خاطرات و مسایل اجتماعی روز

این روزا زمان نزدیک تر شدن به خداست. گرچه هیچوقت فکر نکردم ازم دوره. همیشه تنها کسی بوده که براحتی باهاش درددل کردم. ازش گله کردم. ازش خواستم. هر وقت هم که از اعماق وجودم ازش خواستم با سخاوتی وصف ناشدنی برام مهیاش کرده. خدای عزیزم ازت واقعا ممنونم.

از اینکه بهم سلامتی دادی تورو شکر می کنم...

از اینکه کمکم کردی که همسر بودن و  مادر بودن رو تجربه کنم واقعا ازت ممنونم...

از اینکه تونستم تحصیل و داشتن یه شغل اجتماعی رو تجربه کنم ازت واقعا ممنونم...

از اینکه تونستم با یه فرهنگ و زبان دیگه تو اون ینگه دنیا آشنا بشم ازت ممنونم، درسته که غربتش سخت بود... دوری از خونواده برام سخت بود... اوایل که زبان نمی دونستم مثل آدمای کور و بی سواد بودم و برام سخت بود... اما کوله باری از تجربه بود و بهمین خاطر ازت ممنونم...

این شبهایی که گذشت تا تونستم خدارو شکر کردم و بازم ازش طلب کردم و البته بیشتر از نوع معنوی...

شب 21 طبق روال هر ساله مراسم احیا داشتم البته مجلس مخصوص خانم ها بود. از چهارشنبه که از اداره رفتم خونه درگیر بودم تا روز جمعه! تازه شانس آوردم که دخترم و ماریا خونه رو تمیز کرده بودن... و البته از صبح پنج شنبه دنبال خرید ملزومات پذیرایی بودم. اول به اتفاق همسری به تجریش رفتیم. چون معتقد بودم میوه تازه تری میشه اونجا پیدا کرد. البته خیلی علیه السلام نیستن و بالاخره لابلای باری که تحویل آدم میدن کلی میوه های خراب رو هم جا می دن. اصلا نمی دونم این همه حق الناس و کم فروشی رو اون دنیا چطوری می خوان جواب بدن. لابد یه جوابایی دارن دیگه. وگرنه به همین راحتی انقدر سر مردم رو کلاه نمی گذاشتن...

بعدش رفتم دنبال ظرف یه بار مصرف که میوه ها رو توش پک کنم و تحویل مهمونا بدم. از صبح جمعه هم مشغول پخت شله زرد و حلوا و اینا بودم. کار، کشیدن شله زرد رو ماریا بعهده گرفت. خودش کمک بزرگی بود. بعدم دیگه دستم کنده شد از بس حلوا رو هم زدم که خوب سرخ بشه و خوشرنگ بشه و البته شد، هم خوشرنگ و هم خوشمزه. این هنر رو از مادرشوهرم یاد گرفتم. کلا هنر آشپزی رو... روحش شاد خیلی تو این مورد بهم کمک کرد. آخه من سنی نداشتم که ازدواج کردم و مامانم هم هرگز تو خونه اجازه نمی داد آشپزی کنیم و رفتن طرف اجاق گاز رو برامون قدغن کرده بود!!!

شب هم همسری و پسرم کلی از من انرژی گرفتن تا خونه رو ترک کردن! چون تا آخرین لحظه مسابقه والیبال رو دنبال می کردن و با داد و فریادشون رو اعصاب من بودن. آخرش هم یه سری از مهمونام رسیدن و اونا هنوز نرفته بودن بیرون. ناسلامتی مجلس زنونه بود خب...

بعدش مراسم خیلی خوب برگزار شد و مهمونا پذیرایی شدن و دست آخر هم همسری غذاهایی که برای سحر مهمونا سفارش داده بود به دستم رسوند و موقع اتمام دعا به دستشون دادم و خداحافظی کردن...

انقدر خسته بودم که فقط سحری خوردم و نماز صبح خوندم و روی تخت بیهوش شدم. صبح هم یکی دو ساعتی خونه تمیز می کردم. ولی یه خاطر آسوده پیدا کرده بودم که مراسم خوب انجام شده.

