مرز چهل سالگی
خاطرات و مسایل اجتماعی روز

راستش انقدر همه از سرمای شمال و بارونی بودن و اینا گفته بودن که فکر می کردم تمام سفر رو باید پشت پنجره ویلا بشینم و نظاره گر بارون پاییزی باشم...

امااااااااا برخلاف تصور هوا خیلی توپ و عالی بود! از تهران که می رفتیم هوا آفتابی و خوب بود، همچنین تو جاده و همینطور نوشهر که مقصد ما بود. بین راه یه جا چای خوردیم و یه جا هم از آشکده کوهستان آش رشته خریدیم و جاتون خالی تو اون هوا مزه داد...

قبل از اینکه به ویلا بریم سر راه از بازار سنتی کلی میوه و سبزیجات و گوشت و مرغ خریدیم که نخوایم بخاطر مصارف روزانه این راه رو بریم و بیایم. آخه محل ویلا تا شهر کمی دور بود. به ویلا که رسیدیم وسایل و خریدهارو جابجا کردیم و طبق معمول تو آشپزخونه مشغول شدم. گرچه خواهر همسری هم با بچه ها بودن ولی خب مسئولیت خطیر آشپزی به گردن بنده افتاد بخصوص که غذای بدون گوشت ماریا  هم نسخه ش دست من بود!

ولی خب آخر شب که دوش گرفتم دیگه جانی در بدنم نمونده بود... البته از خوشی بچه ها منم خوش بودم و تا حدودی خیالم راحت.

فرداش طبق قرار به تله کابین نمک آبرود رفتیم و از فضای قشنگ و طبیعت اون لذت بردیم و کلیییییییی عکس گرفتیم. اونجا هم از آش رشته و سیب زمینی و ذرت بچه ها لذت بردن و یه ته بندی بود تا به خونه بیایم و گرسنه نمونن...

شبش هم رفتیم کنار دریا و از سکوت و آرامش و آب زلال اون لذت بردیم. باعث تعجب بود که انقدر آب تمیز بود! چون هر بار که تو فصل گرم سال به اونجا رفته بودم اصلا تمیز ندیده بودمش... یه آقایی هم همون کنار مشغول ماهیگیری بود. حداقل به خودش زحمت نداده بود که جلوتر روی یه تخته سنگ بشینه که بتونه تو اون تاریکی چیزی صید کنه! یه قوری چای از قهوه خونه کناری گرفتیم و نوش جان کردیم و از این همه آرامش لذت بردیم.

روز بعد یه گشتی توی شهر زدیم و یکی دو تا فروشگاه سر زدیم. جالب بود که به توصیه دوستان، من فقط لباس گرم با خودم برده بودم تا جایی که مجبور شدم یه مانتو تریکو از ماریا قرض کنم چون دیگه تحمل لباس گرم رو تو اون هوا نداشتم.

بعدازظهرش هم مجددا به ساحل رفتیم و قایق سواری کردیم. البته ما قایق موتوری سوار شدیم ولی پسرم و ماریا ترجیح دادن از این دونفره ها که پا می زنن سوار بشن. دخترم هم وقتی نزدیکشون شدیم کلی باهاشون شوخی می کرد و می گفت انقدر پا بزنین تا خسته شین...

شب هم رفتیم به رستوران اکبرجوجه و متوجه شدیم در طبقه بالای رستوران، یه عروس داماد و مهموناشون دارن پذیرایی می شن. ماشین گل زده، بیرون توی پارکینگ خودنمایی می کرد. از پایین که نگاه می کردی مهمونا رو از کنار نرده ها می دیدی و تیپ معمولی که داشتن خیلی نشان از مجلل بودن عروسی نداشت. ماریا و دخترم و خواهرزاده همسری داشتن از فضولی تلف می شدن که عروس رو ببینن! هیچ شواهدی دال بر شادی دیده نمی شد و یه شام مختصر بود که به فامیلهاشون داده بودن و دست آخر فقط صدای کف زدن به گوش رسید که اونم همزمان شد با کف زدن ما برای ماریا که به اصرار همسری حاضر شد از جوجه اون شب کمی تست کنه و روزه گیاهخواری خودش رو بشکنه! ماریا تعجب کرد که چرا طبقه بالا هم دارن همزمان با ما براش کف می زنن! کلی به این اتفاق خندیدیم...

فرداش هم وسایل رو جمع و جور کردیم و برگشتیم خونه ولی بنده تا پاسی از شب مشغول جمع و جور و شست و شوی لباس بودم چون دیگه فرصتی نبود و باید امروز اداره حاضر می شدم.

+ تاريخ شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 1 PM نويسنده نیلو گلکار |

از صبح که رسیدم اداره دیدم روشن بودن فن بهم نمی چسبه و یه نموره هم سردم شده...

خاموشش کردم و بجاش پنجره اتاق رو باز کردم که از خنکای طبیعی هوای پاییزی بهره مند بشم!

