|
مرز چهل سالگی خاطرات و مسایل اجتماعی روز
| ||
|
تا حالا شده نسبت به چیزهایی که دور و برتون اتفاق می افته بی خیال شین!؟ یا نسبت به آدمای اطرافتون بی تفاوت بشین!؟ کلا فکر کنین انگار دیگه هیچکس براتون مهم نیست!؟ نمی دونم من چرا چند وقته که تبدیل به یه آدم خنثی شدم! شاید انقدر همیشه همه ی وقت و عمرم رو برای دیگران گذاشتم؛ الان همچین حسی پیدا کردم. می خوام دیگه یه وقتی رو به خودم اختصاص بدم و دلم برای خودم بسوزه! [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 12 PM ] [ نیلو گلکار ]
روز شنبه آقایی که مسئول آموزش همون دانشگاهی هست که براتون گفته بودم استادم اونجاس و از من دعوت کرد برای تدریس اونجا برم، تماس گرفت که خانوم یه سری مدارکتون رو برام بیارین چون من مشخصات شمارو به مرکز دادم برای درخواست آی دی تدریس حالا باید مدارک رو کامل کنم. منم که از رفتن به جاهای شلوغی مثل خیابون انقلاب دوری می کنم! به همسری متوسل شدم. همسری گفت نیلو امروز که من طرح ندارم ولی با پیک برات می فرستم! بعدازظهرش با اون آقا تماس گرفتم که مطمئن بشم بدستش رسیده ... آقاهه تشکر می کنه می گه خانوم ای کاش خودتون حضوری تشریف آورده بودین! می گم چطور؟ می گه آخه یه فیش هست که باید بهتون می دادم( به حساب دانشگاه مرکز ) باید ریخته بشه... و در ضمن باید یه سایتی رو نشونتون بدم که اطلاعاتی رو باید وارد کنین و در ضمن بعضی مدارک رو هم اسکن کنین بزارین توی اون سایت... بهش می گم آقای محترم همیشه همینطوری به روش قطره چکانی اطلاعات می دی؟ می خنده می گه خب من گفتم حضوری میاین بهتون می گم دیگه! خلاصه دیروز بعدازظهر رفتم طرف انقلاب از میدون تا پل کالج رو نم نم پیاده گز کردم ... حالا رفتم بخش آموزش دانشگاه که بطور اتفاقی یکی از دوستای همسری که از قضا ایشون هم استاد هست توی اون دانشگاه می بینم! چشاش گرد شد که نیلو خانوم شما کجا اینجا کجا!؟ گفتم هیچی اومدم درس بخونم! خندید که اذیت نکنید شما که درستون تموم شد... گفتم استاد فلانی ازم دعوت کرده برای تدریس. بهم نمیاد؟ خیلی خوشحال شد و گفت به به چه خوب پس با ما همکار می شین! گفتم اووووووووووو حالا تا اون موقع فعلا مدارکم رو آوردم برای گرفتن آی دی! گفت اون که مهم نیست استاد ... خواسته خیلی قانونمند عمل کنه وگرنه می تونید مشغول شین تا حالا مدارکتون هم جور شه! مسئول آموزش منو هدایت کرد به اتاق اساتید که خبری از حتی یه آب سرد کن نبود و بنده داشتم از تشنگی هلاک می شدم ولی دریغ از یه لیوان آب خوردن... با خودم گفتم الان اگه همسری بود می گفت نیلو باز تو بدون یه شیشه آب معدنی تو این گرما زدی بیرون!؟ تازه می گه تو وقتی می خوای جایی بری و کار داری فقط به اون کار فکر می کنی و بس حتی برای خودت بین راه یه آب میوه هم نمی خری! تو دلم گفتم حق با همسریه من همیشه از این نظرا برای خودم اهمیت قائل نمی شم. خلاصه کمی با دوست همسری گپ زدیم و دیگه باید می رفت کلاس... کارکنان اونجام با تعجب به من نگاه می کردن که این خانوم کیه که استاد ما نیست و در عین حال تو اتاق اساتید هست و با این استاد گرم گرفته و در عین حال ما هم نمی شناسیمش! خلاصه همشون داشتن از فضولی می مردن! بنده هم گذاشتم همشون تو خماری بمونن... گفتم خلاصه مسئول آموزششون بعدا براشون می گه این کی بود و اینجا چه می کرد... وقتی کارم انجام شد و از دانشگاه زدم بیرون. از کنار پارک دانشجو رد می شدم ... با خودم گفتم اوهههههههه مثل چین شده اینجا وقتی مردم تو پیاده رو راه میرن انگار تظاهرات شده! چه جمعیتی ریخته اینجا... بوق بدصدای تاکسی هایی که در طول این مسیر توی ترافیک مونده بودن گوشم رو آزار میداد. همینطور که از سنگفرش پیاده رو رد می شدم توجهم به تبلیغاتی که با برچسب کف زمین با فاصله چسبونده شده بود جلب شد... روی اولی نوشته بود: تحقیق آماده! با شماره موبایل کنارش؛ روی بعدی: تایپ و پرینت و قیمتش، روی بعدی ترجمه و ویرایش و تایپ و قیمتش! خلاصه اینم یه روش تبلیغ بود برای خودش... با خودم می گفتم جوونا این همه تلاش می کنن برن دانشگاه و از سد کنکور بگذرن اونوقت انقده خسته شدن از درس خوندن که دیگه نه حوصله ای براشون می مونه و نه دیگه این کارای تحقیقی و اینا براشون لذتی داره که ترجیح می دن یه پولی بدن و این تحقیقا رو آماده بگیرن و تحویل استاد بدن و نمره شون رو بگیرن! ما داریم با جوونامون چکار می کنیم؟ چرا سیستم آموزش ما انقده ناقص هست که بچه باید کلی خودکشی بکنه تازه اون رشته ای که دوست داره قبول نشه و طبیعتا توی رشته ای که قبول شده و از ترس پشت کنکور موندن به اجبار میره و همون رشته ای که دوسش نداره رو می خونه که از بقیه عقب نمونه... بعدش باید با مشکلات بازار کار دست و پنجه نرم کنه! اونوقت می گن چرا جوونا ترجیح میدن برن خارج ادامه تحصیل بدن! با خودم گفتم ایشالا یه بزرگمرد پیدا بشه و به این وضع بی سرو سامون آموزش و تحصیل پایان بده و یه حالی به این جوونای بیچاره بده که آینده شون حروم نشه و با آرامش بیشتری زندگی رو ادامه بدن. انشالا. [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 12 PM ] [ نیلو گلکار ]
تا همین دیروز عصر بنده در خدمت مادر همسری و مراقبتهای بعد از لیزر چشم ایشون بودم. دکتر دو نوع قطره داده بود که باید هر هشت ساعت توی چشماش می ریختیم. من همش مراقب بودم که سر ساعت این قطره هارو براش بریزم ولی وقتی مشغول کار بودم از همسری می خواستم این کارو انجام بده و در کمال تعجب از مادرش می پرسید مامان می خوای قطره هاتو بریزم!؟ اونم می گفت نه حالا حوصله ندارم!!!!! یه بار صبح زود از همسری خواستم این کارو انجام بده رفت و اومد گفت خوابه که چی الان از خواب بیدارش کنم قطره بریزم! منم می گفتم خب دارویی هست که باید سر ساعت استفاده بشه... حتما یه چیزی بوده که دکتر گفته... ولی همسری خیلی بی خیال می گفت نه مهم نیست الان خوابه نمیشه بیدارش کرد... اذیت می شه! البته دیگه مراقبت زیادی نیاز نداشت و داروهایی که قبلا بخاطر مشکلات قلب و قند و اینها رو سر ساعت بهش می دادم و دیگه چشماش هم بهتر شده بود.... خلاصه با تمام این حرفا دیروز دختراش یکی صبح و یکی سر ناهار تماس گرفتن و روز مادر رو بهش تبریک گفتن. البته قصد داشتن اگه ایشون بازم خونه ی ما بمونه همینجا بیان دیدنش ولی وقتی فهمیدن بنده هم مادری دارم و برای دیدنش که صد دفه هم خواهرام تماس گرفته بودن که نیلو همه شام خونه ی مامان هستیم و اینها........... شام دعوت هستم؛ دیگه منصرف شدن و به همون تماس تلفنی اکتفا کردن! جالبه بدونین که روزی که از بیمارستان برگشته بود خونه ی ما ( چون قبل از بیمارستان خونه ی ما بود) طرفای بعدازظهرش دختران گرامی ایشون به دیدن مادرجانشان اومدن و به یه احوالپرسی عادی اکتفا کردن... ناگفته نماند بهمراه یه جعبه شیرینی. خواهر بزرگتر که کارمنده و البته دیگه پنج شنبه و جمعه ش تعطیله هرگز به روی مبارک نیاورد که بابا این نیلوی بیچاره یه بچه ی کنکوری داره و بهتره خونه شون خلوت باشه و حتی زحمت تعارف زدن هم به خودش نداد که بهتره مادرش رو ببره و یکی دو روزی هم ایشون مراقبت کنه! تازه ایشون بیوه هستن و شوهرشون فوت شده و برای نگهداری از مادرشون دستش بازتره! خواهر کوچکتر هم بهمراه شوهرش و بچه هاش عازم اصفهان شده بود تا هنگام آزمون کارشناسی ارشد شوهرشون رو همراهی بفرمایند! برادر همسری هم که خودش درگیر مراقبت از مادرزن گرامی شون بودن که ایشون هم بیمارن... و خلاصه نیلو موند و حوضش! بنده هم که همچنان با بیماری دخترم ( معده درد و ....) دست به گریبانم. هم باید بهش دلداری بدم بخاطر کنکور و هم باید مراقب بیماریش باشم که غذاهاش باید خاص باشه و داروهاش رو به موقع بخوره و در عین حال نزدیک امتحانای ترم هم هست که از قضا نهایی هم هست باید این درسارو بصورت تشریحی بخونه که کاملا با روش تستی کنکور متفاوته... خلاصه حسابی نقش یه مراقب دلسوز رو بعهده دارم ... فقط خدا خودش کمک کنه ........ امیدوارم همه چیز ختم به خیییییییییییییر بشه فقط. [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 2 PM ] [ نیلو گلکار ]
فرقی نمی کنه : دختر باشی یا پسر مرد باشی یا زن کوچک باشی یا بزرگ سفید باشی یا سیاه یا به چه زبانی حرف بزنی، امن ترین مامنی که می تونی پیدا کنی و در اون آرام بگیری؛ آغوش مادر است. حکایت غریبی است این مامن امن الهی! الهی هیچکس بدون این آغوش نباشه... [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11 AM ] [ نیلو گلکار ]