دیشب هم منزل یکی از بستگان برای مراسم احیا دعوت داشتیم و همه چیز خوب بود. به غیر از اینکه بهتر بود صاحبخونه به اندازه ظرفیت خونه مهمون دعوت می کرد که انقدر پاهای من مچاله نشه و وسط دعا مجبور نباشم مثل اینایی که میخ توشون فرو میره هی جابجا بشم و بایستم و ندونم خب این پاهام رو کجا بذارم و چکارشون کنم...

امیدوارم برگه اعمالمون رو امام زمان ( عج) به خوبی امضا کرده باشه... و سال خوبی برای شما دوستان خوبم و من رقم خورده باشه...

 

+تاریخ دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 11 AM نویسنده نیلو گلکار |


روز پنج شنبه خاله همسری افطاری دعوتمون کرده بود. البته چون چندمین سالگرد فوت شوهرش بود کل فامیل رو دعوت کرده بود. به نظرم افطاری دادن از خود روزه گرفتن سخت تره... البته واسه خانم خونه. گرچه خاله خانم ماشالا چندین نوه بزرگ و کوچیک و عروس داره که حسابی کمکش کنن. وقتی رسیدیم متوجه شدیم که پارکینگ رو فرش کردن که بتونن این جمعیت رو جا بدن. سفره افطار هم از قبل با کمک خانواده چیده شده بود. تو راه که می رفتیم ماریا می پرسید یعنی آش هم دارن! گفتم اگه خوش شانس باشیم. از بس ماریا هم آش دوست داره و هر نوعی که تابحال براش درست کردم رو با ولع خورده! به محض دیدن اون همه آدم منتظر بودم که مغزش ارور بده ولی خداروشکر خوب کنار اومد و فقط از گرما شکایت می کرد که البته واسه ما هم خیلی گرم بود...

وسطای مهمونی از این همه مراسم قشنگ افطاری عکس می گرفت و واسه مامانش می فرستاد. خب تو عمرش مهمونی به این شلوغی و با این سبک رو ندیده بود. من که بعد از افطار و قبل از شام به بهانه خوندن نماز به یکی از طبقات خونه خاله جون پناه بردم بلکه کمی خنک بشم. بعدشم دیگه شام هم نخوردم و کمی گپ زدیم و اومدیم.

دیروز که از اداره زدم بیرون تو فکر افطاری و چی بپزم و اینا بودم که همسری زنگ زد و گفت افطار یه جا جلسه کاری دعوته. با خودم گفتم خوش به حالت! رسیدم خونه هنوز لباس عوض نکرده رفتم تدارک سوپ دیدم واسه افطار تا گردان گرسنه رو بتونم راضی کنم. بعدشم یه دوش گرفتم و بدون اینکه خستگی بگیرم تدارک شام رو دیدم. در این بین البته ماریا و دخترم هم کمک می کردن...

بعدش همسری رسید که یه استراحتی بکنه و آماده بشه بره. دخترم داشت نقل می کرد که دیروز که خونه عمه بودم دلم سوخت خیلی تنها و غریبانه افطار کرد( دخترش به خاطر ضعف شدید روزه نمی گیره) بلافاصله همسری گفت خب بگو افطارها بیاد اینجا! منم تو آشپزخونه مشغول کارام بودن و بعد یه نگاهی به من کرد و گفت البته اگه نیلو خانوم اجازه می دن... منم فقط یه نگاه بلندبالا بهش کردم و ترجیح دادم زبان روزه چیزی نگم... ولی ته دلم خیلی ناراحت شدم از این مدل حرف زدنش چون شما شاید منو نشناسین ولی خدا خودش می دونه که طی این سالهای زندگی مشترک فکر نمی کنم کسی به اندازه من به خانواده همسرش سرویس داده باشه! چرا چون همیشه تو سفر و حضر کنارم بودن و همیشه مهمونی دادن از طرف من بوده و در بسیاری موارد از اون طرف خبری نمی شده!!! حالا فکر کنین همسرتون اینطوری بگه خیلی ناراحت کننده خواهد بود. واسه همین وقتی از مهمونی برگشت منم ساکت بودم و خیلی ازش نپرسیدم که چه خبر بود تو این مهمونی. دلخور بودم و ناراحت.

صبح که با هم می اومدیم اداره ( چون هر روز تا یه مسیری منو می رسونه) ازم پرسید چرا قهری؟ گفتم چون شما بلد نیستی درست حرف بزنی! ولی همش توجیه می کرد که تو اشتباه متوجه شدی! منم چون حوصله نداشتم دیگه ادامه ندادم. با خودم فکر می کردم که چه زحمت بکشی و چه کم محلی کنی قصه یکی هست پس چرا باید به خودت رنج بدی که همه رو راضی نگه داری و آخرش هم این باشه!

