خاطرات و مسایل اجتماعی روز

هر وقت توی صف نان می ایستم اول از نفر جلویی قیمت نان رو می پرسم! خب تغییر قیمت نان تقریبا روزانه شده انگار...

بعدش با خریدهای دیگه به خونه رسیدم و با کمال تاسف دیدم آسانسور خرابه. هیچی دیگه پله هارو گز کردم. نفس نفس زنان به خونه رسیدم و دخترم درو باز کرد و گفت چرا انقدر نفس نفس می زنی؟ گفتم هیچی با بارو بندیل از پله ها اومدم. یه جمع و جور کردم و دوباره زدم بیرون و راه افتادم سمت آرایشگاه چون وقت اپیلاسیون داشتم.

افسون خانم اپیلاسیون کار من مثل همیشه با دستای فرزش شروع به کار کرد و همینطور که صحبت می کردیم بحث بعضی از سریال های ترک شد و من می گفتم مگه میشه این همه بلا یه دفه به یه خونواده هجوم بیاره و طرف همش بد بیاره که افسون سرش رو تکون داد و گفت آره که میشه من سرم اومده... بعدش شروع کرد به تعریف که وقتی شوهر سابقم ورشکست شد من رو با دو تا بچه تو خونه مستاجری به امان خدا گذاشت و خودش رفت خونه مادرش قایم شد!! و من موندم و طلبکارا که هر کدوم مرتب می اومدن در خونه و طلب ایشون رو از من می خواستن و تازه من جوون بودم و خوش بر و رو و نیت خوبی هم نداشتن... تا اینکه با زن صاحبخونه قضیه رو درمیون گذاشتم و قرار شد که شوهر ایشون بره دم در و جوابگو باشه از این به بعد...

طفلی تعریف می کرد که یه زمانی حتی معطل دویست تومان بودم و واقعا شبهایی که محتاج نان شب بودم... و البته هرگز روحیه م رو نباختم و رفتم بعنوان منشی توی یه مطب مشغول کار شدم و بعدش دوره آرایشگری دیدم و یه کم دور و برم رو جمع و جور کردم. خلاصه سالها شوهرم رو تحمل کردم چون معتاد شده بود و بارش رو دوش من افتاده بود. مجبور شدم جدابشم  و تنهایی جور بچه ها رو بکشم. تازه با ارث پدری که گیرش اومده بود جهاز دختر اولش رو تامین می کنه و اونو سرافرازانه به خونه بخت می فرسته...

وقتی به حرفاش فکر می کردم می دیدم که افسون های زیادی حکایت زندگی شون شبیه به این افسون هست.

یکی نیست به این مردهای بی مسئولیت بفهمونه خب برادر من وقتی عرضه نداری خب تشکیل زندگی نده و یا اگه تشکیل زندگی می دی خب ریسک پذیر باش و مقاوم. مسئولیت زندگیت رو بعهده بگیر و زن و بچه رو به امان خدا نذار و برو...

این گروه از مردها حکایتشون حکایت پسرخاله تو کلاه قرمزی هست که فکر می کرد سر سفره عقد نشستن فقط عسل خوردن و حضور فیزیکی سر سفره س و بعدش دیگه هیچی...

+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13 PM نويسنده نیلو گلکار |

آخر هفته و مهمانداری و درگیری و تصادف دخترم... خب طبق معمول یه روز کامل دربست در خدمت تمیزکاری خونه بودم و البته اینبار لاندری( شستن لباس) پسرم هم اضافه شده بود! چون ماریا مدتی است که بخاطر بیماری پدرش به کانادا رفته و مجبور شد که مدتی کنار پدرش در بیمارستان باشه و البته خبرهای خوشی نداشته و بیماری قلبی پدرش حسابی پیشرفت کرده و آینده ش اصلا مشخص نیست که چه اتفاقی بیفته... برای همین پسرم اکثرا پیش ماست و از اونجایی که فرصت نداره بهش گفتم لباسهای کثیفت رو بیار که همین جا برات بشورم و البته یه نصفه روز مشغول شستشو و اتوکشی بودم!

حالا فکر کنین پنج شنبه از صبح کلا بی حوصله ای و تصمیم داری یه برنامه بریزی که از خونه بزنی بیرون ولی با تلفن خواهر کوچیکه همسری مجبور می شی تو خونه بمونی و تدارکات شام میهمانی رو ببینی! راستی امسال یه سفر رفتم و خونواده همسری هم بخاطر برنامه های مختلفی که داشتن به عبارتی جون منو گرفتن با این دید و بازدید عیدشون! خب هر کدوم جداگانه با توجه به برنامه خودشون خدمت رسیدن... هیچی دیگه بنده هم مجبور بودم به جای یه شام یکباره 4 بار بطور جداگانه در خدمتشون باشم...

