خاطرات و مسایل اجتماعی روز

این روزا علاوه بر شلوغی های آخر هفته که محاصره م کرده، باید برای مراسم عروسی پسرم خیلی از هماهنگی هارو انجام بدم. البته خوبه که بیشتر خودش و ماریا دنبال کارا هستن و در این بین گاهی با ما هم همفکری می کنن.

از اونجایی که ماریا روی تک تک مراحلی که باید برای انجام مراسم انجام بدن خیلی دقیق و حساس هست برای همین هم کلی کارها رو خودش بعهده گرفته.

مثلا برای کارت دعوت شون هم خودشون زحمت طراحی اونو بعهده گرفتن. اول طرح اونو ماریا روی کاغذ آورد و بعد پسرم کارای گرافیکی اون رو انجام داد و متن دعوت نامه هم به قلم همسری نوشته شد و بعد کاغذ خاص اون رو تهیه کردن و الی آخر... در حین این کار ماریا با گروهی که قراره انجام مراسم رو از ب بسم الله تا تای تمت برعهده بگیرن همکاری می کنه. بطوری که حدود یه هفته س که طراحی جای جای باغی که یکی از دوستامون قراره برای برگزاری مراسم در اختیار ما بذاره رو بعهده گرفته و این گروه هم کلی استقبال کردن از این طراحی... تا جایی که از ماریا برای انجام پروژه های دیگه شون هم دعوت بهمکاری کردن!!!

البته ماریا می گفت اگه حقوق خوب بدن چرا که نه! باورتون میشه من هنوز لباس تهیه نکردم؟ در حالی که مراسم عروسی اواخر شهریورماه برگزار میشه! البته پسرم می گه اصلا نگران نباش مامان خودم می برمت که لباس بگیری... و من همش دلشوره دارم که نکنه نتونم اون لباس مناسبی که می خوام رو تهیه کنم. چون اگه یادتون باشه در مورد دفعه قبل که برای عروسی پسرخواهر همسری دنبال لباس مناسب بودم خیلی اذیت شدم. ولی خب پسرم می گه اونجایی که باید نرفته بودی خب...

حالا این بار همه چیز رو سپردم دست خودش بلکه رستگار شویم...

+تاریخ شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 4 PM نویسنده نیلو گلکار |


یه زمانی بود که روزانه می نوشتم. یه زمانی بود که حسابی فرصت داشتم و به تک تک دوستان سر می زدم و با ولع می خوندمشون... بدون اینکه نظر بذارم وبلاگشون رو ترک نمی کردم.

ولی خب یه دفه کلی سرم شلوغ شد. یه سری درگیر کار شدم و تا اومد روتین بشه پسرم با مطرح کردن ازدواجش کلی دور و برمون رو شلوغ کرد. البته اگه با سربازیش همزمان نشده بود همه چی اوکی بود و به راحتی با برنامه ریزی می شد گام به گام پیش رفت ولی خب انقدر همه چی با هم قاطی شد که حس می کنم کارای مربوط به چند سال رو در عرض چند ماه انجام دادیم... هر وقت هم گله می کنم می گه به این می گن استفاده بهینه از وقت و عمر...

پنج شنبه از صبح خودم وقت آرایشگاه داشتم و قبلش به بانک رفتم یه سری کارای بانکی انجام دادم و بعدشم به آرایشگاه رفتم و موهام رو کوتاه کردم و راحت شدم. از بس همه می گفتن این مدل قشنگه و خوب شده مدتی بلند نگهش داشتم ولی دیدم من آدم موی بلند نیستم بنابراین کوتاهش کردم و راحت شدم. بعدازظهرش هم ماریا وقت داشت برای کوتاه کردن موهاش البته موهای اون خیلی بلنده و دلش نمی خواست خیلی کوتاهشون کنه بلکه یه کم لیر بشه تا فقط از اون یه دستی دربیاد... خداروشکر در پایان کار راضی بود.

بعدازظهر رفتم دیدن مامان و چند تا از فامیل که از قضا یکی شون تصادف کرده بود و یکی شون سنگ کلیه ش عود کرده بود. خلاصه که همش بدو بدو بود. مثل زمان عید دیدنی سه تا جعبه شیرینی گرفته بودم و به عیادت اونا می رفتم... دست آخر مامان صداش دراومد که به اسم من اومدی این طرفی ولی انگار کلی دید و بازدید داری! گفتم مامان راه دوره و منم در طول هفته گرفتار چاره ای غیر از این ندارم والله...

