خاطرات و مسایل اجتماعی روز

آخر هفته ای که گذشت تولد دخترک عزیزم بود. همون دختر ناز و کوچولویی که راس ساعت 12 شب با دردهای کوتاه و بلند 20 سال پیش من رو روانه بیمارستان مصطفی خمینی کرد...  یادمه ماه رمضون بود و روز قدس رو پشت سر گذاشته بودیم... مادرشوهرم افطار و آماده کرده بود و اصرار که یه کوچولو بخورم ولی کلا تو دوره بارداری دخترم بدغذا شده بودم و خیلی اشتهایی نداشتم. داشتم با خودم کلنجار می رفتم و کمی درد داشتم ولی از بس تو دوره بارداری اونو تجربه کرده بودم خیلی جدی نگرفتمش!

رفتم یه دوش گرفتم و کمی استراحت کردم ولی انگار دخترم دلش می خواست هر چه زودتر وارد این دنیا بشه و با مشکلات و سختی ها و ایضا شیرینی ها و خوشی هاش آشنا بشه...

وقتی به بیمارستان رسیدیم پرستارا می گفتن این چه مامان ساکتیه؟ تو مگه درد نداری! گفتم چرا ولی از همون ماه اول بارداری باهاش مانوس شدم. ماما که منو معاینه کرد گفت خانم داری بچه ت رو به دنیا میاری صبر کن دکتر رو خبر کنم! خودم هم باورم نمی شد که الان وقتشه!

همون اتاق درد و همون اتاق عمل همش برام تداعی زایمان پسرم بود. چون اون رو هم همونجا تو همون بیمارستان و به صورت طبیعی به دنیا آورده بودم. الان که می بینم اکثر مادرا به روش سزارین بچه هاشون رو به دنیا میارن به خودم آفرین می گم که چه مادر شجاعی بودم!

خلاصه که بعد از دو ساعت درد کشیدن دخترم به دنیا اومد و با وجود اون به قول مامانم جنسم جور شد! سوال ماماها و دکترم: چندمین بچه ت هست؟ اولی دختره یا پسر؟ و بعد که دخترم به دنیا اومد با یه لبخند می گفتن خب دیگه هر دو جنس رو داری...

وقتی به بخش منتقل شدم و همسری با یه سبد گل قشنگ همراه مامان و مادرشوهرم به دیدنم اومدن و یه لبخند پت و پهن صورت همسری رو پر کرده بود از بس دختر دوست داشت... و بعدها هم تا الان که دخترم 20 ساله شده هم تیمی های خوبی برای هم شدن. همون موقع خبر تولد یه خواهر کوچولو رو عمه جان به پسرم داد که اصلا خوشحال نشد و همش می گفت ای بابا من داداش می خواستم که بتونم باهاش فوتبال بازی کنم این که فایده نداره ... و اینکه دخترا فقط جیغ می کشن و عروسک بازی می کنن ... همبازی خوبی واسه من نمیشه ... و البته راست می گفت همبازی های خیلی خوبی برای هم نبودن ولی خواهر و برادر بدی هم نبودن! البته من و پسرم همیشه تیم قوی تری داشتیم و تا به الان هم هماهنگ تر عمل کردیم. جالبه که بدونین از وقتی ماریا به جمع مون اضافه شده ترجیح داده به تیم همسری و دخترم ملحق بشه! ولی بازم من و پسرم تیم قوی تری هستیم. الکی که نیست...

خلاصه که روز پنج شنبه دخترم تمام دوستهاش رو دعوت کرده بود و یه مهمونی خوب براش گرفتم. برعکس بقیه تولدها که الویه حرف اول رو می زنه من لازانیا و کشک بادمجان درست کردم. و بخاطر ماریا یه ظرف لازانیای سبزیجات و یه ظرف با گوشت درست کردم که نه سیخ بسوزه و نه کباب!