حالا نزدیک عصر دخترم سراسیمه قبل از اومدن مهمونا به خونه اومد و با رنگ و روی باخته گفت مامی بابا بهت نگفت؟ گفتم چی رو؟ که من تصادف کردم! اول یه نگاه بهش انداختم و بعد که با اسکن کردن چشمی دیدم سالمه یه دفه بهش گفتم ای بابا تو معلوم هست حواست کجاس؟ تو مقصر بودی دیگه نه؟ گفت خب تا چراغ زرد بود پیچیدم و یه ماشین شاسی بلند جلوم سبز شد! هیچی دیگه جلوبندی سیاوش به کلی داغون شد! با خودم گفتم بیچاره همسری.. هیچی دیگه به بابا زنگ زدم و الان اومده تو صحنه تصادف و من با ماشین بابا اومدم خونه...

نیم ساعت بعد همسری اومد خونه حالا بیچاره تازه کلاسهای تدریسش تموم شده بود و تو راه برگشت دخترم بهش می گه این اتفاق افتاده... وقتی اومد خونه شیرینی برای مهمونی گرفته بود و جریان رو گفت که با سرعت می رفته و ... خدا رحم کرده و ... طرف آدم خوبی بود و...

حالا باید برم بیمه و اینا.... به دخترم گفتم برو خداروشکر کن که بلایی سر خودت نیومده ولی خب همش از گردن درد شکایت داشت و انگار ضرب دیده بود. ولی بازم خدا رحم کرد.

حالا عمه جان اومده بود و قضیه رو شنید و از دسته گلهایی که توی همش هم جریان تصادف در اثر بی توجهی خودش اتفاق افتاده بود تعریف می کرد و البته روحیه دخترم بهتر شد ولی خب از گردن درد شکایت داشت. وقتی صبحش رفتیم دکتر گفت که در اثر شوکی که بهش وارد شده اسپاسم کرده و دو تا آمپول و یه قرص و ... خداروشکر بهتر شد.

حالا من همش بهش می گفتم واقعا که پدر خوب و صبوری داری که همش با بی توجهی براش دردسر درست می کنی. خب تو قصه تصادف این پیگیری های بعدی و اسیر شدن توی اداره بیمه از همه چی بدتره و طفلی کلی باید از کار اداره می زد که پیگیری کنه...

بازم خداروشکر می کنم که به خیر گذشت ولی انگار این بچه ها توی گور هم آدم رو راحت نمی گذارند...

+ تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15 PM نويسنده نیلو گلکار |

روز مادر هم گذشت و خاطرات خوبی برام بجا گذاشت...

هدایای قشنگی گرفتم که دو تا دسته گل رز و لی لیوم هم زینت بخش اونا بود. خوشحال شدم ولی توقع نداشتم...

راستی برای اولین بار طی این سالهای زندگی مشترک، خواهر بزرگ همسری با همسری تماس گرفت و گفت شما نمی خواین بازدید عید ما رو پس بدین!!!!!!!!!!! وقتی شنیدم به دخترم گفتم غلط نکنم دخترش بهش اصرار کرده با توجه به ناخوانده مهمون ناهار شدنشون در اولین روز عید که بهتره مهمونی پس بدی! مثل روز برام روشنه که خودش هرگز اهل این حرفا نیست. تو این همه سال هرگز یادم نمیاد که اگه ما به روی خودمون نیاریم که بازدید بریم حتی یه بار هم بگه. خب من همیشه خانواده همسری رو برای ناهار یا شام طی روزای عید دعوت می کنم... و هرگز توقع نداشتم که منم ناهار یا شام برم خونه ی اونا. و همیشه این مهمونی یه طرفه بوده. البته برای بازدید میرم خونه اونا ولی نه شام و ناهار...

بهرحال وقتی همسری گفت که خواهرش مارو برای شام دعوت کرده اولش تعجب کردم و بعدش باهاش تماس گرفتم که خیلی ممنون ما شام مزاحم نمی شیم چون شما درگیر کار اداره هستی و خسته ای درست نیست تو زحمت بیفتی ولی اصرار کرد که شام آماده س!

بهرحال فقط ما و خواهرش بودیم و خبری از برادر بزرگتر و حتی پسر و عروسش هم نبود! خب دعوت نداشتن گویا...

وقتی رفتم مشغول سرخ کردن مرغ بود که البته منم مشغول کمک شدم. با کمال تعجب دیدم دخترش  هم خونه نیست و وقتی جویا شدم گفت که رفته بیرون برای خرید و برمی گرده ... حالا نگو رفته بود از رستورانی تو نزدیکی شون سوپ و کشک بادمجان هم تهیه کنه...

اصلا راضی نبودم که این کارو کنن. ولی خب دخترش به پاس تلافی و اینکه مادر کدبانویی نداره واسه اینکارا که بتونه آبروداری کنه ... تصمیم گرفته بود اینا رو از بیرون تهیه کنه...

حالا جالب بود همسری و پسرم مرتب سر میز شام از سوپ و کشک بادمجان تعریف می کردن! دخترش هم همش می گفت اینا مال رستورانه! من اگه جای خواهر همسری بودم مثل شمع آب می شدم... ولی خواهر همسری هرگز به روی خودش هم نیاورد و می گفت نوش جونتون...

فردا شب ش هم خونه مامانم بودیم و کادوهاش رو بهش هدیه کردیم و شام دور همی با خواهر و برادرم خیلی چسبید. با خودم می گفتم چقدر این دورهمی ها به بهانه اعیاد مختلف قشنگه.