جمعه هم اول صبح رفتیم فاتحه خونی برای اهل قبور، به بهشت زهرا و موقع برگشت به خونه از کنار جاده میوه و سیفی جات خریدیم و به خونه برگشتیم.

بعدازظهر هم مهمونی دعوت داشتیم و دوره ماهانه فامیلی بود و دیداری با فامیل تازه کردیم. حالا وسط مهمونی یه پسربچه شیرین که تازه راه افتاده چسبیده بود به پای من که بغلش کنم. وقتی بغلش کردم کاملا صمیمانه به من چسبیده بود. با کمال تعجب اصلا هم غریبی نمی کرد و منم با لذت بغلش کرده بودم و می بوسیدمش...

بعضی از خانومای فامیل هم می گفتم نیلو چقدر بهت میاد بچه داری! گفتم آره بهم میاد مامان بزرگ بشم... و اونام با تعجب می گفتن نه بابا به خودت میاد که بچه داشته باشی!!!

خلاصه شب خوبی بود و دیدار با فامیل بسیار خوش گذشت... روی هم رفته آخر هفته خوبی بود.

+تاریخ شنبه یکم شهریور 1393ساعت 8 PM نویسنده نیلو گلکار |


آخر هفته تولد همسری و همینطور سالگرد ازدواجمون بود. یعنی هردوش تو یه روزه. راستش بچه ها براش تدارک کیک و گل و کادو دیده بودن و البته منم یه کادو براش گرفتم. شب خوبی بود و دور هم بودیم. ولی به پیشنهاد ماریا، پسرم بعنوان کادوی پدرش یه رستوران برای پنج شنبه شب برامون رزرو کرده بود و هزینه هاش رو پرداخته بود! برای تنوع، که فقط دوتایی شب رمانتیکی رو با هم داشته باشیم! من و همسری کلی خندیدیم و ازشون تشکر کردیم. و البته بهشون گوشزد کردیم که ما از اینکه خانواده کنارمون باشن لذت می بریم و البته خیلی هم پیش اومده که دوتایی به رستوران و سفر بریم ولی خب همیشه دلمون پیش بچه ها بوده و دلمون می خواسته اونها هم کنارمون باشن. ولی ماریا معتقد بود که در چنین شبی که سالگرد ازدواجتون محسوب میشه فقط دوتایی باید این شب رو با هم بگذرونین و لذت ببرین...

از صبح هم پسرم مرتب اس ام اس می داد که مامی یادتون نره ها و آدرس رو برام فرستاد. گفتم باشه عزیزم خیالت راحت باشه. از طرفی همسری غر می زد که من راحت ترم که رستوران رو خودم با سلیقه خودم انتخاب کنم و اینا. گفتم حالا یه بار هم به دل بچه ها بریم مگه چی میشه! می گفت آخه من می دونم دیگه حتما از این جاهای تنگ و تاریک که فقط با شمع روشنش کردن پیدا کردن که من اصلا باهاش حال نمی کنم. در ثانی اینا همش به فکر قر و فر هستن و من دوست دارم به جایی برم که غذاش خوب باشه نه قر و فرش!!! کلی خندیدم وبه تفاوت های  پدر و پسر بیشتر پی بردم...

خلاصه بعدازظهرش دوست، دخترم که از هلند برای تعطیلات به ایران اومده بود به دیدن دخترم اومد و تا حدودی خیالم راحت شد که تنها نیست و براشون یه چلو مرغ درست کردم که بی شام نمونن...

آماده شدیم و به اتفاق همسری به رستوران مورد نظر( د ی م ) تو خیابون شریعتی رفتیم. برخورد پذیرش عالی بود و وقتی اسم و ساعت رزرو رو پرسید راهنمایی مون کرد به سمت میزی که برامون در نظر گرفته بودن. دیدم دور میز گلها رو پرپر کرده بودن و با شمع اونو تزیین کرده بودن. طبق گفته همسری نور خیلی کم بود چون همه میزها با شمع روشن بود.

ولی خب به نظر من فضای قشنگی بود. البته اگه میز کناری که حدود 15 نفر بودن و اونام از قبل رزرو کرده بودن کمتر شلوغ می کردن بیشتر می تونستیم از اون فضا استفاده کنیم. جالب این بود که تا مسئولین رستوران می دیدن صداشون بالاگرفته صدای موزیک رو بیشتر می کردن که همهمه ی اونا تو صدای موزیک گم بشه!