از بس این تابستون العطش گرما داشتم و همش در جستجوی هوایی خنک، باورم نمیشه این خنکارو!

من که ذاتا هرگز از زمستون و پاییز خوشم نمی اومده، حالا یه جورایی انتظار خنکی هوا و زمستون و بارون و برف و انتظار برای تاکسی و سوز هوای سرد و کاپشن و بارونی و چتر و پالتو و شال گردن و اینارو دارم می کشم!

والا این تابستون پوست انداختم از بس ازگرما اذیت شدم. اون از ماه رمضون با اون ساعت طولانی و العطش هواش و ساعات کم نشده کاری و تشنگی و بی حالی و ... بعدشم فن خراب اداره و یه اتاق تب دار و گرمازدگی شدید و ... چه پوست کلفتم که زنده موندم، والله...

امیدوارم از این به بعدش همش بارش باشه و ... خنکی و ...  برف و ... البته اگه خدا دلش برامون بسوزه با این بی آبی... اصلا وقتی می گن کم آّبی داریم، همش غمم می گیره...

ماریا امروز امتحان پایان ترم فارسی داشت. دیشب که خونه ی ما بودن کلی نگران بود و استرس داشت! گفتم نگران نباش پاس می شی. خلاصه امروز اس داد که پاس شده و کلی خوشحال بود...

دیشب پسرم زنگ زد که ما شب شام میایم پیش شما گفتم چه غذایی جدید خوردین که یه چی دیگه درست کنم. خندید و گفت غذاهای ماریا! اونم از اون سوی خط می گفت چی داری میگی؟ پسرم به انگلیش براش توضیح داد... اونم گفت یادت باشه که من الان فارسی می فهمم پس اگه غیبتم رو بکنید متوجه میشم! گفتم بگو ما اگه هم غیبتت رو بکنیم از خوبیت می گیم! گفت مامانت رو می دونم ولی از تو مطمئن نیستم!

خلاصه دیشب کلی سربه سرش گذاشتیم که نگران نباش و پاس می شی و مهم نیست و ... ولی انگار کنکور داشته باشه همش استرس داشت و به محض اینکه بهش گفتم من برات دعا می کنم و حتما پاس میشی گفت ممنون امیدوارم اینطور باشه و خیالش تا حدودی راحت شد.

هفته دیگه به یه سفر شمال می ریم و یه نفسی تازه می کنیم . به امید اینکه خوش بگذره و از این هوای سرشار از دود و دم و سرب فاصله بگیریم و کمی اکسیژن اعلا تنفس کنیم. امیدوارم شما هم آخر هفته خوبی داشته باشین. راستی پیشاپیش عیدتون مبارک باشه...

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 1 PM نويسنده نیلو گلکار |

عیدی که گذشت اصلا عید خوبی نبود... روز عرفه همزمان با به گوش رسیدن نوای دعای عرفه از مسجد نزدیک اداره ، همسری تماس گرفت و گفت مادر لیلی فوت کرده! البته این پیرزن دو سالی بود که از بیماری های مختلف رنج می برد و قدرت تکلم خودش رو هم از دست داده بود. این اواخر از طریق گاواژ تغذیه می شد و اصلا حالش خوب نبود. حتی می شه گفت دیگه هشیار هم نبود و بیشتر در خواب بسر می برد تا بیداری...

حالم یه جوری شد وقتی فهمیدم تو همچین روزی تموم کرده... از خدا براش طلب مغفرت کردم و دلم گرفت بخاطر لیلی (جاری) که دیگه بجای درآغوش کشیدن مادر مهربون خودش فقط می تونه سرش رو روی سنگ قبر اون مرحوم بذاره و از دلتنگی هاش بگه...

دیروز از صبح زود به خونه این مرحومه رفتیم و مراسم خاکسپاری رو برگزار کردیم. البته بماند که دفن فوت شده ها توی بهشت زهرا خودش داستان داره تو اون همه خاک و خل و شلوغی و مداحانی که فوت شده هارو به نوبت تلقین می گن و مداحی می کنن برای خانواده هاشون در غم از دست دادن اونا...

انتهای مراسم لیلی بی تابی می کرد که بیشتر کنار مزار مادرش بمونه و چند آیه ای قرآن براش بخونه و من داوطلب شدم که همراهیش کنم...

همه مهمانها و حتی اعضای خانواده لیلی خداحافظی کردن و به سالنی که برای پذیرایی از مهمونا برای ناهار تدارک دیده بودن رفتن.