روز بهاری تون قشنگ و پرطراوت باد. امیدوارم همیشه سرحال و سبز باشید مثل گلهای بهاری...

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13 PM نويسنده نیلو گلکار |

بعد از اتمام کلاسای دانشگاه تصمیم گرفتم برم کتابهام رو از خیابون انقلاب بخرم. سلانه سلانه به طرف پاساژی که می دونستم کتابهام رو داره سرازیر شدم. نزدیک پاساژ بودم که یه پسر مثل پشه درگوشم وزوز می کرد ... آخرین جمله ش این بود: چقد تو خوشگللللللللللللللی! و من درست مثل وقتی که می خوای یه پشه رو فراری بدی بدون نگاه کردن بهش با پشت دستم کوبیدم توی دهانش! حتی برنگشتم ببینم چه اتفاقی افتاد ولی صدای ایییییییییییییهه اطرافیان پسر رو شنیدم و بی توجه داخل پاساژ شدم.

سر فرصت کتابهام رو تهیه کردم و وقتی از پاساژ زدم بیرون پسر با دهان خونین یه گوشه ایستاده بود و با دیدن من گفت: حیف فقط حیف که دختری وگرنه می زدم داغونت می کردم! اطرافیانش: این دختره با این جثه تورو به این روز انداخت!!!!؟

من: هیس کسی که متلک می گه فریاد نمی کشه...

"نقل قول دخترم وقتی دیروز به خونه اومد"

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8 AM نويسنده نیلو گلکار |

چند سال پیش یک بار به قشم رفته بودم البته چون با ماشین رفته بودیم و در شهرهای دیگه هم مانده بودم لذا نمی شد فرصت زیادی رو هم برای دیدن جاهای دیدنی قشم اختصاص داد برای همین غیر از قلعه پرتغالی ها و غار خوربس جاهای دیگه رو ندیده بودم. ولی تو این سفر تونستیم بهمراه خانواده از برکه خلف، جنگل حرا و سواحل ناز و دلفین ها هم دیدن کنیم.

دیدن این جاها برای ماریا خیلی جالب تر بود. البته نزدیک سواحل ناز دخترم و ماریا شترسواری هم کردن. در ضمن خانم های محلی با یه قیف حنا در دست به توریست ها پیشنهاد نقش حنا می دادن و ماریا استقبال کرد و نقش گلی روی دستش گذاشت!

میشه گفت همونطوری که نگهداری از اسب تو سواحل شمالی کشورمرسوم هست در نواحی جنوب کشور علاقه خاصی به نگهداری از شتر وجود داره و همینطور منبع درآمدی با سوارشدن توریست ها به حساب میاد...

هوا بسیار عالییییییییی بود و از رطوبت مناسب و باد روح افزای کنار ساحل بسیار استفاده کردیم. از اونجایی که با هواپیما به قشم رفته بودیم، ابتدا همسری تصمیم گرفت که یه ماشین کرایه کنه تا برای گشت جزیره راحت تر باشیم ولی خب ایام عید بود و کرایه ها سر به فلک می گذاشت این بود که خیلی اتفاقی با یه راننده که ماشین "های لوکس" داشت آشنا شدیم و قرار شد طبق برنامه ای که چیدیم مارو به جاهای دیدنی جزیره ببره و البته قیمت پیشنهادی ایشون بسیار مناسب تر از کرایه اتومبیل بود و تازه می تونستیم از راهنمایی ایشون که محلی بودن هم بهره مند بشیم.

وجود یه راننده محلی از خیلی جهات دیگه به نفع ما بود مثلا ایشون حتی مارو به یه ساحل برد که فقط خودمون بودیم و خودمون و موفق شدیم خانوادگی ساعتی رو اونجا شنا کنیم که برای اولین بار در عمرم تجربه ش کردم و بسیار خوش گذشت.

مردم جنوب بسیار مهربون و خونگرم و مهمان نواز بودن و تنها اشکالی که راننده ما داشت این بود که زود پسرخاله می شد! که البته ما هم با درایت مدیریتش می کردیم...

یه روز که به جنگل حرا رفته بودیم و البته به دلیل غذاهای بسیار خوب یه رستوران سنتی در اون منطقه دوبار به اونجا رفتیم متوجه شدیم که رییس جمهور هم قراره به اون ناحیه بیان! زمانی که از گشت جزیره به اون رستوران رفته بودیم متوجه شدیم که کادر اون رستوران ساحلی به تلاطم افتادن و مرتب همه جارو تمیز می کنن وقتی علت رو پرسیدیم گفتن اهالی می گن رییس جمهور می خواد بیاد این جا! منم به شوخی گفتم واه واه خواستیم یه کم خستگی بگیریم حالا این حسن آقا می خواد بیاد مزاحممون بشه! که کارگرای رستوران همگی زدن زیر خنده... حالا در حین تمیزکاری بهشون گفتم بجای جارو زدن بشینین یه لیست از مشکلاتی که باهاش دست به گریبان هستین تهیه کنین تا وقتی رییس جمهور میاد بهش بگین! یه دفه دیدم دارن هاج و واج منو نگاه می کنن! طفلی ها یه کم رفتن تو فکر و باز به کارشون ادامه دادن .