غذای دریایی انتخاب کردیم و جای همه دوستان خالی بسیار خوشمزه بود. در این بین یه دسته گل کوچیک هم برامون آوردن که به سفارش پسرم بود. دو تا رز قرمز که به قشنگی تزیین شده بود.

همسری به میز کناری اشاره کرد که سه تا خانوم بالای 55 سال با هم قرار زنانه گذاشته بودن و هر سه سفید پوشیده بودن و کلی با هم حال می کردن ... همسری به شوخی می گفت ببین میز Girls  چه بامزه ان! برای خانومایی که یه کم سنشون بالا رفته ولی سرزنده ان این اصطلاح رو بکار می بره!

درکل شب خوبی بود و یه تنوع به حساب می اومد...

+تاریخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 9 AM نویسنده نیلو گلکار |


سلام به دوستای گلم.

از سفر براتون بگم که خیلی فشرده بود ولی در مجموع خوب بود...

راستش انگار گفته بودم که به دلیل کلاسی که همسری باید تدریس می کرد این سفر جور شد و البته مسئولین برگزاری این دوره تنها بلیت رفت و برگشت همسری و البته هتل برای استقرار رو تقبل کرده بودن و همسری با تقبل مخارج سفر من و دخترم مارو هم همراه کرد.

جایی که برای استقرار ما در نظر گرفته بودن یه سوئیت در طرقبه بود و البته بسیار از حرم فاصله داشت. ولی خب به دلیل هوای ییلاقی اون منطقه ترجیح داده بودن که اونجا مستقر بشیم و اینکه هتل مذکور از محل مناسب برای تشکیل کلاس و اینا برخوردار بود...

برای اولین بار به زیارت امام زادگان" ناصر و یاسر" (ع) رفتم که در همان محل بود. جای باحال و خوبی بود. البته فقط شبها فرصت پیدا می شد که به پابوسی امام رضا(ع) روانه بشیم.

انقدر از مسیر باب الرضا به سمت حرم باید پیاده روی می کردیم که وقتی به حرم و صحن های اصلی می رسیدیم خسته و کوفته می شدیم. به همسری می گفتم اینا که انقدر این حرم رو وسعت دادن بهتر بود یه وسیله ای چیزی واسه مردم فراهم می کردن خب. بخصوص تو این گرما هلاک می شدیم ولی خب همین که به صحن اسماعیل طلا می رسیدم تمام خستگیم از تنم بیرون می رفت و برای آرامش بیشتر به زیرزمین حرم پناه می بردم. چنان آرامشی در اون مکان بهم دست می داد که اگه همسری اصرار نمی کرد که خیلی دیروقت هست و غذای هتل تموم میشه به این سادگی دل نمی کندم..

و اما هر بار که برای خرید زعفران و باقی چیزا به مراکز خرید مراجعه می کردم حس خوبی نداشتم چون فکر می کردم دارن سرم رو کلاه می ذارن! اصلا هم نمی دونم چرا این حس بهم دست می داد و همین باعث می شد که برای خرید فقط به یک فروشگاه مراجعه نکنم و از چند جا قیمت بگیرم. کاری که تو تهران هرگز انجام نمی دم... خب اینجا از تمام مراکز خرید آگاهی دارم و  می دونم چی به چیه...

از نکات جالب توجه دیگه وجود مسافران بیشمار عرب تبار بود. اوههههههههههه ریخته بودن توی مشهد و هر جا می رفتی می دیدیشون. دو سوم هواپیما موقع رفتن و برگشتن عرب بودن. کلی هم خرید می کردن. حتی دیدم تو فرودگاه دارن فرش دستباف تحویل بار می دن...

دیشب 12 شب به تهران پرواز داشتیم که البته با تاخیر صورت گرفت و 3 صبح به تهران رسیدیم. انقدر خسته بودم و خوابم می اومد که از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده می کردم. و البته به محض رسیدن به خونه روی تخت بیهوش شدم. صبح هم با یه ساعت تاخیر به اداره رفتم. دلم می خواست تا ظهر بخوابم ولی خب نمی شد دیگه تنها تا دیروز رو مرخصی رد کرده بودم. برای همکارام هم یه سوغاتی مختصر گرفته بودم که خیلی به چشمشون اومد و کلی تشکر کردن. گرچه سفر کوتاهی بود ولی خب من دوست دارم حتما یه سوغات کوچولو هم که شده تهیه کنم.

البته به یاد تمام شما دوستان هم بودم و برای روا شدن حاجات همگی دعا کردم.