به همه خیلی خوش گذشت و از اینکه می دیدم دخترم با دوستاش خوشه و داره بهش خوش می گذره خیلی خوشحال بودم. باورم نمی شد که این موجود کوچولویی که من رو همچین روزی به بیمارستان کشوند حالا واسه خودش یه پا خانم شده باشه. عمرمون چقدر سریع می گذره . امیدوارم هر چند با سرعت این عمرها مفید و با کسب تجربه های قشنگ بگذره...

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9 AM نويسنده نیلو گلکار |
 

از همان دوران نوجوانی این ماه یه حس دیگه ای تو من بوجود می آورد. یادمه وقتی دبیرستانی بودم ... اون زمان ما سه نوبت امتحان اصلی داشتیم که به آنها امتحانات ثلث اول و دوم و سوم می گفتیم. امتحانات ثلث دوم همیشه مقارن با اسفندماه یعنی ماه شلوغ و خانه تکانی و خرید عید برگزار می شد... حالا تصور کنین یه مامان خیلی مرتب و تمیز هم داشته باشین که با کمک اعضای خونواده به این امر خطیر بپردازه!

راستش اون موقع مثل الان مرسوم نبود که برای تمیزکاری خونه کارگر بگیرن و با کمک همه اعضای خانواده خونه تکونی انجام می شد. حالا دو تا خواهر بزرگا که بیرون شاغل بودن از این امر مستثنی بودنننن ( خوش به حالشون واقعا) اما من و خواهر بزرگتر و همچنین داداش ته تغاریم حتما باید به مامان کمک می کردیم...

یادمه یه بار که امتحان شیمی داشتم، مامان به من وظیفه شستن دیوارهای هال رو محول کرد... چه کار گٍلی ! همیشه از این کار متنفر بودم ولی مگه می شد از انجام وظیفه سرباز زد! هرگز... اون زمان اگه مادر و پدر فرمان می دادن مثل یه سرباز فقط باید می گفتی چشم قربان!

حالا با انجام این وظیفه فردا هم امتحان شیمی دارم... کتاب جلوم بود و از اون طرف ظرف حاوی آب و مواد شوینده و اسکاج و دستمال خشک و ... از یه طرف فرمول های شیمی رو حفظ می کردم و از یه طرف لکه های دیوار رو می ساییدم... یه دفه دیدم کلی فرمول شیمی حفظ کردم ولی بعضی از این لکه های لعنتی هنوز پاک نشدن!!!

مامان: دختر این چه طرز کار کردنه؟ حواست رو بده به تمیزکاری و اون کتاب رو بذار کنار. اینطوری که دیوار تمیز نمی کنن!

حالا خودم رو با اون زمان مقایسه می کنم.. دائم به بچه هام می گفتم تو برو به درست برس مگه فردا امتحان نداری!؟ اگه یه درصد فکر کنین که من اون زمان معلم خصوصی داشتم و خواهرام کمی تو یادگیری درسها به من کمک می کردن مدیونین. اما همواره با معدل بالا قبول می شدم و می بینم که آدما خودشون به طور ذاتی باید مسئولیت پذیر باشن حالا فرقی هم نمی کنه که این مسئولیت پذیری تو انجام کارای خونه یا مدرسه و درس و بحث باشه و یا تو انجام کارای اداری محوله!

اما خودمونیم با این مسئولیت پذیری همیشه سرم کلاه رفته. ولی تو ذاتمه و غیر قابل تغییر....

+ تاريخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8 AM نويسنده نیلو گلکار |
 

مدت طولانی نتونستم بنویسم!

ولی خب دوران پر تنشی رو سپری می کردم. بهم حق بدین. درگیری تو اداره... خونه تکانی ... مهمونی 60 نفره فامیلی... یه هفته شلوغ و پرکار و البته پر از استرس داشتم. گاهی تعجب می کنم چطوری هنوز زنده ام!