بعداز خوردن ناهار به همسری گفتم من و دخترا میریم وضو بگیریم که نماز رو هم بخونیم که تا برگشتن قضا نشه... وقتی برگشتم همسری گفت راستی انگشترت کو؟ تازه متوجه شدم ای داد بیداد وقتی داشتم روسریم رو درست می کردم بعد از ناهار اونو درآوردم که روسریم نخ کش نشه و دیگه یادم میره و می افته روی تختی که روش نشسته بودیم و در کمال ناباوری کارگر رستوران حین جمع کردن سفره اونو به همسری می ده و می گه این مال بچه های شماس! حالا انگشترم گران قیمت هم بود و این نشانه درستکاری این جوان جنوبی بود که ظاهرش نشون می داد بسیار هم نیازمند هست ولی انقدر از این راست کرداری خوشمون اومده بود که همسری یه انعام خیلی خوب  بهش داد و طفلی از خوشحالی بال درآورده بود...

5 روزی توی جزیره بودیم و بعد از یه تجدید قوای حسابی به تهران برگشتیم و البته یه کاپتان خوش صحبت هم تو راه برگشت به تورمون خورده بود و یه سه باری با مسافران صحبت کرد و مارو از چند و چون پرواز و هوا و اینا مطلع کرد... منم شوخی می کردم که کاپتان فرمون رو داشته باش به کشتن ندی مارو!  

کلا عاشق قشم شدم و بسیار لذت بردم. شاید یکی از گزینه های زندگی به غیر از تهران باشه برام...

+ تاريخ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10 AM نويسنده نیلو گلکار |

ابتدا نو شدن سال وسبز شدن دوباره طبیعت قشنگ بهاری رو به همه دوستان تبریک می گم و سالی سرشار از سلامتی و شادی و موفقیت و آرامش رو براتون آرزومندم.

سال 94 رو با جشنی که بچه ها شب سال نو برام تدارک دیده بودن شروع کردم. یعنی شب تولدم خونه پسرم بودیم. گرچه اون شب سبزی پلو با ماهی نخوردیم ولی خب ظهر اولین روز فروردین صرف شد. راستش تا روز 29 من هنوز موفق نشده بودم کیف و کفش عید بخرم! واسه همین صبحش با همسری رفتیم پشت باغ سپهسالار. خب شب قبلش به بازارچه گلستان و ایران زمین سر زده بودم و کفش دلخواهم رو پیدا نکرده بودم. یا فوق العاده گرون بود و یا اینکه یه 15 سانتی پاشنه داشت که من از پوشیدنش عاجزم!

البته اصلا مطمئن نبودم که اینجا هم بتونم کفش خوبی پیدا کنم. چون فکر می کردم از کیفیت خوبی برخوردار نباشن. ولی اول از خلوتی بازارچه خیلی تعجب کردم و خیلی هم خوشحال شدم که سر فرصت بدون شلوغی مزاحمین موفق شدم همونی رو که می خواستم ( راحت، شیک و با پاشنه ای مختصر) پیدا کنم و بلافاصله از همون مغازه کیفی که ست اون بود رو هم همسری با چشمهای تیزبینش برام شکار کرد و خریدمشون...

از خریدم راضی بودم. بعدش برای خرید شال مورد نظرم از سمت فاطمی فروشگاه تی تی رو سرراهمون دیدیم. از اونجا یه شال مناسب گرفتم وبعدش یه مانتوی بسیار خنک با رنگ گل بهی روشن نظرم رو جلب کرد که بخاطر سفری که به قشم در پیش داشتیم تصمیم به خرید اون گرفتم.

وقتی به خونه برگشتیم پسرم تماس گرفت که مامی یادتون نره ها شام منتظرتونیم... وقتی شب به اونجا رفتیم دیدم دخترم به سفارش همسری یه دسته گل بسیار زیبا بخاطر تولدم بهم تقدیم کرد. بعدش کادوهای قشنگی از طرف دخترو پسرم و همسری جلوم ردیف شدن! البته یه کیک خوشمزه که سفید بود و با توت فرنگی روش تزیین شده بود هم برای تولدم تدارک دیده بودن... دخترم گفت مامی فقط یه شمع happy birth day برات گرفتیم که خبری از عدد سن و سال هم نباشه!

بعدش شمع رو فوت کردم و کادوهام رو باز کردم. پسرم و ماریا چند تا کتاب و یه شال بسیار قشنگ برام خریده بودن. دخترم یه پالتوی سفید کوتاه که یکی دو ماهی دنبالش بودم که بخرم ولی دو دل بودم رو بعنوان کادو برام خریده بود و وقتی پوشیدم و خیالش از بابت سایز مناسب راحت شد بیشتر خوشحال شد! بعدش همسری یه دستبند ظریف و خوشگل بهم کادو داد که سنگهای برلیان قسمت وسط اون درخشش خاصی داشت.