+تاریخ دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 8 PM نویسنده نیلو گلکار |


 

بعد از تعطیلات هرچی گذشت دیدم کارمون عاقلانه بود که به این سفر نرفتیم ولی خب رفرش هم نشدم. اما از اونجایی که خدا مهربونه و همیشه فرصتی می سازه واسه ما، قرار شد آخر هفته یه سفر مشهد بریم و تنوعی در زندگی ایجاد کنیم.

دیروز به مدیرم می گم تو سیستم مرخصی رد کردم در جریان باشین و... می گه ایرادی نداره فقط اگه قراره مطلبی رو سیستم بذارین تا اون موقع فراموشتون نشه! گفتم هنوز موعدش نرسیده برگشتم چشم... تو دلم گفتم اگه قرار باشه آپاندیس هم عمل کنی این مدیر میگه ایرادی نداره ولی قبلش پروژه رو به یه جایی برسون و بعدش برو بستری شو!

این چند روزه دخترم حسابی کلافه س و بی حوصله و خیلی هم بخاطر سفری که جور نشد دلخور. امیدوارم این سفر زیارتی بتونه کمی سرحالش بیاره. گاهی خیلی به ماریا غر می زنه که یه جورایی انگار راننده ش شده و متوقع هست و از این حرفا ولی خب باز یادش میره و بهش سرویس میده...

همسری هم همچنان مشغوله و یه کم کسالت داشت که خداروشکر الان بهتره. پسرم همچنان سرباز وطن هست و گله می کنه که عمرم داره تلف میشه و ... ولی خب چاره چیه باید این دوره طی بشه...

اداره هم امن و امان هست و کارا پیش میره. دیروز یه خبر خوش شنیدم و اون اینکه قراره بعد ساعت اداری واسه بانوان کلاس ایروبیک بذارن که بسیار خوشحال شدم و استقبال کردم. انشالا از ابتدای ماه بعد کلاس شروع میشه و ما هم مستفیض می شویم...

راستی چرا دوستان وبلاگی دیگه نمی نویسن؟ تنها عضو فعال بهینه هست و بس. شما را چه می شود دوستان؟

+تاریخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 8 AM نویسنده نیلو گلکار |


راستش انقدر روز دوشنبه یعنی روز قبل از عید حرص و جوش خوردم و سرم شلوغ بود که کلی فشار عصبی بهم وارد شد...

صبحش همسری گفت نیلو اگه میشه تو از حسابت پول نقد بگیر بخاطر سفری که تو تعطیلات می خوایم بریم چون متاسفانه دیروز کارت منو خودپرداز خورد و تو اون حسابم پول کافی داشتم! و امروز هم پشت هم جلسه دارم و نمی رسم برم بانک پس لطفا تو زحمتش رو بکش... منم گفتم باشه فقط امیدوارم خیلی شلوغ نباشه.

وقتی وارد بانک شدم با کمال تعجب دیدم هیچ جنبنده ای بعنوان مشتری به غیر از من اونجا نیست. لذا بلافاصله شماره ام اعلام شد و درخواستم رو گفتم. طبق معمول متصدی بانک خواب آلود و بی حوصله یه فرم داد پرکردم و وقتی پولهارو روی پیشخوان گذاشت دیدم یک تومان از پول شامل بسته های هزاری و دوهزاری و پنج هزاری هست. صدام دراومد که لطفا اینارو عوض کن آقای محترم! منو پاس داد که به اون همکارم بگو چون ایشون مسئولش هست. گفتم صداش کن من چه می دونم اسمش چیه! وقتی صداش کرد ایشون بدون اینکه سرش رو بالا کنه زیرلب گفت همین که هست خانم این پول رو مرکز می فرسته و غیر از این ندارم و تموم شده چک پولم! گفتم مگه میشه از اول صبح تموم شده!!! دوباره ازش خواستم که آقای محترم عوضش کن چون من نمی تونم با این پولای کیلویی برم تو خیابون... مدیر شعبه اومد جلو که خب خانم چک بانکی بگیر! با عصبانیت گفتم می خوام برم سفر چک بانکی به چه دردم می خوره؟ رو به متصدی باجه گفت همین رو بهش بده بره! انقدر عصبانی شده بودم که نگو چون بدون شمارش پولها اونارو گذاشت رو پیشخوان گفت ما مسئول شمردن پولها نیستیم!!! گفتم پس لابد دستگاه پول شمار رو واسه قشنگی گذاشتین!