همینطور که مشغول قرآن خوندن بودیم همراهان یکی از فوت شده ها در دو طرف مزار طرف ایستاده بودن و بهم تیکه های آنچنانی نثار می کردن! با تعجب بهشون نیم نگاهی انداختم و دیدم خدای من به ظاهرشون نمیاد که از این جور کولی بازی ها دربیارن و اینطوری از خجالت هم دربیان. حالا جنازه فوت شده شون اون وسطه و این دو گروه همینطور با الفاظ رکیک و زشت به همدیگه حمله ور می شن. البته از زن بودن خودم خجالت کشیدم چون اگه مردهاشون میانداری نمی کردن اوضاع از این هم بدتر می شد!

خلاصه بعد یه نیم ساعتی ما هم مجددا فاتحه ای نثار روح تازه گذشته کردیم و به رستوران مورد نظر رفتیم.

سردرد بدی داشتم و کلا یکی دو قاشق بیشتر از گلوم پایین نرفت. از همه خداحافظی کردیم و سرسلامتی دادیم و به خونه برگشتیم. یه راست لباسهامون رو ریختم تو ماشین لباسشویی که به نظرم خیلی آلوده و خاک آلود بودن...

بعدش یه دوش سریع گرفتم و نماز خوندم و خوابیدم. وقتی بیدار شده بودم همش به فکر بی ارزش بودن دنیا و بی وفایی اون بودم...

از وقتی پسرم کمدهارو تخلیه کرده بود هنوز فرصت نکرده بودم لباسهامون رو که توی کمد در حال انفجار بودن جابجا کنم واسه همین این فرصت رو مغتنم شمردم و لباسهای خودم و همسری رو جابجا کردم و کمد لباسهام تونست نفس بکشه!

حالا می تونستم ببینم لباسام چی هست و کجاس! چون تو مدتی که ماریا اومده بود کلی با کمبود جا برای لباسهامون مواجه شده بودم.

خداروشکر کمدها مرتب چیده شد و یه گوشه از تمیزکاری پاییزی انجام شد! حالا تا بقیه ش سرفرصت انجام بشه.

خب یه زمانی خونه دار بودم و از ساعاتی که توی خونه داشتم استفاده می کردم و تمام کارها رو بطور متوالی و سریع انجام می دادم ولی الان وقتم کمتره و خرد خرد کارها رو پیش می برم.

صبح که اومدم اداره حس یه روز کاری بعد یه تعطیلی رو نداشتم چون در اصل روز عید رو بعنوان یه تعطیلی خوب نگذرونده بودم... البته امیدوارم واسه شما دوستان گلم عید خوبی بوده باشه...

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 2 PM نويسنده نیلو گلکار |

دیروز اتاق کارمون رو تو اداره تغییر دکور دادیم. راستش یه جورایی چیدمان خوبی نداشت.

با همکارام که دو تا خانم دیگه هستن تصمیم گرفتیم یه دستی توی دکور اون ببریم. از مسئولین ذیربط درخواست یکی دو تا تابلو کردیم. بعدش جای کمدها رو تغییر دادیم.

کلیییییییییی اتاقمون دلباز شد. همکارای دیگه کلی تعجب کردن که چه زود تابلوهای درخواستی به دستمون رسید.

خداروشکر نیروی خدماتی مربوط به طبقه ما هم عوض شد و من دیگه راحت شدم و احساس امنیت می کنم.

این جور تغییرات توی روحیه مون خیلی تاثیر می ذاره و همه چی از اون یکنواختی درمیاد.

امیدوارم تو اولین فرصت بتونم یه دستی هم به سروگوش خونه بکشم و برای فصل سرما تمیزش کنم!

همیشه واسه تمیز کردن مرحله پاییزی یه کم تنبلم. چون امیدی به بهار ندارم همش سرما و اینا در انتظار هست.

ولی امیدوارم هر چه زودتر این فرصت بوجود بیاد.

هرکس وارد اتاقمون میشه می گه چه خوب شده اینجا! و همین جمله حس خوبی بهمون میده.

+ تاريخ سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 11 AM نويسنده نیلو گلکار |

باز مهر آمد...

بوی دفتر و کتاب نو. روپوش نو ، کیف نو، لوازم تحریر نو...

اما من الان می خوام از اون مهری بگم که تازه انقلاب پیروز شده بود و جون گرفته بود ولی انگار به کام دیگران تلخ آمده بود...

یادمه اواخر شهریور زمزمه های حمله صدام به خوزستان و شهرهای جنوبی و غربی بالا گرفته بود...

یادمه مامان و مامان بزرگ طبق عادت دیرینه اواخر شهریور و چند روز اول مهر با هم به یه سفر دوتایی به شیراز می رفتن...

اما اینبار داداش کوچیکه رو هم همراه می بردن. درسته که باید به کلاس اول می رفت ولی خب تشخیص داده بودن که چند روز اول تق و لقه و خبری نیست و چیزی رو از دست نمی ده!

با بابا برای بدرقه شون به ترمینال رفته بودیم ولی من یه غم بزرگ تو سینه م بود.

نه بخاطراینکه مامان چند روزی نیست و دلتنگ می شم براش، بخاطر اینکه از بروز جنگ و درگیری تو همون عالم بچگی خیلی ترسیده بودم...