شب خوب و به یادماندنی بود... و اما صبحش با تماس خواهر همسری که گفت همراه بچه هاش ساعت 10 صبح به عید دیدنی ما میان سراسیمه به تدارک بساط پذیرایی شتافتم! خب انتظار نداشتم با وجود این همه بزرگتر اول صبح عید در حالی که هنوز به دیدن مامان نرفته بودم باید مهمون داری کنم! بهانه شون هم این بود که پسر و عروسش همون شب برای تایلند بلیت داشتن و دیگه فرصت نمی کردن به دیدن ما بیان!!!

خلاصه در اولین روز عید، 8 صبح بیدار شدم و دوش گرفتم و آماده شدم . البته اصلا حرفی از ناهار و اینا نبود. تا اینکه ساعت 12 خواهر همسری تماس گرفت و عید و تبریک گفت و پرسیدم پس شما کجایین؟ خیلی سرخوش جواب داد الان داریم میایم!! این بود که دست بکار شدم که بلللللللله دیگه ناهار اینجان! سبزی پلو و ماهی و کوکو سبزی آماده کردم ولی بر خلاف همیشه که برای مهمون تدارک می دیدم اصلا خوشحال نبودم چون از بی برنامه گی و همچنین بی فکری هیچ خوشم نمیاد ... اگه صبح به موقع می آمدن من می تونستم برای ناهار مثل همیشه به دیدن مامان برم ولی خب دیگه...

در این بین به همسری هم غر می زدم که چرا اینا انقدر بی فکرن؟ و البته ایشون میگفت تو چرا انقدر وحشت داری که ناهار بیان اینجا!!! گفتم درست کردن غذا یه طرف که برام اصلا کار سختی نیست ولی باید یه کم فکر کنن که اولین روز عید خب منم برای خودم برنامه دارم نه اینکه کلا ما مثل همیشه خودمون رو با بی برنامه گی اونا هماهنگ کنیم...

وقتی رسیدن کلا به روی خودشون نیاوردن که ناهار بی دعوت اومدن و بسیار عادی که انگار از قبل این قرار بوده به خوش و بش و ... مشغول بودن ولی من اصلا حوصله برخورد همیشگی رو باهاشون نداشتم و بیشتر سرم رو توی آشپزخونه به انجام کارها گرم می کردم. بعد ناهار عروسشون بسیار عادی به اتاق خواب رفت و خوابید چون برای سفری که در پیش داشتن تجدید قوا کنه ! ساعت 4 خونه مارو ترک کردن ... همه جا بهم ریخته بود و باید کلی مرتب می کردم تا بعدش آماده بشم و به دیدن مامان برم و در این بین انقدر بی انرژی بودم و خسته که با خودم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست! انگار امسال از ابتدا تا به انتها باید مثل بز نگاه کنم و به سرویس دادن به بقیه مشغول باشم.

عصرش به دیدن برادر بزرگتر همسری رفتیم و بعدش به دیدن مامان که برامون شام تدارک دیده بود. اونجا با دیدن خواهرها و برادرم کمی حالم بهتر شد ولی نمی دونم چرا انقدر خسته بودم!!

فرداش عازم قشم شدیم که انشالا تو یه پست جدا راجع بهش براتون می نویسم. تا بعد خدانگهدار.

+ تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12 PM نويسنده نیلو گلکار |

دیروز بعد از یک ماه تاخیر رفتم بانک تا کارت های اعتباریم رو که دیگه تاریخش اعتبار نداشت تمدید کنم. خودم رو آماده کرده بودم که تو بانک دولتی حسابی معطل بشم و دلم خوش بود که کارت دیگه م که مربوط به یه بانک خصوصی بود سریعتر کارش انجام بشه.

ولی خب رفتار متفاوت متصدی بانک تمام معادلاتم رو در مورد بانک دولتی بهم ریخت! بی حوصله و کشان کشان وارد بانک دولتی شدم. اووووووووف انقدر هوای داخل بانک کثیف بود که یه لحظه خواستم هنوز نرفته بزنم بیرون. ای بابا انقدر شلوغه که حتی صندلی خالی هم واسه نشستن پیدا نمیشه... بعد از گرفتن شماره ،رفتم و انتهای سالن ایستادم. رو به یه خانم دیگه که ایشون هم موفق به نشستن نشده بود گفتم چقدر هوای اینجا بده!  از بیرون که میای متوجه میشی... اونم سرش رو تکون داد و گفت: آره متاسفانه.

البته خیلی زود یه جا برای نشستن خالی شد.به محض نشستن دیدم یکی دو تا گیشه انگار نسبتا خلوته! گفتم بذار یه سوال بکنم که آیا برای تمدید کارت هم لازمه انقدر توی نوبت بایستم! از یکی از همون متصدیان که سرش خلوت بود پرسیدم و ایشون گفت اول یه فرم روی استند هست اونو پر کنید لطفا! بعد از پر کردن فرم خواستم تحویل همکار بغل دستیش که ایشون هم ارباب رجوعی منتظرش نبود بدم و گفتم اینم فرمی که همکارتون فرمودن باید تکمیلش کنم... البته ایشون با کمی تامل پرسید وارد سیستم هم شده؟ گفتم نه راستش وقتی از همکارتون پرسیدم ایشون فقط گفتن اول اینو تکمیلش کنم.از شانس خوبم انگار سرکیف بود و بلافاصله فرم تکمیل شده رو ازم گرفت و بقیه کاراش رو انجام داد و برام عجیب بود که چقدر هم اخلاقش خوبه و خوش برخورد!!!