بعدش با تحقیر ازش پرسیدم تو اسمت چیه؟ چرا اصلا تگ اسمت رو نداری ؟ حتی جسارت نداشت که خودش رو معرفی کنه و فقط به میزش اشاره کرد که اسمم اونجاست! گفتم باشه..

از بانک زدم بیرون و با خودم می گفتم یعنی تکریم ارباب رجوع و مشتری تو ایران آخرشه!

رسیدم اداره به همسری زنگ زدم و گفتم اینطوری شده. اونم عصبی شد و با بازرسی بانک مربوطه تماس گرفت و شرح ماوقع رو گفت و حتی تهدیدشون کرد که کار رو به مطبوعات می کشونه تا آبروی بانکشون رو ببره. ظاهرا کارساز شد. چون به فاصله یه ساعت رییس شعبه اومد اداره ما که در همون نزدیکی بود و پرس و جو کرده بود و اتاق من رو پیدا کرده بود بعنوان عذرخواهی با مقداری چک پول بانکی اومده بود عذرخواهی از مشتری!

مدیونید اگه فکر کنید که به اشتباه خودش پی برده نه! بازرسی تهدید به اخراجش کرده بود به خاطر رفتار نادرستش با مشتری و اینکه گفته بوده باید از مشتری دلجویی کنی!

خلاصه روز پرتشنجی بود برام اون روز و از طرفی کلی کار سرم ریخته بود...

وقتی رسیدم خونه کلی کار داشتم چون قرار بود فرداش عازم شمال ایران بشیم. انقدر خسته بودم که نرسیدم چمدان وسایلم رو شبونه آماده کنم این بود که بستن وسایل رو به صبح زود قبل سفر موکول کردم. چون یه سر با پسرم باید به  مرکزپایتخت می رفتم تا موبایلم رو راه بندازم( پانچ سیم کارت و ...)

صبح زود وسایل رو بستیم و با بچه ها راهی شدیم .. ولی چشمتون روز بد نبینه چون باطری ماشین خالی کرده بود و مجبور شدیم باطری اونو با مال سیامک عوض کنیم و این کلی وقتمون رو گرفت و زدیم به جاده ولی ...

ترافیک بیداد می کرد راه بیست دقیقه ای تا کرج رو 6 ساعته طی کردیم به این امید که جلوتر راه باز میشه ولی زهی خیال باطل!

تصمیم گرفتیم همونجا تلفنی هتل رو کنسل کنیم و برگردیم خونه. مسیر برگشت یه ربعه طی شد! به رستوران نزدیک خونه رفتیم و ناهار خوردیم ولی همه خسته و لت و پار به خونه برگشتیم.

یه دوش گرفتم و بیهوش شدم و بعدش وسایل رو از پک درآوردم... بعد تصمیم گرفتیم به دوستامون خبر بدیم که بهتره حالا که خونه موندیم مهمونی بازی کنیم.

برم به کارام برسم که فردا یه تعداد زیادی مهمون دارم و سرم حسابی شلوغه. به این امید که تعطیلات به شما خوش بگذره...

+تاریخ چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 12 PM نویسنده نیلو گلکار |


چند روز پیش همسری اومد و گفت که برای یه جشنواره روابط عمومی بهم پیشنهاد داوری دادن منم اسم تو و یکی دیگه رو بعنوان داور دوم و سوم رد کردم. گفتم خب حالا ما باید چی رو داوری کنیم. گفت هیچی سیر فعالیتهاشون رو فرستادن و باید سر فرصت بشینیم و در موردشون قضاوت کنیم. خلاصه آخر هفته رو قرار گذاشتیم و با داور سوم که اونم از آشناهای همسری بود و البته تو این حوزه حرفی واسه گفتن داشت یه جلسه گذاشتیم و شاخص هارو تعیین کردیم و جدول درست کردیم و تصمیم گرفتیم که میزان امتیازهای هر شاخص چطور باشه و ... تا اینکه یه چیزی حدود 30 مورد رو از گزارش عملکردشون گرفته تا فیلم و عکسی که تهیه کرده بودن زیر ذره بین گذاشتیم.

خدایی بعضی هاشون خیلی حرفه ای و عالی کار کرده بودن و بعضی هاشون انگار از امکانات اولیه مثل یه پرینتر رنگی هم بی بهره بودن و ارائه فعالیتهاشون خیلی چنگی به دل نمی زد. خلاصه دیشب هم افطار درست کردم و همسری از دوستش دعوت کرد که بیاد و نتیجه نهایی قضاوت رو اعلام کنیم. یه چشمم به غذاها بود و یه چشمم به تصمیمات داوری! نهایت اینکه جدول تکمیل شد و مهمونمون پذیرایی شد و ساعت 12 پریدم تو تخت که حتی یه لحظه خوابم رو هم از دست ندم چون فوق العاده خسته شده بودم.