وقتی هفته قبل به دعوت خواهر همسری به سفر شمال رفتیم، برای تمدد اعصاب خیلی خوب بود. ولی خب ذهنم حسابی درگیر بود. اعصابم متشنج در حد لالیگا! هوای شمال هم به غیر از روز اول همش بارونی که باعث لطیف شدنش شده بود. بیشتر تو ویلا بودیم تا گشت و گذار!

جمعه تصمیم به بازگشت گرفتیم ولی به دلیل ترافیک وحشتناکش همون اول راه منصرف شدیم و شنبه برگشتیم. با خودم گفتم به جهنم که مدیر دیوونه مون تایید نمی کنه من که آب از سرم گذشته فوقش کلا بی خیال کار اداره می شم. به قول همسری سلامتیم که مهم تره تا اینکه همش به خاطر چندرغاز هر روز شخصیتت رو لگدمال کنن!

خلاصه که فعلا در مرخصی بسر می برم تا ببینم چی میشه. احتمالا دیگه به کار تو اون اداره فکسنی ادامه ندم.

راستش وقتی بهینه خانم( دفترچه یواشکی) مرتب از درگیری های شغلی می نوشت و خیلی زود اون کار رو ترک می کرد تعجب می کردم ولی الان با تمام وجودم درکش می کنم!

بگذریم وقتی برگشتیم کلا داشتم تمیزکاری های عید رو البته به کمک یه آقای مهربون که یکی از دوستام معرفی کرد انجام می دادم. بعد از یه روز کاری سخت که از 7 صبح تا 7 شب درگیرش بودم... فرداش هم کلا به خرید برای مهمانی گذشت. جابجایی خوراکی ها و روز بعد به پخت و پز... البته مهمونی خیلی خوب برگزار شد و همه مهمونا موقع رفتن کللللللللللللللی تشکر می کردن که بهشون خوش گذشته...

ماریا و امیر هم تا حدودی کمک کردن و خیلی دست تنها نبودم. البته تو پذیرایی و نه خرید و پخت و پز!

کلا الان مثل آقوی همساده له لهم! امیدوارم برعکس من همگی شما دوستان خوبم اوقات خوب و خوشی رو گذرونده باشین...

+ تاريخ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

دلم بدجوری گرفته! از همکارا... از مدیرم... از همه اونایی که یه زمانی فکر می کردی باهات صادقن! اما تا تونستن پشت سرت زدن!

مرده شور سیستم های دولتی رو ببره که بجای اینکه کارکنانش با تلاش خودشون رو بالا بکشن با زیرآب زنی میرن بالا! 

خوشحالم که همسری رو دارم. خوشحالم که یه دوست خوب دارم. خوشحالم که دو تا بچه دسته گل دارم. خوشحالم که یه خونواده درجه یک دارم. جای بسی خوشبختی است تو این همه تاریکی...

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10 AM نويسنده نیلو گلکار |
 

اتفاقات هفته اخیر هیجان زائد الوصفی تو محیط اداره برامون ایجاد کرده. گفته بودم نمودار سازمانی مون تغییر کرده،خب تو این نمودار جدید، دپارتمان ما اصلا وجود نداره! و البته من و همکارام خیلی خوشحالیم. چون تنها چیزی که می تونست مارو از دست این مدیر دیوانه نجات بده همین تغییر ساختار بود و بس...

راستش یه جلسه مسخره و بی ربط قبل از اینکه خبردار بشیم که این اتفاق افتاده برامون گذاشت و بخاطر نورچشمی جدیدی که از دانشجوهاش بود و به دلیل سر به سر گذاشتن یکی از همکارا که گفته بود رشته تون به درد نمی خوره و اینا بقیه همکارا رو تا تونستن ضایع کردن و کل رشته های تحصیلی رو از مهندسی گرفته تا رشته بنده زیر سوال بردن! فقط بگم این مدیر دیوانه رسما همکارا رو به جون هم انداخته بود...

و حالا همکارای بقیه دپارتمان ها یکی یکی به من زنگ می زنن و بهم تبریک می گن!!! که دیگه از دست این مدیر راحت شدی...