چرا اینجوری نگاه می کنین خب عادت نداشتم برم یه بانک دولتی و برخورد خوبی باهام بشه واسه همین تعجب کردم ...بعد از یکی دو دقیقه کارت تمدید شده رو تحویل گرفتم وشاد و خوشحال ازاون محیط خفقان آور زدم بیرون. می خواستم برم سمت دستگاه خودپرداز تا رمز اونو تغییر بدم که دیدم اوووووووووووووو چه صف طویلی در انتظار هست! واسه همین پشیمون شدم و گفتم ولش کن تغییر رمز باشه واسه یه وقت دیگه که خلوت بود...

بلافاصله پیاده راه افتادم سمت بانک خصوصی که خیالم راحت بود کارم سریعتر راه می افته ولی زهی خیال باطل. رفتم و یه شماره گرفتم و دیدم اوه یه 15 نفری جلوتر از من هستن. البته اینجا هم جا برای نشستن فراهم بود و هم هواش بهتر بود... ولی خب یه جورایی متصدیان همچین سرفرصت و ... کارها رو انجام می دادن. انتهای بانک که همیشه یکی دو نفری هستن که با ارباب رجوع سرو کار ندارن و فقط دستورات رییس بانک رو انجام می دن داشتن پیرامون واکسن سه گانه بچه و مشکلات بعد از اون و اینا با صدای خیلی بلند صحبت می کردن و انگار نه انگار که مردم اینجا نشستن و حوصله این بحثا اون هم با صدای به اون بلندی رو ندارن!

همینطور که فضای بانک رو از نظر می گذروندم دیدم نخیر از اون فرمهایی که تو بانک دولتی دم دست گذاشته بودن که سریع تکمیلش کنم خبری نیست... بللللللله باید بشینم تو نوبت تا متصدی بانک خودش بهم تحویل بده واسه تکمیل کردنش...

خدای من ده دقیقه گذشته و هیچ خبری از اعلام نوبت بعدی نیست. حالا چرا اینا هر کاری انجام می دن از جاشون بلند میشن و یه سرویس با بغل دستی ها صحبت می کنن و اگه دلشون خواست یه شماره هم اعلام می کنن! ای بابا این گیشه شماره 3 هم که انگار مشتری تخم گذاشته و اصلا کارش تموم شدنی نیست. خدای من چه انتظاری داشتم و چی شد...

بعد از یک ساعت بالاخره نوبتم رسید. خدای من، من که نمی تونم اینجا بشینم! اسپیلیت روشن بالای سر متصدی درست صاف می خورد تو صورت من خب گرمش بود و اونو روی کولرش تنظیم کرده بود. یه کارت که نشون می دادم و فرم و پرمی کردم هی از جام بلند می شدم و کناری می ایستادم. متصدی متعجب می پرسید انگار خیلی عجله دارید! گفتم هم عجله دارم و هم اینکه باد این اذیتم می کنه. با یه لبخند فقط کمی درجه ش رو کم کرد حالا از شانس من وقتی می خواست رمز کارت جدید رو بهم بده اینترنتش قطع شده بود! گفتم مستر اگه اشکالی نداره من اون پایین منتظر می مونم چون این باد پدر سینوس هام رو درمیاره! گفت باشه صداتون می زنم...

بالاخره بعد از 5 دقیقه صدام زد و از بانک زدم بیرون. انگار فشارم افتاده بود چون همه چیز دور سرم می چرخید... وقتی به خونه رسیدم انگار از هفت خوان رستم گذشتم. هر کاری می خوای انجام بدی کلی باید معطل بشی. نمی دونم بخاطر شرایط آخرسال هست یا نه کلا مملکت دیوونه خونه شده!

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8 AM نويسنده نیلو گلکار |

همیشه فکر می کردم چون من خیلی از همه نظر به مادرم شبیه بودم حتما دخترم هم همینطور خواهد شد. ولی بیشتر به لحاظ ظاهری شبیه من هست و از لحاظ رفتاری اصلا شباهتی به من نداره!

دیروز هرچی صداش زدم که کلاس 8 صبحش دیر نشه با لحن خواب آلودی گفت ساعت بعدی رو می رم! بهش می گم مگه نگفتی که این استادتون سختگیره و روی حضور و غیاب گیر می ده؟ گفت چرا ولی این اولین جلسه س و من کمی سرما خوردم و پتو رو کشید رو سرش و دوباره خوابید... بگذریم که کلا از خیر کلاس بعدی هم گذشت. اینجا بود که خودم رو باهاش مقایسه کردم. یادمه من اگه حتی به دلیل مریضی بچه هام مجبور بودم کلاس رو فاکتور بگیرم و خونه بمونم چون باید از اونا مراقبت می کردم ، دل تو دلم نبودکه مبادا نکته مهمی توی کلاس گفته بشه و من ازش غافل بمونم...