از اونجایی که پنج شنبه هم کوزت بودم و خیلی استراحت نکرده بودم و جمعه هم قبل از ظهر یه کم خرید داشتم دلم لک زده بودم واسه یه خواب راحت و آروم...

صبح به زور زنگ موبایل بیدار شدم. این هوا هم که اصلا دلش نمی خواد خنک بشه. از اون کله صبح که بیدار میشی هوا گرمه و دم داره... ای کاش یه کم خنک بشه که حسابی انرژی من یکی رو تخلیه کرده.

داریم برنامه ریزی می کنیم که تعطیلات عید فطر رو بریم شمال. همیشه دوست داشتم ماه رمضون 29 روز باشه ولی امسال دوست دارم همون 30 روز باشه! چون مسئولین امر که واسه بین التعطیل هیچ تدبیری نیندیشیده اند و مدیر ما هم سختگیره تو مرخصی دادن لذا دلم می خواد چهار روز پشت هم تعطیلی داشته باشم و یه استراحت حسابی بکنم و بدون هیچ دغدغه و فکری مال خودم باشم. امیدوارم درست بشه...

+تاریخ شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 8 AM نویسنده نیلو گلکار |


این روزا زمان نزدیک تر شدن به خداست. گرچه هیچوقت فکر نکردم ازم دوره. همیشه تنها کسی بوده که براحتی باهاش درددل کردم. ازش گله کردم. ازش خواستم. هر وقت هم که از اعماق وجودم ازش خواستم با سخاوتی وصف ناشدنی برام مهیاش کرده. خدای عزیزم ازت واقعا ممنونم.

از اینکه بهم سلامتی دادی تورو شکر می کنم...

از اینکه کمکم کردی که همسر بودن و  مادر بودن رو تجربه کنم واقعا ازت ممنونم...

از اینکه تونستم تحصیل و داشتن یه شغل اجتماعی رو تجربه کنم ازت واقعا ممنونم...

از اینکه تونستم با یه فرهنگ و زبان دیگه تو اون ینگه دنیا آشنا بشم ازت ممنونم، درسته که غربتش سخت بود... دوری از خونواده برام سخت بود... اوایل که زبان نمی دونستم مثل آدمای کور و بی سواد بودم و برام سخت بود... اما کوله باری از تجربه بود و بهمین خاطر ازت ممنونم...

این شبهایی که گذشت تا تونستم خدارو شکر کردم و بازم ازش طلب کردم و البته بیشتر از نوع معنوی...

شب 21 طبق روال هر ساله مراسم احیا داشتم البته مجلس مخصوص خانم ها بود. از چهارشنبه که از اداره رفتم خونه درگیر بودم تا روز جمعه! تازه شانس آوردم که دخترم و ماریا خونه رو تمیز کرده بودن... و البته از صبح پنج شنبه دنبال خرید ملزومات پذیرایی بودم. اول به اتفاق همسری به تجریش رفتیم. چون معتقد بودم میوه تازه تری میشه اونجا پیدا کرد. البته خیلی علیه السلام نیستن و بالاخره لابلای باری که تحویل آدم میدن کلی میوه های خراب رو هم جا می دن. اصلا نمی دونم این همه حق الناس و کم فروشی رو اون دنیا چطوری می خوان جواب بدن. لابد یه جوابایی دارن دیگه. وگرنه به همین راحتی انقدر سر مردم رو کلاه نمی گذاشتن...

بعدش رفتم دنبال ظرف یه بار مصرف که میوه ها رو توش پک کنم و تحویل مهمونا بدم. از صبح جمعه هم مشغول پخت شله زرد و حلوا و اینا بودم. کار، کشیدن شله زرد رو ماریا بعهده گرفت. خودش کمک بزرگی بود. بعدم دیگه دستم کنده شد از بس حلوا رو هم زدم که خوب سرخ بشه و خوشرنگ بشه و البته شد، هم خوشرنگ و هم خوشمزه. این هنر رو از مادرشوهرم یاد گرفتم. کلا هنر آشپزی رو... روحش شاد خیلی تو این مورد بهم کمک کرد. آخه من سنی نداشتم که ازدواج کردم و مامانم هم هرگز تو خونه اجازه نمی داد آشپزی کنیم و رفتن طرف اجاق گاز رو برامون قدغن کرده بود!!!