تصمیمم از حالا به بعد: واسه خودت زندگی کن و نه  برای خشنودی دیگرانی که قدردان نیستن...

 

+تاریخ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 9 AM نویسنده نیلو گلکار |


همسری با یه قیافه خسته و گرمازده تازه به خونه اومده بود. همیشه خوشحال ترم وقتی اون از در میاد و من قبل از اون رسیدم خونه و یه دوش گرفتم و با اون قیافه ی داغونی که العطش دارم و موهام زیر مقنعه چسبیده به فرق سرم من رو نمی بینه... گرچه اولش خیلی خسته م و هنوز مثل یه خانوم خونه که فرش و سرحال هست به استقبالش نمی رم ولی خب ظاهرم مرتبه و با کمی خستگی گرفتن دوباره احیا می شم!

حالا اون طفلی داشت از بچه ها می پرسید که کجان و منم گفتم پسر و عروسمون که یه سر رفتن چمدونهای ماریا رو جابجا کنن و اونارو بذارن تو انبار خونه خودشون و دخترمون هم با دوستاش قرار داشتن که افطار برن بیرون...

همینطور که مشغول عوض کردن لباسهای بیرونش بود موبایلش زنگ خورد و دیدم دخترمه! با یه صدای لرزون گفت بابا این سیاوش بیچاره جوش آورده و وسط اتوبان نمی دونم چکارش کنم... همسری گفت یه گوشه ای برو تا خودم رو برسونم و آدرس رو ازش پرسید. طفلی ... خیلی دلم برای همسری سوخت، زبون روزه و خسته دوباره رفت دنبال دخترم که کمکش کنه...

بعد از دو ساعتی که به خونه رسید،گفت که سیاوش رو به تعمیرگاه انتقال داده و تعمیرکار گفته که سر سیلندر سوزونده! البته ماشین خودش رو به دخترم سپرده بود که برنامه ش بهم نخوره و برگشتنی با تاکسی اومده بود خونه...

سر افطار انقدر خسته بود که نمی دونست چی بخوره که سریع تر بره استراحت کنه.. بهش می گفتم خیلی خوبه که ما فقط دو تا بچه داریم! یکی دو روز پیش که تا ظهر دنبال کارای عروسمون توی فرودگاه معطل بودی و امروز هم دنبال دخترمون و ماجراهاش با سیاوش!

اصلا من نمی دونم اینایی که تعداد بچه هاشون زیاد هست و حداقل بیشتر از دوتا، چطور به تمام امورات اونا می رسن؟؟؟

وقتی دخترم برگشت خونه خیلی سرحال نبود و می گفت بابا بخدا نمی خواستم اذیتت کنم. همسری هم همش می گفت نه دخترم تو که تقصیری نداشتی پیش میاد... 

بعدش دیدم یه ماگ و یه کارت کوچولوی بامزه روشه و واسه پدرش گرفته محض تشکر! 

داخل کارت نوشته بود : واسه تشکر از بهترین بابای دنیا! البته به قول خودش به سه زبون! دورش هم کلی قلب کشیده بود...

+تاریخ جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 11 AM نویسنده نیلو گلکار |


یه زمان اتفاقات خوب و بد رو بلافاصله توی وبلاگم می آوردم و چیزی از قلم نمی افتاد. ولی خب این روزا درگیری و مشغله انقدر شده که گاهی با خودم می گم یادم باشه این رو هم بنویسم... اون رو هم بگم ولی خب کو مجال که سر فرصت همه شون به قلم بیان...

ماریا هم دیروز برگشت. البته چه برگشتنی! از اونجایی که با پاس کانادایی بود اولش کلی گیر و گور داشتیم تا دیپرت نشه! مسئولین فرودگاه می گفتن مجوز ورود نداره و ... ولی براشون توضیح دادیم که اینجا ازدواج کرده و قبلا هم توی پاسش ویزاش مدت داشته و اینا کمی نرم شدن. می گفتن قانون این بوده که با خروج از کشور ویزا هم باطل میشه... خلاصه با دوندگی ماریای طفلی بعد از اون پرواز طولانی به خونه برگشت. البته تا غروب بیهوش بود و فعلا جت لگ باعث میشه که خیلی خوابش تنظیم نباشه. اما در عین حال حواسش بود که سوغاتی های مارو هم به موقع تحویل بده! برای من و همسری گوشی موبایل آورده بود. برای دخترم چند تا لباس خوشگل و برای پسرم هم کلی لباس و چیزایی که لازم داشت. البته من از کرم صورت و داروهایی که خودم بهش سفارش داده بودم هم مستفیض شدم. ناگفته نمونه که پول اونارو قبلا بهش داده بودم که خیلی تو خرج نیفته...