وقتی از مامان و مامان جون خداحافظی کردیم و به خونه برگشتیم انگار دنیا رو سرم خراب شده بود.

اول نگاهم افتاد به روپوش آبی رنگی که مامان برای مدرسه م دوخته بود. اتوکشیده به جالباسی منتظر رسیدن اول مهر بود که منو بپوشونه...

هنوز مقنعه جا نیافتاده بود اون موقع هرکی می خواست می تونست روسری بذاره. بچه ها یکی درمیون روسری می ذاشتن.

یادمه حتی با جوراب شلواری روپوش می پوشیدم ولی یه روسری رنگی هم باهاش سرم می کردم...

معلم ها هم هنوز مقنعه ای نشده بودن! تک و توک روسری می ذاشتن. انگار سال بعدش بخشنامه اداری شد که باید همه معلمها و هم دانش آموزان مقنعه بذارن. یادمه بازم ما مقنعه به شکل امروزی سر نمی کردیم بلکه باید جلوی روسری هامون رو می دوختیم!

بگذریم. صدای آژیر قرمز نشان از عدم امنیت داشت و احتمال حمله هوایی...

چقدر بدنم رعشه می گرفت با شنیدن این آژیر... هر بار بابا ما و مامان رو به زیرزمین هدایت می کرد ولی خودش جلوی در خونه کشیک می داد!

هرچی بهش می گفتیم تو هم کنار ما بمون می گفت بابا نگران نباش برای من هیچ اتفاقی نمی افته!

انگار اگه کنار در خونه کشیک می کشید دیگه کسی به خانواده ش آسیبی نمی رسوند...

بعدش آژیر سفید و حس امنیت... ولی بعدش اخبار رو که دنبال می کردیم و می فهمیدیم جاهایی از شهر موشک خورده و بمباران شده دلمون می گرفت و به حال اون خانواده تاسف می خوردیم...

به صدام لعنت می فرستادیم. هر بار که از مدرسه برمی گشتم مامان ناهار مارو آماده می کرد و به بسیج محل می رفت برای انجام کارهای پشتیبانی از جبهه... کلی دوخت و دوز و کلی بسته بندی آذوقه واسه رزمنده ها...

انگار همه مون تمرین می کردیم واسه یه جنگ طولانی و تدارکات درست و حسابی می دیدیم...

از اون طرف یه سری احتکارچی هم خون شهروندان رو می مکیدن... بازار سیاه درست می کردن... آذوقه با کیفیت و با قیمت مناسب به سختی گیر می اومد. اونم بعد ایستادن توی صفهای طولانی...

هر بار آوردن خبر شهادت یکی از بچه محلی ها باعث دلخون شدن خانواده ش و اهالی محل می شد...

توی مدرسه دعای توسل برای پیروزی رزمنده ها می خوندیم... چقدر برنامه داشتیم در این خصوص...

عجب سالهایی بود...

خاطرات جنگ و مدرسه یه دفه به ذهنم رسید امسال...

الان بچه ها فارغ از تمام این سختی هایی که ما داشتیم به مدرسه می رن و با بهترین امکانات راهی کلاس درس می شن...

کاش قدر بدونن کاش...

+ تاريخ چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 11 AM نويسنده نیلو گلکار |

بله تا کجا گفته بودم؟ اینکه جای جای باغ ماریا برامون سرگرمی تهیه دیده بود. یکی از محاسن این عروسی این بود که فضای باز  اون ،محیط دلچسبی رو فراهم کرده بود و خنکای هوا به دلچسبی اون اضافه می کرد.در ضمن با توجه به این برنامه های طراحی شده توسط ماریا دیگه برخلاف همه مراسم عروسی که پیش از این شرکت کرده بودم همه خود خودشون بودن! متوجه هستین چی می خوام بگم؟

اینکه انقدر همه سرگرم بودن که مثل بقیه مراسم عصا قورت داده ننشسته بودن که فقط لباس و آرایش خودشون رو به رخ سایر مهمونا بکشن...

تو این فکرا بودم که به قول معروف کوردینیتور مراسم اعلام کرد که عروس و داماد دارن وارد می شن و از همه خواهش کرد که همگی سرجای خودشون یعنی میزهایی که تعیین شده بنشینن و عروس و داماد در بدو ورود خودشون خدمت یک یک مهمانها می رسن و عرض ادب می کنن...

البته من و همسری به اتفاق والدین ماریا دلمون طاقت نیاورد که بنشینیم و دم در ورودی باغ منتظرشون شدیم.

وقتی ماشین عروس وارد باغ شد از دیدن اونا در پوست خودم نمی گنجیدم و ماشین تزیین شده رو پسندیدم چرا که با گلهای ریز و یه دست و قشنگی تزیین شده بود.