صبح کسل از بدخوابی دیشب با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. گاهی که خیلی خسته م بیدار کردن بچه هارو می سپرم به همسری، البته فقط بیدار کردن چون اگه بگم بهشون صبحونه بده از بچه ها می پرسه چی می خورین صبحونه؟ اونام خواب آلودن اول صبح می گن ما صبحونه نمی خوایم! همسری هم دوباره میاد تو تخت با خیال راحت می خوابه! خلاصه بعد از ده دقیقه سرو کله زدن همسری با بچه ها که دیرتون شد پاشید دیگه ... به زور از تخت کنده می شم. در حال آماده کردن صبحونه بودم که دیدم تعدادی یا کریم پشت پنجره ی آشپزخونه جمع شدن و همینطور نوک می زنن که یعنی صبحونه ی مارو هم بده! به همسری می گم حالا که خودت عادتشون دادی براشون گندم بریزی لطفا صبحونه شون رو بده! من باید به بچه ها برسم! بعدشم با لذت میره گندم خوردنشون رو تماشا می کنه... گاهی انقدر این کبوترا به سرو کله ی هم می پرن و دونه هارو از دهان هم می قاپن که خندم می گیره... با خودم می گم راز بقاس دیگه. بعدش آماده شدم که شیرین خواهرم اومد دنبالم و رفتم باشگاه. کلی هم از رانندگی بد تاکسی ها ایراد گرفت و اینکه اول صبح حال آدم رو می گیرن. توی کلاس ورزش خانومی که نسبت به قدش خیلی چاق هست حین تمرین خورد زمین. نمی دونم فشارش افتاده بود یا اینکه بخاطر حرکات تندی که مربی می داد پاش روی زمین سر خورد و بدجوری زمین خورد و خدا بهش رحم کرد که طوریش نشد. وسطای تمرین که مربی تنفس داده بود؛ حالش رو پرسیدم که دیدم می گه نه بخاطر اینکه سنگین هستم و خواستم با شما پیش برم پام لیز خورد ... با کلی خجالت گفت خوش به حال شما اصلا برای چی میای ورزش!؟ خندیدم و گفتم ورزش فقط برای وزن کم کردن نیست بلکه آدم رو شاداب می کنه... بنده ی خدا می گفت من بخاطر کاهش وزن میام ولی لامصب تکون نمی خوره! بهش گفتم خب رژیم غذایی تون رو مراقبت کنین. گفت می دونین عروسم یه دوقلو داره که اکثر اوقات اونارو میاره خونه ی ما و من ازشون مراقبت می کنم و اجازه میدم مادرشون استراحت کنه و انقدر دنبالشون می دوم که دیگه نمی دونم چکار می کنم و همینجور همه ی برنامه هام بهم ریخته و دیگه رژیم یادم رفته! با خودم گفتم چه مادرشوهر مهربونی! اومدم خونه یه دوش گرفتم . همسری زنگ زده که نیلو راستی امشب مامان( مادرشوهرم) رو میارم خونه که چهارشنبه ببرمش برای لیزر چشماش.( بخاطر دیابتش مجبوره چند جلسه بره که از خونریزی عروق چشم جلوگیری بشه) اوضاع چشماش زیاد جالب نیست. با خودم می گم وای دخترم رو چکار کنم؟ آخه مادرشوهرم گوشش هم درست نمی شنوه وباید تی وی رو با صدای بلند ببینه. حالا در شرایطی هستم که دخترم مشغول درس خوندن هست و من با والوم خیلی کم تی وی می بینم. از طرفی اگه مامان رو با تی وی سرگرم نکنم مجبورم داستانهای تکراری ایشون رو بارها و بارها بشنوم و واکنش هم نشون بدم. خدا به دادم برسه. همیشه تو شرایطی که حوصله ی خودم رو هم ندارم باید پرستاری از دیگران رو هم بعهده بگیرم. یعنی خداجون نمیشه زمان رو به عقب برگردونی و من کلا به زمانی برگردم که اصلا ازدواج نکرده بودم!؟ ای کاش می شد!