همیشه بقیه هم کلاسی ها از من جزوه می گرفتن... ولی دخترم با وجود اینکه دختره! اکثرا کتاب کامل تمرین ها و بعضی جزوه هارو از هم کلاسی هاش می گیره! تازه واسه انجام برخی پروژه هاش هم مدام تلفنی می پرسه! کاری که من هرگز انجام نمی دادم و خودم همیشه منبع موثق اطلاعات انجام پروژه ها و امتحانات و حل تمرین ها و جزوه ها بودم...

خیلی راحت کلاسهاش رو می پیچونه و بجاش ترجیح می ده سرکار بره... اعتماد به نفسش تقریبا اعتماد به سقف هست... فقط و فقط جلسات پایانی کلاس هارو خیلی جدی می گیره تا از اوضاع و احوال نحوه برگزاری امتحانات باخبر بشه.

بهش می گم اون مقنعه رو اتو کن و بعد سرت کن. می گه بی خیال مامی حالا کی میاد به مقنعه من نگاه کنه. به اندازه کافی صافه...

بهش می گم بجنب مگه نمی گی ساعت 10 کلاس داری اونوخ جای پارک پیدا نمی کنی ها می گه حالا انگار چی رو از دست می دم یه ربع هم دیرتر برسم سرکلاس یه ربعه! و کمتر سردرد می گیرم از بس این استاده حرف می زنه!!!

می گم فردا ارائه داری و تازه امروز داری پاورپوینتش رو درست می کنی؟ می گه پ نه پ از هفته قبل بشینم روش وقت بذارم! انگار بیکارم. همین هم از سر استاده زیاده!!!

خلاصه که اصلا نمی دونم این دختر به کی رفته. یا حتی علائقی که داره هم جالبه، مثلا عاشق ورزش شنا و کاراته س و من اصلا شنا رو دوست ندارم، تو رانندگی عشق سرعته و من برعکس خیلی محتاطم، همش دوست داره از خونه بزنه بیرون ولی من بیشتر ترجیح می دم به کارای خونه برسم تا اینکه بیخود وقتم رو توی مراکز خرید تلف کنم!

حتی تو تمیزکاری خونه ، من باید حتما خونه رو تا حد ممکن مرتب نگه دارم و ایشون اصلا براش مهم نیست که الان اتاقش بهم ریخته س چون سر فرصت که رو مودش بود بالاخره تمیزش می کنه و اصلا اهمیتی نداره که چند تا لباسش روی صندلی افتاده ویا روتختیش مرتب نیست ولی من تو این شرایط جیغ می زنم و باید همه چیز سرجای خودش باشه...

می بینین تفاوت از زمین تا آسمان است، بیخود نیست نتونستیم با هم هم تیمی باشیم!

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15 PM نويسنده نیلو گلکار |

آخر هفته ای که گذشت تولد دخترک عزیزم بود. همون دختر ناز و کوچولویی که راس ساعت 12 شب با دردهای کوتاه و بلند 20 سال پیش من رو روانه بیمارستان مصطفی خمینی کرد...  یادمه ماه رمضون بود و روز قدس رو پشت سر گذاشته بودیم... مادرشوهرم افطار و آماده کرده بود و اصرار که یه کوچولو بخورم ولی کلا تو دوره بارداری دخترم بدغذا شده بودم و خیلی اشتهایی نداشتم. داشتم با خودم کلنجار می رفتم و کمی درد داشتم ولی از بس تو دوره بارداری اونو تجربه کرده بودم خیلی جدی نگرفتمش!

رفتم یه دوش گرفتم و کمی استراحت کردم ولی انگار دخترم دلش می خواست هر چه زودتر وارد این دنیا بشه و با مشکلات و سختی ها و ایضا شیرینی ها و خوشی هاش آشنا بشه...

وقتی به بیمارستان رسیدیم پرستارا می گفتن این چه مامان ساکتیه؟ تو مگه درد نداری! گفتم چرا ولی از همون ماه اول بارداری باهاش مانوس شدم. ماما که منو معاینه کرد گفت خانم داری بچه ت رو به دنیا میاری صبر کن دکتر رو خبر کنم! خودم هم باورم نمی شد که الان وقتشه!

همون اتاق درد و همون اتاق عمل همش برام تداعی زایمان پسرم بود. چون اون رو هم همونجا تو همون بیمارستان و به صورت طبیعی به دنیا آورده بودم. الان که می بینم اکثر مادرا به روش سزارین بچه هاشون رو به دنیا میارن به خودم آفرین می گم که چه مادر شجاعی بودم!

خلاصه که بعد از دو ساعت درد کشیدن دخترم به دنیا اومد و با وجود اون به قول مامانم جنسم جور شد! سوال ماماها و دکترم: چندمین بچه ت هست؟ اولی دختره یا پسر؟ و بعد که دخترم به دنیا اومد با یه لبخند می گفتن خب دیگه هر دو جنس رو داری...