امروز دخترم یه کوچولو تو تمیزکاری آشپزخونه کمکم کرد و بعدش باعجله حاضر شد که به تولد دوستش بره. دیگه من موندم و بقیه تمیزکاری های خونه! خب همسری طبق معمول با اینکه جلسه ای امروز نداشت همش سرش تو لب تاپش بود و هرگز کمکی نکرد! حتی وسطاش ازش خواستم کمی کمک کنه ولی زهی خیال باطل! می گفت باید یه پاورپوینت مهم درست کنه واسه جلسه شنبه ش...

با خودم گفتم زندگی خیلی بی انصافه. در طول هفته کار و بازم آخر هفته کار... خلاصه که الان تازه تونستم بعد از اینکه خستگیم در رفت بیام و با شما دوستای خوبم صحبتی داشته باشم.

صبح اتاق رو مرتب کردم و کلی لباسای رنگ و وارنگ همسری تنبل رو یا ماشین زدم شستم و یا به جالباسی زدم و گذاشتم توی کمد... خدایا چرا یاد نمی گیره که باید لباساش رو بزنه تو کمد؟ حتما باید یکی از اون جیغ های بنفش بکشم که دیگه خسته شدم از بس جمع کردم تا بدو بدو بیاد یه فکری به حال اتاق بکنه. از وقتی پسرم به خونه خودش نقل مکان کرده اتاق اون شده اتاق کار همسری و البته هرچی لباس داره بی خیالانه می ریزه رو تخت سابق پسرم! خیالش راحته که من نمی بینم.

اما همواره می بینم و جمع می کنم. خدایا همه رو هدایت کن و بهشون یاد بده که نظم داشته باشن...

+ تاريخ پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

مدتی نشد بنویسم. ولی گهگاه شمارو می خوندم...

تو اداره اوضاع خیلی شلوغه. ساختارهای سازمان داره تغییر می کنه( در پی کوچک کردن دولت). وضعیت خیلی از دپارتمان ها هم بلاتکلیف هست. البته مدیر ما که اصلا خودش رو از تنگ و تا نمی اندازه و تازه به ما گفته پروژه های سال بعد رو هم تعریف کنیم! یه نیروی ساعتی دیگه هم بهمون اضافه شده که البته دنبال هیئت علمی هست و دانشجوی دکتراس... بیچاره میگه تو این هیرو ویر منو براچی دعوت کردن بیام اینجا کار کنم!

تو خونه اما اوضاع امن و امانه. پسرم و ماریا به همون منوال تو راه برگشت به خونه که هستم تماس می گیرن و می گن ما داریم میایم شام خونه شما! منم مثل همیشه اول یه خرید کوچولو سر راه ، یکی دو تا نون و کمی سبزی خوردن و ... به محض رسیدن به خونه فقط لباسام رو عوض می کنم و می پرم تو آشپزخونه و شام و ردیف می کنم. یه دوش می گیرم و تا یه چای داغ برای خودم می ریزم که خستگی رو از تنم درکنم بچه ها می رسن!

دخترم امتحاناتش رو با موفقیت به پایان رسوند و فکر کنم این ترم معدل خیلی خوبی بیاره چون عاللللللللللللللللی خوند و خیلی راضی بود... خیالم ازش راحته شکر خدا...

البته بچه ها عکسای عروسی رو چاپ کرده بودن و همه بسیار قشنگ و دیدنی و به یاد ماندنی شده بودن. البته فایلهارو دیده بودم و شماره های دلخواه از عکسها رو یادداشت کرده بودم ولی متاسفانه برگه رو گم کردم و باز دوباره باید انتخاب کنم و تصمیم بگیرم کدوم هارو بزرگ کنم...