فقط اینکه پاهاش کمی ورم کرده بود و خیلی متعجب بود که چرا این اتفاق افتاده. گفتم خب ساعات طولانی پاهات آویزون بوده و یا همش روی پا بودی و این بخاطر اون هست. البته امروز صبح خیلی سرحال تر از دیروز بیدار شده بود و مشغول جمع آوری چمدانها بود.

از اوضاع اداره بگم که به دلیل خرابی چیلرها داریم تو این گرما بال بال می زنیم. جوری که یکی دو روز پیش به دلیل گرمازدگی شدید نتوستم اداره برم. هرچی هم به مسئولین گله می کنیم فقط با گفتن اینکه مالی تامین نمی کنه هزینه تعمیرات رو مارو از سرشون باز می کنن... همکارای جدید هم با دیدن این وضعیت و توقعات بالای کاری یه جورایی دارن پس می زنن و اینکه اگه جای دیگه حتی خصوصی مشغول بکار بشن هم کارشون بیشتر ارزش داره و دیده میشه و هم حقوق و مزایای بهتری دارن و هم اینکه احترام بیشتری براشون قائل می شن... حالا دیگه نمی دونم آیا به همکاری با ما ادامه خواهند داد یا خیر!

وقتی از اداره تعطیل میشم و به خونه میرم تنها چیزی که بهم نیروی دوباره می ده یه دوش آب سرد هست و بس. قبلش حتی نمی تونم با اهالی خونه حرف بزنم و بعداز اون می گم خب حالا گوش می کنم ...

امیدوارم خدا خودش کمکمون کنه که ماه رمضون امسال به خیر بگذره، از عطش هوای گرم کاسته بشه و همه با هم مهربون باشن... انشالا.

+تاریخ چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 8 AM نویسنده نیلو گلکار |


خیالم راحت شد که سیاوش پیدا شد. البته یه خسارتهایی بهش وارد شده که همسری گذاشت واسه تعمیر! یه چیزی حدود 1 و نیم میلیون باید خرجش کنه تا دوباره روپا بشه...

روزی که بازی ایران و آرژانتین بود با برنامه ریزی از قبل شام رو زودتر درست کردم که با خاطری آسوده بشینم بازی رو تماشا کنم. الحق که بچه ها هم سنگ تموم گذاشتن. مردانه جنگیدن. جنگیدن ها... بله واسه همین تو دور اول بازی های جام از بهترین دفاع ها ازش یاد کردن. الکی که نیست ایرانی هستن خب. انشالا خدا نگهدارشون باشه و مارو سربلند کنن.

اولش که خواستم بازی رو ببینم تنها بودم! یعنی پسرم رفت خونه دوستش و گفت بچه ها همه اونجا جمع هستن و به قول خودش بیشتر حال میده که با هم بازی رو ببینن! از بچگی این عادت رو داشت که بازی فوتبال رو با آدمای هیجانی ببینه...

دخترم با دوستش خرید بود و من همش حرص می خوردم که بیرون نمونه یه وقت ترافیک باشه و اسیر بشه بیخودی...

همسری از اون جلسه هایی داشت که با خودم می گفتم اینا دیگه کی هستن. همش جلسات بی موقع می ذارن...

البته به موقع رسیدن هردوشون. این رسیور دیجیتال هم بازی درمی آورد اولش! همه دست به دست هم داده بودن که منو حرص بدن اونروز. ولی خب انقدر بازی بچه های تیم ملی عاللللللللللللی بود که حظ کردم. حظی وافر و دلچسب. بین بازی همش می گفتم اگه هم خدانکرده گل بخورن بازم مردم ازشون راضی هستن چون فوق العاده بازی کردن... و حالا امشب هم بازی داریم . خیلی از تیم بوسنی نمی دونم ولی خب بازم آرزو می کنم که بچه ها یه بازی قشنگ از خودشون نشون بدن و پرچممون بره بالا. کی روش که بهشون گفته فکر برگشت به ایران رو تو این مرحله از سرتون بیرون کنید!