شب هم همسری و پسرم کلی از من انرژی گرفتن تا خونه رو ترک کردن! چون تا آخرین لحظه مسابقه والیبال رو دنبال می کردن و با داد و فریادشون رو اعصاب من بودن. آخرش هم یه سری از مهمونام رسیدن و اونا هنوز نرفته بودن بیرون. ناسلامتی مجلس زنونه بود خب...

بعدش مراسم خیلی خوب برگزار شد و مهمونا پذیرایی شدن و دست آخر هم همسری غذاهایی که برای سحر مهمونا سفارش داده بود به دستم رسوند و موقع اتمام دعا به دستشون دادم و خداحافظی کردن...

انقدر خسته بودم که فقط سحری خوردم و نماز صبح خوندم و روی تخت بیهوش شدم. صبح هم یکی دو ساعتی خونه تمیز می کردم. ولی یه خاطر آسوده پیدا کرده بودم که مراسم خوب انجام شده.

دیشب هم منزل یکی از بستگان برای مراسم احیا دعوت داشتیم و همه چیز خوب بود. به غیر از اینکه بهتر بود صاحبخونه به اندازه ظرفیت خونه مهمون دعوت می کرد که انقدر پاهای من مچاله نشه و وسط دعا مجبور نباشم مثل اینایی که میخ توشون فرو میره هی جابجا بشم و بایستم و ندونم خب این پاهام رو کجا بذارم و چکارشون کنم...

امیدوارم برگه اعمالمون رو امام زمان ( عج) به خوبی امضا کرده باشه... و سال خوبی برای شما دوستان خوبم و من رقم خورده باشه...

 

+تاریخ دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 11 AM نویسنده نیلو گلکار |


روز پنج شنبه خاله همسری افطاری دعوتمون کرده بود. البته چون چندمین سالگرد فوت شوهرش بود کل فامیل رو دعوت کرده بود. به نظرم افطاری دادن از خود روزه گرفتن سخت تره... البته واسه خانم خونه. گرچه خاله خانم ماشالا چندین نوه بزرگ و کوچیک و عروس داره که حسابی کمکش کنن. وقتی رسیدیم متوجه شدیم که پارکینگ رو فرش کردن که بتونن این جمعیت رو جا بدن. سفره افطار هم از قبل با کمک خانواده چیده شده بود. تو راه که می رفتیم ماریا می پرسید یعنی آش هم دارن! گفتم اگه خوش شانس باشیم. از بس ماریا هم آش دوست داره و هر نوعی که تابحال براش درست کردم رو با ولع خورده! به محض دیدن اون همه آدم منتظر بودم که مغزش ارور بده ولی خداروشکر خوب کنار اومد و فقط از گرما شکایت می کرد که البته واسه ما هم خیلی گرم بود...

وسطای مهمونی از این همه مراسم قشنگ افطاری عکس می گرفت و واسه مامانش می فرستاد. خب تو عمرش مهمونی به این شلوغی و با این سبک رو ندیده بود. من که بعد از افطار و قبل از شام به بهانه خوندن نماز به یکی از طبقات خونه خاله جون پناه بردم بلکه کمی خنک بشم. بعدشم دیگه شام هم نخوردم و کمی گپ زدیم و اومدیم.

دیروز که از اداره زدم بیرون تو فکر افطاری و چی بپزم و اینا بودم که همسری زنگ زد و گفت افطار یه جا جلسه کاری دعوته. با خودم گفتم خوش به حالت! رسیدم خونه هنوز لباس عوض نکرده رفتم تدارک سوپ دیدم واسه افطار تا گردان گرسنه رو بتونم راضی کنم. بعدشم یه دوش گرفتم و بدون اینکه خستگی بگیرم تدارک شام رو دیدم. در این بین البته ماریا و دخترم هم کمک می کردن...