از اوضاع سلامتی خودم بگم که دستم یه کم اذیتم می کرد که با کمی مراعات بهتر شد. یه آزمایش زنانگی داشتم که خداروشکر دیروز به دکترم نشون دادم و همه چیز اوکی بود. و اما یه هفته ای بود که چشم چپم قرمز می شد و فکر می کردم بخاطر آلرژی به رنگ کاری اداره س ولی متاسفانه اینطور نبود. وقتی پریروز به چشم پزشک مراجعه کردم اونم بخاطر درد زیادی که داشت و ایشون گفت متاسفانه چشم شما عفونت کرده خیلی تعجب کردم. چون تا حالا همچین بلایی سرم نیومده بود. حالا دو تا قطره و یه پماد داده که باید سرساعت استفاده کنم. البته کمتر اذیتم می کنه الان ولی خب نگرانم کرده. چرا باید اصلا به این بیماری مبتلا بشم! خب من خیلی بهداشت رو رعایت می کنم! امیدوارم زودتر خلاص بشم و دیگه اذیتم نکنه.

تو اداره یکی تو سر خودم می زنم و یکی تو سر اردهایی که یکی پس از دیگری از خانم دکتر بهم ارجاع داده میشه. هرگز تو عمرم تو همچین شرایط فشار کاری قرار نگرفته بودم که این یکی واقعا نوبره! می تونم بهتون بگم وقتی دارم چای می خورم هم نگام به مونیتور هست که دقیقه ای رو از دست ندم...

تا حالا تو اداره دولتی همچین شرایطی رو تجربه کرده بودین؟؟؟؟

گرچه از بیکاری و معطلی متنفرم ولی از تنش و استرس توی محیط کارم متنفرم. امیدوارم خدا هرطور که صلاح می دونه هر چه زودتر شرایط بهتری برامون فراهم کنه... انشالا.. برام دعا کنین . هم برای اینکه چشمم بهتر بشه و هم برای اینکه به لحاظ روحی شرایط آرام تری پیدا کنم.

+ تاريخ پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10 AM نويسنده نیلو گلکار |
 

صبح که از خواب بیدار شدم چشمم به عکس بچگی هام که کنار تختم قاب گرفته شده افتاد. راستش دخترم به این کارا علاقه داره تمام عکسهای بچگی من رو از مامان گرفته و به عکاس داده و بزرگترش کرده و برام قاب گرفته گذاشته توی اتاق! راستش بد هم نشده مدام به صورت گرد و تپل بچگی هام خیره می شم و درست مثل اینکه این همه سال تو یه چشم برهم زدن گذشته باشه باورم نمیشه از این همه گذشت زمان...

عکسهای اون موقع همه سیاه و سفیدن. اما خاطراتی رو در دل خودشون برام زنده می کنن که هرگز حاضر نیستم با چیز دیگه ای عوضشون کنم. مثلا یکی شون توی حیاط خونه پدری کنار گلدان های شمعدانی مامان ایستادم و خیره شدم به دوربین عکاس. یه رکابی گلدار تنمه و پاهای تپلم هم خودنمایی می کردن! همش سه سال داشتم اون موقع.

یهو دلم واسه دوران کودکیم تنگ شد. بازی های کودکانه لی لی با زهره دوست دوران بچگیم. قایم باشک هایی که با تمام بچه های محله بعد از غروب بازی می کردیم و مامان شاکی می شد که نباید این موقع بازی کنید. بعدش کلی با داداشم توضیح می دادیم که واسه این بازی باید حتما هوا تاریک باشه که جالب بشه...

یه دفه یاد فرهاد و محمد افتادم. دوستای دوران کودکی تو بازی های قایم باشک. فرهاد همیشه هوای منو داشت و حتی اگه من رو پیدا می کرد خودش رو می زد به اون راه! که یعنی من رو ندیده... ولی محمد بلافاصله من رو پیدا می کرد و همیشه لجم رو درمی آورد. یه روز بهش گفتم چرا اینقدر با من لجی؟ گفت چون به من بی توجهی می کنی!!!