دیشب همسری قبض های برق و تلفن رو ردیف کرده میگه نیلو بیا اینارو برام بخون که اینترنتی بپردازم!!! آخه واسه خوندن حتما باید عینک بزنه و از تنبلی به من میگه بشین واسم بخون که بزنم و اینترنتی پولش رو بدم بره...

اگه همون دفه اول که شناسه قبض و پرداخت رو می خونم تایپ کنه خوبه ولی وقتی باید تکرار کنم و من نمی دونم درگیر چه چیزی تو اون پیج میشه خوب بود. جوری کلافه می شم از بس گاهی هی باید تکرار کنم که بهش می گم یا تایپ کن یا بده خودم انجامش بدم بره دیگه ! خلاصه بعد اینکه منو کلی حرص داد همه رو پرداخت خداروشکر.

پول برقمون دوبرابر اومده بود! اونایی که اجاره نشین هستن، کلی پول شارژ باید بدن، حقوق و درآمد مکفی هم ندارن تو این مملکت چکار باید بکنن! خداروشکر ما فعلا از پسش براومدیم.

امیدوارم خدا خودش به همه کمک کنه تا از پس این مشکلات بربیان...

+تاریخ چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 9 AM نویسنده نیلو گلکار |


صبح که می خواست به دانشگاه بره خیلی حالش خوب نبود... البته نه اینکه بخاطر امتحانش باشه چون اون درس رو خیلی خوب خونده بود ولی خب باز معده دردش عود کرده بود. این بود که تو ساعتی که حدس می زدم الان امتحانش باید تموم شده باشه بهش زنگ زدم.

من: سلام دخترم خوبی؟ امتحان چی شد؟ گفت امتحان خوب بود ولی انگار ما نباید یه روز خوش داشته باشیم! چرا مگه چی شده؟

دخترم: هیچی صبح اومدم سوار سیاوش(اسم ماشین) بشم برم دانشگاه دیدم نیست که نیست! خلاصه به بابا زنگ زدم که سیاوش نیست بابا! پدرش: مگه میشه درست روبروی نگهبانی پارکش کردم... بخدا بابا نیست! حالا دوستش هم کنارش هست که قراره با هم برن دانشگاه برای امتحان... خب تینا جون تو هم بگرد شاید من دقت نکردم! بابا کل خیابون رو گشتیم نیست که نیست!

همسری: خب دخترم شما یه ماشین بگیر سریع برو که به امتحانت برسی تا من بیام خونه ببینم چه خبره!

بله این بود ماجرای گم شدن سیاوش این یار دیرینه بچه هام! می گم بچه هام چون پسرم کل دوران دانشگاه رو با این ماشین رفت و آمد. و جدیدا که به سربازی رفته بود بیشتر دخترم ازش استفاده می کرد.

دو روزی همسری درگیر کارهای اداری و اعلام سرقت و دادسرا و .... بود تا اینکه امروز از آگاهی تماس گرفتن که ماشینتون پیدا شده! الان هم همسری رفته ببینه چه خبره... آیا همه چیش سرجاش هست یا نه!!!

+تاریخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 10 AM نویسنده نیلو گلکار |