بعدش همسری رسید که یه استراحتی بکنه و آماده بشه بره. دخترم داشت نقل می کرد که دیروز که خونه عمه بودم دلم سوخت خیلی تنها و غریبانه افطار کرد( دخترش به خاطر ضعف شدید روزه نمی گیره) بلافاصله همسری گفت خب بگو افطارها بیاد اینجا! منم تو آشپزخونه مشغول کارام بودن و بعد یه نگاهی به من کرد و گفت البته اگه نیلو خانوم اجازه می دن... منم فقط یه نگاه بلندبالا بهش کردم و ترجیح دادم زبان روزه چیزی نگم... ولی ته دلم خیلی ناراحت شدم از این مدل حرف زدنش چون شما شاید منو نشناسین ولی خدا خودش می دونه که طی این سالهای زندگی مشترک فکر نمی کنم کسی به اندازه من به خانواده همسرش سرویس داده باشه! چرا چون همیشه تو سفر و حضر کنارم بودن و همیشه مهمونی دادن از طرف من بوده و در بسیاری موارد از اون طرف خبری نمی شده!!! حالا فکر کنین همسرتون اینطوری بگه خیلی ناراحت کننده خواهد بود. واسه همین وقتی از مهمونی برگشت منم ساکت بودم و خیلی ازش نپرسیدم که چه خبر بود تو این مهمونی. دلخور بودم و ناراحت.

صبح که با هم می اومدیم اداره ( چون هر روز تا یه مسیری منو می رسونه) ازم پرسید چرا قهری؟ گفتم چون شما بلد نیستی درست حرف بزنی! ولی همش توجیه می کرد که تو اشتباه متوجه شدی! منم چون حوصله نداشتم دیگه ادامه ندادم. با خودم فکر می کردم که چه زحمت بکشی و چه کم محلی کنی قصه یکی هست پس چرا باید به خودت رنج بدی که همه رو راضی نگه داری و آخرش هم این باشه!

تصمیمم از حالا به بعد: واسه خودت زندگی کن و نه  برای خشنودی دیگرانی که قدردان نیستن...

 

+تاریخ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 9 AM نویسنده نیلو گلکار |


همسری با یه قیافه خسته و گرمازده تازه به خونه اومده بود. همیشه خوشحال ترم وقتی اون از در میاد و من قبل از اون رسیدم خونه و یه دوش گرفتم و با اون قیافه ی داغونی که العطش دارم و موهام زیر مقنعه چسبیده به فرق سرم من رو نمی بینه... گرچه اولش خیلی خسته م و هنوز مثل یه خانوم خونه که فرش و سرحال هست به استقبالش نمی رم ولی خب ظاهرم مرتبه و با کمی خستگی گرفتن دوباره احیا می شم!

حالا اون طفلی داشت از بچه ها می پرسید که کجان و منم گفتم پسر و عروسمون که یه سر رفتن چمدونهای ماریا رو جابجا کنن و اونارو بذارن تو انبار خونه خودشون و دخترمون هم با دوستاش قرار داشتن که افطار برن بیرون...

همینطور که مشغول عوض کردن لباسهای بیرونش بود موبایلش زنگ خورد و دیدم دخترمه! با یه صدای لرزون گفت بابا این سیاوش بیچاره جوش آورده و وسط اتوبان نمی دونم چکارش کنم... همسری گفت یه گوشه ای برو تا خودم رو برسونم و آدرس رو ازش پرسید. طفلی ... خیلی دلم برای همسری سوخت، زبون روزه و خسته دوباره رفت دنبال دخترم که کمکش کنه...

بعد از دو ساعتی که به خونه رسید،گفت که سیاوش رو به تعمیرگاه انتقال داده و تعمیرکار گفته که سر سیلندر سوزونده! البته ماشین خودش رو به دخترم سپرده بود که برنامه ش بهم نخوره و برگشتنی با تاکسی اومده بود خونه...

سر افطار انقدر خسته بود که نمی دونست چی بخوره که سریع تر بره استراحت کنه.. بهش می گفتم خیلی خوبه که ما فقط دو تا بچه داریم! یکی دو روز پیش که تا ظهر دنبال کارای عروسمون توی فرودگاه معطل بودی و امروز هم دنبال دخترمون و ماجراهاش با سیاوش!

اصلا من نمی دونم اینایی که تعداد بچه هاشون زیاد هست و حداقل بیشتر از دوتا، چطور به تمام امورات اونا می رسن؟؟؟

وقتی دخترم برگشت خونه خیلی سرحال نبود و می گفت بابا بخدا نمی خواستم اذیتت کنم. همسری هم همش می گفت نه دخترم تو که تقصیری نداشتی پیش میاد... 

بعدش دیدم یه ماگ و یه کارت کوچولوی بامزه روشه و واسه پدرش گرفته محض تشکر! 

داخل کارت نوشته بود : واسه تشکر از بهترین بابای دنیا! البته به قول خودش به سه زبون! دورش هم کلی قلب کشیده بود...

+تاریخ جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 11 AM نویسنده نیلو گلکار |