وقتی وارد شدن براشون کیل کشیدم و باقی مراسم.

ماریا آرایش بسیار ملایمی بر چهره داشت و توی لباس عروس می درخشید و همینطور پسرم توی لباس دامادی خیلی خواستنی و جذاب شده بود....

همینطور که وارد شدن موزیک ملایمی به فضای قشنگ اونجا اضافه شد و با همه مهمونا سلام و احوالپرسی کردن و خوشامد گفتن.

بعدش پسرم به جایگاه به اصطلاح دی جی رفت و بخاطر تمام زحماتی که تو این سالها بخصوص سال اخیر برایش کشیده بودیم تشکر کرد.

مهمونا هم برامون کف زدن و مارو تشویق کردن...

بعدش کلی رقص و شادی و پذیرایی بود...

موقع بریدن کیک تمام دوستان پسرم رقص چاقوی بامزه ای کردن و هر کدوم یه کم می رقصیدن و بعدش چاقو رو به نفر بعدی می دادن که انقدر بامزه این کار و انجام می دادن که هیچکس خسته نمی شد که پس چرا بالاخره کیک بریده نمیشه.

البته داماد هم به همه شون شاباش خوبی داد...

 

بعد از بریدن کیک ماریا خامه رو کمی تو صورت پسرم مالید و باعث خنده شد بعدش پسرم با خامه افتاد به جون دوستاش و صورتشون رو غرق در خامه کرد... خلاصه که مراسم بامزه و جالبی شده بود.

کلی هلهله و شادی توی مجلس بود و من به تمام سالهایی که در کنار پسرم از زمانی که بدنیا اومد وبه حرف افتاد تا مدرسه رفتن و بزرگ شدنش فکر می کردم. از شادی جمعیت غرق در شادی و شعف بودم...

به دامادی ثمره عمرم فکر می کردم و تمام سالهایی که پشت سر گذاشته بود. و با فکرش مسرور می شدم.

خلاصه یکی دو ساعتی گذشت و مهمونا به شام دعوت شدن. بعد از شام هم کمی شادی و هلهله و رقص بود ...

تا اینکه آقای دی جی پایان مراسم رو اعلام کرد...

ماریا طبق رسم خودشون دسته گل به دست ایستاد و دخترا و پسرای مجرد پشت سرش صف کشیدن!

خندم گرفته بود و به پسرا اعتراض کردم که فقط دخترا تو این صف می ایستن نه پسرا! که یکی شون با اشکی که تو چشماش حلقه زده بود گفت وا مگه ما دل نداریم نیلو خانم ... ما هم می خوایم بختمون باز بشه!

دست آخر هم یه بار یکی از پسرا دسته گل رو گرفت و با ذوق دور استخری که توی محوطه بود می دوید!

ماریا گفت حالا فقط دخترا توی صف بایستن و بعدش یکی از دوستان همکلاسی ماریا که آنیتا نام داشت و دورگه هست توی کلاس فارسی با هم دوست شدن موفق شد که دسته گل رو بگیره...

آخر شب هم تمام مسیر رو با هلهله و بوق و شادی عروس و داماد رو تا خونه شون بدرقه کردیم.

وقتی به خونه رسیدیم عقربه های ساعت 2 و نیم رو نشون می داد. خیلی خسته بودم ولی انقدر خوشحال و سبک بال بودم که نفهمیدم چطوری خوابم برد!

 

+ تاريخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 7 PM نويسنده نیلو گلکار |

خاطره انگیزترین شب زندگیم که مراسم ازدواج پسرم بود پنج شنبه شب رقم خورد.

بالاخره روز موعود فرارسید و با افراد خانواده هماهنگ کرده بودیم که همه به منزل ما بیان تا به اتفاق به باغ مورد نظری که پسرم برای برگزاری مراسمش تدارک دیده بود بریم و دامادیش رو جشن بگیریم.

یکی دو ساعتی تو راه بودیم ولی زود راه افتادیم چون پسرم اصرار داشت که تو ساعت روز برسیم که بهتر اونجا رو ببینیم. به قول ماریا کلی سورپرایز برامون تدارک دیده بودن. از در ورودی که رسیدیم تمام عکسای بچگی شون و بعد از آشنایی و حتی عقدشون رو به یه بند آویز کرده بودن و در بدو ورود در حیاط ورودی با اونا و یه سری گلهایی که روی پایه های بلور تزیین شده بودن و چشم نواز بودن مواجه شدیم...

بعدش یه خانومی که جزو نیروهای پذیرایی بود کارتهایی رو به دستمون داد که اسامی ما به انگلیسی روی اون درج شده بود و با شماره میز که روی اون مشخص شده بود راهنمایی می شدیم که کجا باید مستقر بشیم. البته قبلا پسرم راجع بهش توضیح داده بود برای من و تاکید داشت که هر کس باتوجه به همون شماره سرجاش بشینه... که البته داستان داشتیم سر این قضیه!