این روزا طبق معمول سرم خیلی شلوغه... پسرم روزای آخر آموزشی رو می گذرونه و انشالا به زودی به تهران برمی گرده.دخترم هم سخت مشغول امتحانات پایان ترم هست. طفلی این یکی دو روزه هم به این مریضی های ویروسی که با بی اشتهایی و حالت تهوع همراه هست مبتلا شده. واسه کسی که همیشه کمبود وزن داره این مریضی خیلی بدتره. همسری هم طبق معمول با مشغله های کاری حسابی گرفتاره. مدام بهش می گم یه کم به فکر سلامتیت باش و یه کم ورزش و رعایت رژیم غذایی برات مفیده ولی خب می گه حتی فرصت فکر کردن بهش رو ندارم... امروز به زور فرستادمش استخر! امیدوارم بازم یه تحرک کوچولو بتونه اونو فرش کنه. اوضاع اداره هم خوبه. با همکارای جدید بخوبی کنار اومدم و البته همه شون بچه های خوبین. می گم بچه ها چون همه جوونتر از من هستن و به تازگی ارشد و دکتراشون رو گرفتن... البته نه اینکه بی تجربه باشن توی کار چون قبلا تو شرکتهای خصوصی کار کردن. فقط تجربه کار تو یه محیط دولتی رو ندارن. چند روز پیش با خودم می گفتم من که مدام باشگاه می رفتم و از تمرینات ایروبیک لذت می بردم بدجوری از ورزش و تحرک بدنی فاصله گرفتم. واسه همین یه باشگاه تو مسیر خونه پیدا کردم که دو روز در هفته بعدازظهرا میرم و کمی خیالم راحت شده بابت این قضیه. گرچه همسری همش غر می زنه که خیلی جون داری حالا خسته و مونده از اداره میای می خوای بری باشگاه دیگه تا خونه برسی انرژی برات باقی نمی مونه و اینا ولی من این کپل خان رو متقاعد کردم که دوست ندارم بی تحرک باشم. تازه من صبحا یه ربعی هم تا اداره پیاده روی دارم. تو راه برگشت به خونه هم همینطور ولی خب هیچی رفتن به باشگاه نمیشه. البته اینجا مربی یه دستور غذایی هم بهم داده ، امیدوارم بتونم رعایت کنم... این روزا گرما خیلی اذیتم می کنه. گاهی که با مقنعه و مانتو زیر آفتاب منتظر تاکسی ایستادم اگه کمی دیر ماشین گیرم بیاد دوست دارم جیغ بزنم که چرا انقدر گرمه... ولی درست در آستانه جیغ زدن من یه ماشین میاد و به فریادم می رسه! امان از وقتی که ماشین پراید باشه و راننده بخواد حتما عقب سه تا مسافر سوار کنه که اگه مسافرا خانوم باشن یه جوری کنار میام ولی اگه آقا باشن راحت سوار نمی شم... والله تا مقصد دیگه باید کباب بشم. بخصوص آقایون هم که ماشالا هیکلی و راحت طلب تو سوار شدن دیگه جایی واسه من نمی مونه که بتونم تا مقصد این مسیر رو تحمل کنم... راستی در آستانه برگزاری جام جهانی صدا و سیما هم بدجوری کاسب شده! چون برای ما که کانال های داخلی رو از م ا ه و ا ر ه می گیریم انقدر پارازیت هست که اصلا نمی تونیم کانال های داخلی رو داشته باشیم. واسه همین پسرم که تشنه دیدن این مسابقات هست دیشب شبانه رفته و یه دستگاه دیجیتالی تهیه کرده و صدا و سیما رو به مقصدش رسونده... باشد که همه رستگار شویم.
+تاریخ جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 11 AM نویسنده نیلو گلکار |


از بین 4 همکار جدیدی که به ما پیوستن فقط یکی شون یه خانومه. البته بهتره بگم یه دخترخانم 27 ساله که انرژی و شیطنت ازش فوران می کنه. دختر باهوش و زبلیه و البته چون قبلا تو یه محیط خصوصی کار می کرده طول می کشه خودش رو با محیط دولتی وفق بده... معمولا خوراکی نمیاره ولی طلب می کنه! تپل و شکمو هست ولی غذا هم نمیاره و مهمون ما میشه! در عین اینکه خودش رو با تجربه نشون میده ولی هنوز خیلی کار داره تا تجربه کسب کنه...

حالا با بقیه همکارای تازه وارد جلسه ای می شیم که از قبل برامون در نظر گرفتن تا خانم مدیر پروژه ها رو به همه تفهیم کنه... با خودم می گم واااااااااای خدا بازم یکی از اون جلسات طولانی... با خودم می گم ای کاش من معاف می شدم از همچین جلسه ای چون اصلا کشش نشستن تو یه جلسه ی دنباله دار و کسالت بار رو به هیچ وجه نداشتم ولی خب نمی شد از زیرش دربرم...

وقتی وسطای جلسه ای بودیم که دیگه واقعا به درازا کشیده بود، یه دفه متوجه شدیم یه توده ابر سیاه و درهم پیچیده داره صاف به طرف ساختمون ما میاد! همه با تعجب می پرسیدیم این دیگه چیه و البته ابتدا فکر کردیم جایی از این شهر دراندشت آتش سوزی شده! ولی نه انگار ابره! چه با سرعت به سمت ما می اومد... همکارا یکی بعد از دیگری به مدیر می گفتن ببین خانوم الان قیامت شده و ما دیگه زنده نخواهیم موند که بخوایم فعالیتی در راستای پروژه های شما انجام بدیم پس بهتره بی خیال بشی و اجازه بدی ما بریم پیش خونواده هامون!