خلاصه یه دفه همه این خاطرات درست مثل یه فیلم از جلوی چشمم گذشت. دلم خواست بازم بچه باشم. بازم بدو بدو کنم. ولی زهی خیال باطل. الان دارم تودنیای بزرگا بدو بدو می کنم. گاهی گذشت ساعت رو هرگز متوجه نمی شم و فقط انجام زمان کارها بهم می گن الان وقت چی رسیده.

با این امید که همه گذشت زمان ها مفید باشه و با طیب خاطر بگی چه خوب که این کار هم درست انجام شد. ولی خدایی به یه استراحت کامل نیاز دارم. باید بعد از امتحانات دخترم یه مرخصی بگیرم و یه استراحت خوب داشته باشم. پس تا اون موقع باز باید حواسم رو بدم به کارها.

الان وسط کارای تمیزکاری آشپزخونه اومدم یه گپی با شما دوستای خوبم بزنم و برم کارها رو تموم کنم. امیدوارم آخر هفته ی خوب و پرباری داشته باشین. راستی عید همگی مبارک!

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 11 AM نويسنده نیلو گلکار |
 

پنج شنبه که از خواب بیدار شدم، همسری رو کنار خودم ندیدم! بعد یادم افتاد که گفته بود یه جلسه داره که باید صبح اول وقت بره اداره... خوبه که من مسئولیت اینطوری ندارم وگرنه جلسه روز پنج شنبه خیلی ستم بود.

سر فرصت یه دوش گرفتم و تو ذهنم فکر می کردم کارای خونه رو از کجا شروع کنم. بعدش یه صبحونه کوچولو هم به تنهایی نوش جان کردم. خب دخترم آخر هفته ها امکان نداره زودتر از ساعت 10 بیدار بشه حتی اگه توپ در کنن.

خلاصه یه کوچولو جمع و جور کردم و تو آشپزخونه مشغول تمیزکاری شدم. بعدش یادم افتاد جاری جان امشب برای پاگشای ماریا و پسرم دعوتمون کرده که شام بریم اونجا. خیلی حوصله مهمونی نداشتم. ترجیح می دادم اگه به خودم بود وقتی تمیزکاری خونه تموم شد بشینم و رمان بخونم. بهترین تفریح دنیا برام این کار هست.

همینطور که استرس داشتم کارهام به موقع تموم بشه چون وقت آرایشگاه هم داشتم وباید برای مرتب کردن ابروهام می رفتم، دخترم جارو کشیدن رو متقبل شد و من احساس کردم حالا اینطوری به همه کارهام می رسم. حالا وسطای کار یکی دو بار هم ماشین لباسشویی رو زدم و خالی کردم. کار شستشوی سرویس های بهداشتی هم تمووم شد. وقتی سرویس هارو می شورم همش فکر می کنم ای کاش شستن اونها تو خونه نوبتی بود! ولی مطمئنم که هرگز اونطوری که باید تمیزش نمی کردن...

واسه ناهار ماریا و پسرم هم اومدن خونه ی ما و بعدش اونا رفتن که واسه شب آماده بشن و منم رفتم آرایشگاه... تو راه برگشت به خونه خودم رو خجالت دادم و رفتم پاساژ نزدیک خونه و یه شومیز سفید و طوسی رو که ازش خوشم اومد واسه خودم خریدم. تصمیم گرفتم شب بپوشمش. وقتی رفتیم مهمونی جاری جان طبق معمول کل ظاهر من و دخترم رو اسکن کرد. و اون حس بد همیشگی سراغم اومد. بلافاصله پرسید دستبندت جدیده؟ سرم رو تکون دادم و خوب که براندازش کرد پرسید سرویس هست؟ منم الکی گفتم نه بابا! حوصله نداشتم با اون چشمای شورش باعث بشه چشمام دربیاد. گرچه بخاطر هوای آلوده این روزها چشم چپم مرتب قرمز میشه و واقعا داره درمیاد. به زور قطر نفازولین قرمزیش و رفع می کنم!