چون جاری و برادرشوهرم بهمراه عروسشون که البته هنوز نامزد هستن، یه چیز نزدیک یک ساعت زودتر از ما و بقیه به باغ اومده بودن و قبل از اینکه خانوم مسئول فرصت داشته باشه که کارتهاشون رو پیدا کنه خودشون یه میز مناسب نزدیک جایگاه عروس و داماد پیدا کرده بودن و نشسته بودن! غافل از اینکه این میز برای من و همسری و عمه ها در نظر گرفته شده بود!

و تا از راه رسیدیم و دیدیم ایشان اونجا نشستن، رفتم جلو سلام و احوالپرسی و خوشامدگویی ولی انگار از حسادت در حال انفجار بودن! چون حتی یکی شون از جا بلند نشد! و حتی تبریک گفتنشون هم خشک و مسخره بود! وقتی با ملایمت گفتم راستی شما کارتی که اسامی تون روش نوشته شده رو دریافت کردین که شماره میزتون هم روش درج شده؟ یه دفه با عصبانیت و توپ پر با هم گفتن نه! ما هرجا دلمون بخواد می شینیم و چون زود اومدیم قدرت انتخاب داشتیم!!!

منتظر نشدم تا بقیه حرفشون رو بشنوم و به میز دیگه ای که دخترم و دوستاش سر اون نشسته بودن رفتم... جاری که دیده بود خیلی برخورد بدی داشته بعد چند دقیقه اومد سر اون میز و گفت وااااااااای شما چه دخترای خوبی شدین که سرجای مخصوص خودتون نشستین!!! منم بدون اینکه تو صورتش نگاه کنم گفتم ما همیشه دخترای خوبی بودیم ...

خلاصه همسری هم همش می گفت بی خیال بذار راحت باشن و سخت نگیر و .... گفتم خب همین الان ماریا به من زنگ زد و گفت تاکید دارن هر کس جایی که اونا خواستن بشینه! البته می دونم که دوست داشتن ما که پدر و مادر هستیم نزدیک اونا باشیم. بهرحال کمی که گذشت و به اصرار همسری از گوشه گوشه باغ که با طراحی ماریا تزیین شده بود و جای بسیار فرحبخشی هم بود عکس یادگاری گرفتیم. بماند که در این بین همچنان زیربار تیکه های جاری خانوم بمباران می شدیم.

تا اینکه کمی که گذشت متصدی خدمات کارتهای مخصوص ایشان رو بهشون داد و خواست به میزی برن که روی کارتشون درج شده و دیگه از روی اجبار میز مارو خالی کردن و جای خودشون نشستن!

باغ پر از درختهای بید مجنون بود و صفای خاصی به باغ داده بودن. هوا عالی بود و اگه وجود مزاحم بعضی ها نبود شاید بیشتر بهمون خوش می گذشت!

ماریا قبلا برام توضیح داده بود که تا ما به شما ملحق بشیم کلی سرگرمی و فان اونجا براتون تدارک دیدیم، از جمله یه جا رو طراحی کرده بود به نام غرفه عکاسی که کلی با بقیه اونجا عکس گرفتن عروس و داماد و درکنارش چندتا ماسک و کلاه گیس و عینک و سبیل مصنوعی گذاشته بودن که باهاشون عکس بگیرن همه... همین بخش کلی همگان رو سر ذوق و هیجان آورده بود و باعث شادی شده بود.

یه گوشه ی دیگه باغ هم بعنوان Candy Bar درست شده بود و میوه ها به چوب زده شده بود و شکلات مایع در حال جوشیدن بود و شما کافی بود اون میوه هارو به زیر شکلات مایع ببرین و میوه هارو با طعم شکلات بخورین. این بخش هم واسه همه جالب و خوشمزه بود.

و اما روی هر میز یه یادداشت با عنوان: رمز و راز یک زندگی موفق گذاشته بودن که مهمونا از تجارب خودشون برای عروس و داماد بنویسن. غیر از اون یه پاکت که خود ماریا درست کرده بود و داخل اون یه دستمال گذاشته شده بود و روی پاکت نوشته شده بود: For your tears of happiness که این هم برای مهمونا جالب بود و خوششون اومده بود.

بقیه برنامه رو تو یه پست دیگه توضیح می دم انشالا، چون باید سر فرصت بنویسم و اینکه الان هم به اندازه کافی سرتون رو درد آوردم. پس فعلا تا پست بعد.

+ تاريخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 8 AM نويسنده نیلو گلکار |
دیروز بالاخره موفق شدم لباس بخرم واسه عروسی... البته همونطوری که پسرم قول داده بود دیروز بعدازظهر بهمراه ماریا اومدن دنبال من و دخترم و به اتفاق رفتیم خرید. خلاصه همون اول رفتیم طرف سئول و یه گشتی زدیم و توی دومین فروشگاه( منگو) من موفق شدم یه کت و دامن و تاپ زیر اونو خریداری کنم. جالب توجه که با اولین پرو سایزم رو پیدا کردم و خیالم راحت شد. البته دخترم هم یه سارافون پیدا کرد و پرو کرد و تو تنش قشنگ بود. قرار شد یه کت کوتاه هم برای روی اون بخره و ست کنه( چون عروسی مختلط هست و بهتره پوشش مناسبی داشته باشیم)

بعدش با بچه ها رفتیم سمت خونه و برای خرید کفش رفتیم سمت گلستان. یکی دو جا رو دید زدیم و رفتیم از کلارک طبقه دوم کفش هامون رو هم خریدیم و در این بین ماریا دنبال کفش بود . با اینکه لباسش رو از اونجا آورده ولی تصمیم گرفته بود کفش رو همین جا بخره که البته هنوز موفق نشده!

بعدش پسرم رفت یکی دو تا فروشگاه سر زد و کت و شلوار مناسب دامادی ش رو پیدا کرد و کلی هم سر رنگ اون مرافه داشتیم! آخرش هم با توافق رنگ مشکی رو انتخاب کرد. فروشنده مدام از قشنگ نشستن کت توی تن پسرم تعریف می کرد که خیلی خوش دوخت هست و منم تو این بین گفتم البته پسر منم خوش هیکل هست ها! فروشنده خنده ش گرفته بود که خب چون مادری باید تعریف کنی دیگه! گفتم خب تعریف هم داره والله!

آخرش همه خسته و مونده سراریز شدیم به سمت در خروجی که پسرم گفتی کاش یه کرن بخوریم. علی رغم خستگی توی صف ایستادم واسه کرن! یه چی حدود 7 یا 8 دقیقه گذشت و فروشنده هی می گفت 2 دقیقه دیگه حاضر میشه! خلاصه جاتون خالی تو حیاط بازارچه نشستیم و یه کم انرژی گرفتیم و بعدش اومدیم سمت خونه.

همسری که مارو برای خرید به پسرم سپرده بود با دیدن خریدهامون که دست پر برگشته بودیم خوشحال شد که دیگه لازم نیست وقت بذاره تا مارو برای اینجور خریدها همراهی کنه! انقدر خسته بودم که سریع یه مسواک و نماز و پریدم تو تخت. خلاصه خیالم از بابت لباس مناسب خیلی راحت شد...

امیدوارم مراسم هم به خیر و خوشی بگذره...

+ تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 11 AM نويسنده نیلو گلکار |

اداره ما با شرکتهای خدماتی متفاوتی قرارداد می بنده و البته کارگران خدماتی که اینجا مشغول به کار می شن خیلی هم تن به کار نمی دن! حالا چرا بازم اداره ما با این شرکت تمدید قرارداد می کنه واسه اینه که احتمالا یه پسرخاله ای کسی... با مسئولین امور پشتیبانی رفاقت داره!

حالا نمی دونم برمبنای چه سیاستی هرچند وقت یکبار طبقاتی که حیطه کاری این کارگرها هست تغییر می کنه. بتازگی یه کارگر خدماتی مسئولیت تمیزکردن طبقه مارو بعهده گرفته که اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم! چون اولا کارش رو بلد نیست و هر بار که اتاق رو بعد یه هفته جارو می زنه و تی می کشه همچنان آشغالها در گوشه و کنار اتاق به چشم می خورن! تازه من اجازه نمی دم میزم رو تمیز کنه چون انقدر دستمالش کثیفه که آدم رغبت نمی کنه اجازه بده اونو رومیزش بکشه! من خودم یه رول از این دستمالا گذاشتم تو کمدم و  ترجیح می دم خودم میزم رو تمیز کنم. اینطور اقلا مطمئنم که ویروسها از هزارجای دیگه به میز من و بعدش دستهای من منتقل نمی شن...

 و در ثانی انگار وقتی میاد اتاق ما اومده سینما! والله! کارت رو انجام بده برو دیگه واسه چی هی ذل می زنی و نگاه می کنی!! البته ما سه نفریم که توی یک اتاق کار می کنیم ولی روزای چهارشنبه اکثرا تنهام... چون اون دوتا همکارم دانشجو هستن و کلاس دارن.

حالا فکرش رو بکنید این آدم میاد مثلا اتاق تمیز کنه و من یه حس بسیار بدی بهم دست میده و دوست دارم هرچه زودتر از اتاقم بره بیرون چون اصلا احساس امنیت نمی کنم. به یکی از همکارام که یه مهندس جوون هست گفتم من از این آدم می ترسم... کلی خندید که واااااا خانوم این بنده خدا که آزاری نداره! گفتم نمی دونم حسم به من دروغ نمی گه.