اما مگه خانم مدیر بی خیال می شد؟ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ... به حرفای خودش ادامه می داد و مارو تا راس ساعت 6 نگه داشت!! دست آخر که بازم ول کن معامله نبود بهش گفتم خانم دکتر الان بچه هام اومدن تو خیابون و دارن دنبال من می گردن! پس لطفا بی خیال شو و اجازه بده بریم...البته حین جلسه شاهد پرتاب هر چه دیش و ماهواره روی پشت بام های اطراف بود بودیم! صدای شکستن شیشه و ... درست شبیه مصاحبه یک نظامی با خبرنگار جنگی که از هر طرف یه صدا میاد ولی فرمانده ککش هم نمی گزه و به مصاحبه جدی خودش ادامه میده!

وقتی به اتاقم برگشتم که وسایلم رو جمع و جور کنم دیدم یه 20 تایی میس کال دارم! نصفیش دخترم بود و چندتا همسری و چندتایی هم مامانم ... به یکی یکی شون زنگ زدم و گفتم حالم خوبه فقط رییس احمقم جلسه رو تموم نمی کرد! همسری اصرار که یه آژانس بگیر بیا و اگه دیدی ماشین نیست به خودم بگو بیام دنبالت! وقتی با عجله از اداره زدم بیرون بارون شدیدی باریدن گرفته بود... دنبال ماشین دربست بودم و بالاخره یه پیرمرد مهربون سوارم کرد و البته قیمت منصفانه ای تو اون شرایط برای کرایه پیشنهاد داد که بلافاصله قبول کردم و پریدم تو ماشین...

مسیر 20 دقیقه ای رو یک ساعت و نیم تو راه بودم و توی دلم فقط به این مدیر احمق بد و بیراه گفتم... اصلا فکر شرایط برگشت ما به خونه رو نمی کنه... حق هم داره. خب اولا مجرده، درثانی ماشین طرح دار زیر پاشه. کجا می تونه خودش رو جای ما بذاره...

یکی از همکارا هم سخت نگران خانومش بود چون قرار بوده اون ساعت بره خرید... ولی هرچه تماس می گرفت پیداش نمی کرد!

بین راه به دخترم زنگ زدم که یه غذایی چیزی ردیف کن چون من توی ترافیک گیر کردم... گفت باشه مامی مرغ می ذارم تاداشتم توضیح می دادم که چکار کنه گفت تو دفترچه ی مخصوصم نوشتم و مشکلی نیست( آخه غذاهای جنرال رو بهش گفتم و راحت از روی دستورات من درست می کنه و می گه این دفترچه مثل مال یانگوم می مونه!)

خلاصه وقتی رسیدم خونه دیدم غذا تا حدودی آماده شده و مرتب بغلم می کنه که مامان خب یه زنگ می زدی که من انقدر دلشوره نگیرم.. گفتم والله فکر نمی کردم جلسه ای که ساعت دو و نیم شروع شده این همه طول بکشه! تازه مثل خنگولا موبایلم رو همراهم نبرده بودم تو اتاق جلسه...

حالا به شوخی هی می رفت و می اومد که آخه یه مامان باید این موقع برگرده خونه! یه مامان خوب همیشه باید قبل بقیه خونه باشه!!!

گفتم چشم خانم بزرگ دیگه دیر نمیام. بعد که یه کانال خبری رو دنبال کردم دیدم فاجعه خیلی عمیق تر از اونی بوده که تصور کردیم... چند نفری کشته شدن و خسارت های زیادی به بار اومده.. با خودم گفتم بیخود نبود که همسری اصرار داشت هرگز تو خیابون پیاده نمونم و سریع یه ماشین بگیرم برگردم... حدس می زده باد و طوفان من رو با خودش ببره!

خلاصه که واسه ما به خیر گذشت ولی برای خیلی ها نه! امیدوارم دیگه از اینجور بلایای طبیعی پیش نیاد...

+تاریخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 11 AM نویسنده نیلو گلکار |


یکی دو روز دیگه ماریا میره تا به مادر و پدرش سربزنه... تا اون موقع آموزشی پسرم هم تموم میشه و خدا بخواد الباقی رو تهران خدمت می کنه و خیالمون راحت میشه...

بخاطر سفر ماریا دیروز همه ناهار خونه ما بودن. این بار همسری اجازه نداد از صبح برم تو آشپزخونه و بپز و بشور کنم! گفت غذا از بیرون می گیرم خلاص. چون نمی خوام قیافه خسته ی تورو بعد از رفتن مهمونا ببینم...

خدا خیرش بده من فقط یه کوچولو عدس پلو با کشمش و پیاز داغ واسه ماریا درست کردم که عاشق این غذاس! از اونجایی که گیاهخواره نمی شد از غذاهای رستوران بیرون بخوره...

عصرش هم که مهمونا رفتن به پیشنهاد پسرم یه سری به هایپر زدیم و یه بلوز کرم نازک واسه زیر مانتوم خریدم. مانتوم نخودی بود ولی از اینایی که فقط یه دکمه جلوش می خوره و آدم مجبور میشه یه خرج دیگه بکنه ... چون طراحان مد تصمیم گرفتن فقط یه دکمه بذارن یا اینکه کلا بدون دکمه باشه! اینه که گاهی وقتی یه مدل رو دوست داری مجبور میشی واسه پوشش بهتر یه چیزی هم واسه زیر اون تهیه کنه ولی خب خوشگل شد...

پسرم این روزا تا حدودی خیالش راحت شده چون با رفتن ماریا بهتر به کارش سرو سامون می ده و تا برگشت اون با خانواده ش میشه یه مهمونی رسمی و البته کوچیک رو برای عروسی شون تدارک دید...

دخترم پریشب از اتاقش اومد بیرون و زد زیرگریه... می گفت اگه داداشم ایران نمونه و بره اونور آب انگار یه تیکه از قلبم رو کندن و با خودشون بردن... البته من متقاعدش کردم که داداش تو ایران رو دوست داره و همینجا می مونه ! گرچه ته دلم خیلی هم اطمینان ندارم ولی باید اون رو هم دلداری می دادم. تا الان که پسرم حرفی از ترک وطن نگفته. امیدوارم هرگز این اتفاق نیفته...

از اوضاع اداره بگم که این همکارای جدیدی که به ما پیوستن بسیار خوبن! یکی شون که واقعا نخبه س و از همکاری با ایشون واقعا خوشحالم چون کلی چیز ازش یاد می گیرم. اون دوتای دیگه هنوز به همکاری نرسیدن چون برای تسویه به محل کار قبلی رفته بودن و از هفته آینده مشغول میشن اما اخلاق و رفتار شایسته و خوبی داشتن. خدا رو شکر واقعا...

دیگه اینکه منتظر یه تعطیلی هستم که بعد انشالا امتحانات دخترم یه نفسی بکشیم و تجدید قوایی بکنیم انشالا.

روی هم رفته هفته ی خوبی بود. خدایا بخاطر همه چیز ازت متشکرم...

+تاریخ جمعه نهم خرداد 1393ساعت 1 PM نویسنده نیلو گلکار |


حس خوبی ندارم که رفتم به یه اتاق جدید و بهتر و بزرگتر تو اداره.

حس خوبی ندارم که از گروهی که برای این امور تشکیل شده بود فقط من موندم و سه تا نیروی جدید بهمون پیوستن...

حس خوبی ندارم که از هم اتاقیم جدا شدم و عذر ایشون رو خواستن علی رغم 8 سال سابقه کار...

حس خوبی ندارم وقتی مسئول دفتر موقت و بی سوادی که قبلا آبدارچی بوده میاد بهم می گه ته دلت خیلی دوست داشتی بیای تواین اتاق!!!

حس خوبی ندارم که اعضای اون لیست بلند بالا من رو می بینن و یواشکی می گن حالا بیا تو اتاقم بعدا بهت توضیح می دم...

این روزا کلا حس خوبی ندارم.

محیط اداره واسم بحرانی شده. البته در ظاهر وضعیت و موقعیت من بهتر شده ولی حس خوبی ندارم چون نمی خوام بعضی ها فکر کنن بخاطر نیروهایی مثل من دارن شغلشون رو از دست می دن...

+تاریخ جمعه دوم خرداد 1393ساعت 6 PM نویسنده نیلو گلکار |