نصف غذاها بخاطر ماریا سبزیجات بود و بقیه هم مستفیض شدن...

همگی کلی با خواهرا و برادر همسری گفتیم و خندیدیم. ولی خب آخر شب بخاطر خاله پری دیگه تحمل نشستن توی اونجا رو نداشتم و با چشم به همسری اشاره کردم بهتره بریم خونه. دخترم با دخترخواهرشوهرم کلی سوژه پیدا کرده بودن و مدام تو گوش هم می گفتن و می خندیدن.

امروز هم توی اداره کلی کار داشتم و دست آخر اونارو جمع و جور کردم و سریع زدم بیرون چون باید آزمایش خونی رو که خانم دکتر برام نوشته بود انجام می دادم تا در مورد اختلالات هورمونی و اینا مطمئن بشه. حالا مگه تاکسی پیدا می شد؟ اووووووووووووف بالاخره یکی پیدا شد و خداروشکر کردم که تا قبل از بسته شدن آزمایشگاه موفق شدم خودم رو برسونم اونجا چون حتما باید اون آزمایش امروز انجام می شد. ولی خداییش تا ازم خون گرفت سرم داغ شد و بخاطر رنگ و روم پرستاره یه لحظه ترسید و مدام ازم می پرسید حالتون خوبه! سرم رو تکون دادم که اوهوم. وقتی قبض رو گرفتم و زدم بیرون راه زیادی تا خونه نبود ولی عجب سوز بدی می اومد. کلاه پالتوم رو کشیدم رو سرم و تا رسیدم خونه، چیزی نمونده بود غش کنم. حالا مگه یه سرنگ خون چقدر هست که اینطوری از پام انداخت! دیگه انگار توانم خیلی تحلیل رفته ...

حالا یه استراحتی کردم و شام رو آماده کردم و دارم واسه شما دوستای خوبم از چند روز گذشته تعریف می کنم. امیدوارم همه شما هم اوقات خوب و خوشی رو گذرونده باشین و سرمای بیرون با گرمای وجودتون از بین رفته باشه. همیشه زندگی تون گرم و با صفا باشه انشالا.

+ تاريخ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 19 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

نسبت به چند روز گذشته احوالاتم بهتره شکر خدا! راستش یه کم جو اداره بهتر شده و تشنج اون کمتر. گرچه کارام سرجاشه و تازه یه سری مسئولیتهام بهش اضافه شده ولی خب اونقدر که هفته قبل داغون بودم دیگه نیستم.

چند روز پیش غزل یکی از همکارام که دانشجو هست به مدیرمون گله کرده که حواستون باشه که من الان فصل امتحاناتم هست و یه کم تحت فشارم پس لطفا یه کم وقت بدین تا سرفرصت پروژه هام رو انجام بدم. خانم دکتر هم گفته باید مدیریت زمان داشته باشی و یه نگاه دقیق به خودت بنداز ببین کجای کارت اشتباه هست که وقت اضافه نمیاری!!!

غزل که از اتاق اومد بیرون مثل بمب داشت منفجر می شد و یه دفه زد زیر گریه. خلاصه کلی دلداریش دادم و بغلش کردم و گفتم می دونم چه حسی داری و هفته قبل من این حس رو با تمام وجودم درک کردم. می گفت شاید دیگه ادامه ندم و کارم رو ترک کنم! چون این مدیر با این طرز برخوردش انگار مارو مثل یه شیء می بینه! خلاصه کلی نوازشش کردم و بهش دلداری دادم تا آروم شد و رفت خونه. حتی شب هم بهش اس دادم که نگران نباش و .... ولی اصلا طفلی حال و حوصله نداره و همچنان دلخوره...

خدا همه رو هدایت کنه واقعا! مارو هم نجات بده انشالا.