خدا خیرش بده وقتی امروز تنها بودم اومد تو اتاقم که تنها نباشم موقع تمیزکاری این کارگره! اولش که تنها بودم داشتم از ترس سکته می کردم!!! همه می گن تو اداره نباید اصلا بترسی ولی من دست خودم نیست خب...

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 3 PM نويسنده نیلو گلکار |

چند روز پیش به دخترم گفتم باید برم برای چکاپ چشم پزشکی و تو هم حتما بیا. از بس پشت گوش می انداخت مجبور شدم خودم رو بهانه کنم بلکه پشتش رو بگیره و حتما برای معاینه مراجعه کنه. خلاصه یه وقت گرفتیم و رفتیم مطب چشم پزشکی که در همسایگی مون بود...

از راه که رسیدیم هنوز دکتر نیومده بود واسه همین به اندازه کافی فرصت داشتیم تا تک تک آدمایی که تو نوبت بودن رو از نظر بگذرونیم!

غیر از یه خانم حدودا پنجاه ساله که عینک به چشم داشت یه جوون افغانی حدودا 25 ساله هم بود که البته چشماش انحراف داشت و ازبس چهره مظلوم و جثه ریزنقشی داشت به قول دخترم حیوونکی بود! وقتی دکتر اومد این جوون اولین نفر بود که وارد مطب شد و بسیار هم طول کشید تا ویزیت شد. دختر منم که بی صبر، هی می گفت این طفلی چرا انقدر کارش طول کشید خب مگه دکتر الان می خواد عملش کنه!!! منم با آرنج می زدم بهش که بسه ساکت باش انقدر مسخره بازی درنیار...

نفر بعدی همون خانم میانسال بود که خیلی زود کارش تموم شد و نوبت به ما رسید. دکتر پرسید خب مشکلتون چیه! تو دلم گفتم تو ایران تا مشکل نداشته باشی به دکتر مراجعه نمی کنی اینه که اولین سوال دکتر همینه! گفتم راستش مشکل خاصی ندارم ولی خیلی وقته که چکاپ نکردم و می خوام از وضعیت چشمام باخبر بشم. با دو تا دستگاه معاینه کرد و گفت چند سال دارید؟ و بعدش گفت اگه دوست داشته باشی می تونم یه عینک برای تنظیم نوشته های مکتوب برات بنویسم که موقع مطالعه استفاده کنی تا دیگه نخوای نوشته رو جلو و عقب ببری... در این بین دخترم هی چشمک می زد که مامی جان علائم پیری هست دیگه! منم گفتم شاهنامه آخرش خوشه... بذار ببینیم تو وضعیتت چطوره بعدش مسخره بازی دربیار...

از دکتر پرسیدم اگه استفاده نکنم چه اتفاقی می افته گفت هیچی، نوشته رو عقب و جلو می بری تا چشمت بتونه اونو بخونه. گفتم اوکی بنویسید تا تهیه کنم بهرحال کارم راحت تر میشه . ولی خب فعلا که همش کارم با کامپیوتر هست و فونت رو تنظیم می کنم و مشکلی نیست.

نوبت به دخترم رسید و دکتر همون سوال رو تکرار کرد و منم همون جواب رو دادم. بعد از معاینه با دستگاه، از راه دور ، جهت علائم رو هم ازش پرسیدکه البته با اون ردیف های ریز پایین مشکل داشت!!! خلاصه اینکه ایشون هر دو چشمش ، به عینک نیم، نیاز داشت! منم یه لبخند زدم بهش و گفتم الان معلوم شد علائم پیری در کی هویداست!

حالا خودش باورش نمی شد و هی می گفت وای مامی یعنی واسه همین بود وقتی ته کلاس می نشستم حوصله نداشتم جزوه بنویسم چون بعضی جاهاش خوانا نبود!! ای دااااااااد واسه همین گاهی بعضی نمره هام کم می شد و من فکر می کردم بخاطر بی دقتی بوده خب لابد چشمم درست ندیده دیگه!! منم سر به سرش می ذاشتم که می دونی من خیلی پیش از این می خواستم واست عصای سفید بخرم ولی خب گفتم دپرس میشی : ))) دخترم هی می گفت وااااااااای من باورم نمیشه که چشمام ضعیف باشه و ... منم تا خونه به تلافی اون جمله ش! تا تونستم سر به سرش گذاشتم...

حالا نظر همسری وقتی ماجرا رو براش گفتیم: خانوم شما اصلا نیازی نداری واسه مطالعه عینک بزنی چون چشمات تنبل میشه و میشی مثل من که حتما واسه خوندن نوشته های ریز عینک بزنم! در مورد دخترم هم می گفت: خب شما واسه دانشگاه فقط استفاده کن و در بقیه مواقع نیازی نیست! من و دخترم یه نگاه به هم انداختیم و متوجه شدیم که همسری کلا خانومای عینکی رو دوست نداره لابد!!!!

+ تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 3 PM نويسنده نیلو گلکار |