وقتی به بخش منتقل شدم و همسری با یه سبد گل قشنگ همراه مامان و مادرشوهرم به دیدنم اومدن و یه لبخند پت و پهن صورت همسری رو پر کرده بود از بس دختر دوست داشت... و بعدها هم تا الان که دخترم 20 ساله شده هم تیمی های خوبی برای هم شدن. همون موقع خبر تولد یه خواهر کوچولو رو عمه جان به پسرم داد که اصلا خوشحال نشد و همش می گفت ای بابا من داداش می خواستم که بتونم باهاش فوتبال بازی کنم این که فایده نداره ... و اینکه دخترا فقط جیغ می کشن و عروسک بازی می کنن ... همبازی خوبی واسه من نمیشه ... و البته راست می گفت همبازی های خیلی خوبی برای هم نبودن ولی خواهر و برادر بدی هم نبودن! البته من و پسرم همیشه تیم قوی تری داشتیم و تا به الان هم هماهنگ تر عمل کردیم. جالبه که بدونین از وقتی ماریا به جمع مون اضافه شده ترجیح داده به تیم همسری و دخترم ملحق بشه! ولی بازم من و پسرم تیم قوی تری هستیم. الکی که نیست...

خلاصه که روز پنج شنبه دخترم تمام دوستهاش رو دعوت کرده بود و یه مهمونی خوب براش گرفتم. برعکس بقیه تولدها که الویه حرف اول رو می زنه من لازانیا و کشک بادمجان درست کردم. و بخاطر ماریا یه ظرف لازانیای سبزیجات و یه ظرف با گوشت درست کردم که نه سیخ بسوزه و نه کباب!

به همه خیلی خوش گذشت و از اینکه می دیدم دخترم با دوستاش خوشه و داره بهش خوش می گذره خیلی خوشحال بودم. باورم نمی شد که این موجود کوچولویی که من رو همچین روزی به بیمارستان کشوند حالا واسه خودش یه پا خانم شده باشه. عمرمون چقدر سریع می گذره . امیدوارم هر چند با سرعت این عمرها مفید و با کسب تجربه های قشنگ بگذره...

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9 AM نويسنده نیلو گلکار |

از همان دوران نوجوانی این ماه یه حس دیگه ای تو من بوجود می آورد. یادمه وقتی دبیرستانی بودم ... اون زمان ما سه نوبت امتحان اصلی داشتیم که به آنها امتحانات ثلث اول و دوم و سوم می گفتیم. امتحانات ثلث دوم همیشه مقارن با اسفندماه یعنی ماه شلوغ و خانه تکانی و خرید عید برگزار می شد... حالا تصور کنین یه مامان خیلی مرتب و تمیز هم داشته باشین که با کمک اعضای خونواده به این امر خطیر بپردازه!

راستش اون موقع مثل الان مرسوم نبود که برای تمیزکاری خونه کارگر بگیرن و با کمک همه اعضای خانواده خونه تکونی انجام می شد. حالا دو تا خواهر بزرگا که بیرون شاغل بودن از این امر مستثنی بودنننن ( خوش به حالشون واقعا) اما من و خواهر بزرگتر و همچنین داداش ته تغاریم حتما باید به مامان کمک می کردیم...

یادمه یه بار که امتحان شیمی داشتم، مامان به من وظیفه شستن دیوارهای هال رو محول کرد... چه کار گٍلی ! همیشه از این کار متنفر بودم ولی مگه می شد از انجام وظیفه سرباز زد! هرگز... اون زمان اگه مادر و پدر فرمان می دادن مثل یه سرباز فقط باید می گفتی چشم قربان!

حالا با انجام این وظیفه فردا هم امتحان شیمی دارم... کتاب جلوم بود و از اون طرف ظرف حاوی آب و مواد شوینده و اسکاج و دستمال خشک و ... از یه طرف فرمول های شیمی رو حفظ می کردم و از یه طرف لکه های دیوار رو می ساییدم... یه دفه دیدم کلی فرمول شیمی حفظ کردم ولی بعضی از این لکه های لعنتی هنوز پاک نشدن!!!

مامان: دختر این چه طرز کار کردنه؟ حواست رو بده به تمیزکاری و اون کتاب رو بذار کنار. اینطوری که دیوار تمیز نمی کنن!

حالا خودم رو با اون زمان مقایسه می کنم.. دائم به بچه هام می گفتم تو برو به درست برس مگه فردا امتحان نداری!؟ اگه یه درصد فکر کنین که من اون زمان معلم خصوصی داشتم و خواهرام کمی تو یادگیری درسها به من کمک می کردن مدیونین. اما همواره با معدل بالا قبول می شدم و می بینم که آدما خودشون به طور ذاتی باید مسئولیت پذیر باشن حالا فرقی هم نمی کنه که این مسئولیت پذیری تو انجام کارای خونه یا مدرسه و درس و بحث باشه و یا تو انجام کارای اداری محوله!

اما خودمونیم با این مسئولیت پذیری همیشه سرم کلاه رفته. ولی تو ذاتمه و غیر قابل تغییر....

+ تاريخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8 AM نويسنده نیلو گلکار |