دیگه اینکه یه پروژه وقتگیر دارم که امروز یکی از دوستای خیلی خوبم که واقعا اینجور مواقع به دادم می رسه تو بخشی از اون کمکم کرد و منو کلییییییییی خجالت داد. از صمیم قلب دوستش دارم که اینطوری بی منت به کمکم میاد.

خدا این دوستای خوب رو واسه همه نگه داره...

تو کلاس آموزشی اداره یکی از همکارا توی یه بخش دیگه که دل پری از مدیر ما داشت گفت همین دری وری هایی که انجام دادین! یعنی پروژه های واحد ما! منم ناراحت شدم و گفتم شما اگه جرات داری شهامت داشته باش به مدیرمون مستقیم بگو واحدتون چرت و پرت تولید می کنه! یه دفه خفه شد و عذرخواهی کرد. منم کلاس رو ترک کردم و زدم بیرون با عصبانیت برگشتم اتاقم. سرم رو به کارام مشغول کردم و تا نیم ساعت تو شوک بودم که با چه آدمایی همکارم!!!

+ تاريخ سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ساعت 22 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

دوباره روزای بی حوصلگی رسید و حسابی کلافه م کرده. یه حس بدی نسبت به زندگی پیدا کردم! و اونم اینه که اصلا چرا زندگی می کنم؟ که دائم توقعات دیگران رو برآورده کنم و قدرشناسی هم درکار نباشه که بخوام انگیزه پیدا کنم که ادام بدم.....

یه جورایی خیلی دلم انگار خوش نیست! حس می کنم بدنیا اومدم به همه سرویس بدم. حالا هر کدوم به نوعی... همسری می گه خسته شدی. می خوای کار بیرون رو کنار بذار واسه یه مدتی! می گم که بشینم تو خونه به شماها سرویس بهتری بدم هان! می گه من که همچین چیزی نگفتم می گم اینطوری خسته میشی و اعصابت تحلیل می ره! گفتم نه من بمونم تو خونه ممکنه تا یه مدت برام سرگرم کننده باشه ولی بعدش بازم بیشتر و بیشتر خودم رو خسته می کنم که به بقیه سرویس بدم...

چند روز پیش پسرم و ماریا اومده بودن خونه ما و ماریا برای امشب دعوتمون کرد که به خونه شون بریم و مراسم و جشن کریسمس کنارشون باشیم! تعجب نکنید خب همچنان با آداب و رسوم اونجا اخت هست و نمیشه یه دفه بذارتشون کنار. خلاصه که مدتی دنبال یه درخت کاج برای کریسمس بود و یه هفته ای هم پسرم درگیر بود که ما باید همه جشن هارو بجا بیاریم! فرقی نمی کنه مال اونور آب باشه یا اینور آب! بعدش می پرسید که شما می تونی تو درست کردن بوقلمون به ماریا کمک کنی؟ گفتم بسم الله! من تا حالا بوقلمون درست نکردم ولی فکر نکنم کار سختی باشه... ماریا گفت نه فقط برای تمیز کردن داخل شکمش از شما کمک می خوام.

خودتون حدس بزنید که قیافه من چطور شده بود ولی با این حال گفتم اشکالی نداره کمکت می کنم! تو دل خودم می گفتم هیچی یه روز هم که مهمون شدیم بازم باید کمک کنیم. بخدا آدم تنبلی نیستم ولی واقعا دست چپم مدتی هست که درد می کنه و اذیتم می کنه. واسه همین با عذاب کارهام رو انجام می دم. گاهی می گم نباید کم بیارم ولی خیلی بهم فشار میاد. اطرافیانم هم فقط توقع دارن و عین خیالشون نیست. فکر می کنن چون همیشه خنده روی لبم هست و شوخی می کنم پس همه چی اوکی هست و مشکل خاصی نیست.

امروز صبح با خودم می گفتم عمر طولانی دیگه چیه! از خدا می خوام تا سرحال هستم با این زندگی وداع کنم و آرامش بگیرم...

+ تاريخ پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 12 PM نويسنده نیلو گلکار |