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5 PM ] [ نیلو گلکار ]
بعد از سفر پام به تهران نرسیده پرستاری از بچه هام شروع شد! همش سه روز تنهاشون گذاشتم! اول دخترم گفت که دل درد و حالت تهوع داره... طوریکه 6 صبح رسوندیمش درمانگاه محل. تشخیص مسمومیت دادن. با یکی دو آمپول و ... روانه ی خونه شد. تا شب اوضاعش بدتر شد که اینبار به همسری گفتم خودم هم میام ببینم دکتر چی می گه که داروها عوض شد و یه سرم هم تجویز شد. ظرف دو روز چهار کیلو وزن کم کرد! چون اصلا آبی که آبه هم ازگلوش پایین نمی رفت. فرداش پسرم از اداره اومد که مامی این چه مرضی بود دیگه انگار منم گرفتم! دل درد و ... خلاصه بعداز ظهر به اتفاق راهی درمونگاه محل شدیم مجددا! از منشی و پرستار و خدمه دیگه منو می شناختن که باز چی شده شما دوباره اینجایی! خلاصه پسرم با تزریق سرم و اینا هم آروم نمی گرفت... همش هم به دکتره می گفت بابا یه آرامبخش بزن من مردم از دل پیچه. دکتره هم می گفت نمیشه دیگه آمپولایی که توی سرمت زدم کافیه و اینا... اگه بازم حالت تهوع داشتی دست آخر که سرم تموم شد یه پرومتازین تجویز می کنم که عضلانی بزنی. خلاصه جوون به این سن مثل پسربچه های 5 ساله بی تابی می کرد از بس کلافه شده بود. حالا اومدم خونه هم باید از دخترم پرستاری کنم که نمی تونه هر چیزی رو بخوره و هم پسرم. البته می تونم بگم پسرم خیلی زود حالش بهبود پیدا کرد و بهتر شد ولی دخترم... همچنان بی اشتها و ناراحت و مضطرب. مجبور شدم بخاطر درد شدید معده دوباره ببرمش دکتر که البته بعد از معاینه دکتر پرونده ش رو بررسی کرد و تشخیص اسپاسم معده رو داد و وقتی شرایطش رو که در حال حاضر کنکوری هست و...........گفت : خودشه بخاطر استرس بیش از حدی که داره اینطوری شده. کلی سر به سر دخترم گذاشت که زرنگ باش و تو هر مرحله از زندگی گاهی خودت رو به بی خیالی بزن و زیاد به خودت فشار نیار حالا حالاها امتحانای زیادی تو زندگی داری و... کلی بهش خندید که بابا فوقش میری کیش پزشکی می خونی و مامان بابا هم پولش رو می دن نگران نباش! بعدش هم توصیه کرد که حتما با یه مشاور روانشناس مشورت کنید. خلاصه با کلی پارتی بازی و ... از خانوم دکتری وقت گرفتم که تعریفش رو شنیده بودم . امروز جلسه ی اول مشاوره ش بود. دخترم که خیلی راضی بود. از یه طرف دلم شور می زنه که این فرصت کمی که تا کنکور باقی مونده رو حسابی تلاش کنه و از طرفی نمی خوام بهش فشار بیاد که مشکلات جسمیش رو تشدید کنه. امیدوارم به خیر بگذره... انگار پدر مادر شدن سخت ترین کار دنیاس. گاهی می خوام برگردم عقب! از مادر بودنم استعفا بدم! ولی انگار نه راه پس دارم و نه راه پیش! فقط توکل به خدا ... ایشالا خودش کمک کنه. [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9 PM ] [ نیلو گلکار ]
شرمنده این پست طولانی شد. حوصله داشتین بخونین که اگه وسطاش خسته شدین بهم بد و بیراه نگین تورو خدا! روز بعد با همسری تصمیم گرفتیم بریم با تور هتل برای گشت جزیره. یه مینی بوس برای این کار در نظر گرفته بودن که کسانی که از هتل ما ثبت نام کرده بودن رو برای دیدن جاهای دیدنی جزیره می برد. در حالی که منتظر بودیم همون همکار قدیمی همسری ( همون که دوسش نداشتم ) رو هم تو لابی هتل دیدیم. همسری بهش گفت ما می خوایم بریم گشت جزیره شما نمی آین؟ گفت نه بابا ما دو سه بار تا حالا رفتیم! خانومش گفت آره ما دفه ی قبل حتی غواصی هم رفتیم با بچه ها! بهتون خوش بگذره... تو دلم گفتم شما که نباشین حتما می گذره! بعدش یه چشم غره به همسری رفتم تو که می دونی من از اینا خوشم نمیاد چرا بهشون تعارف می کنی که با ما بیان؟ همسری گفت خب من می دونستم نمیان بابا یه چیزی گفتم! حالا نگو ایشون با استفاده از امکانات دولتی که ماشین در اختیارش بوده کلا زیر و بم جزیره رو در آورده و از تمام جاهای دیدنی با استفاده از این امکانات دیدن کرده. اه اه اه بیشتر ازش بدم اومد. آدم انقده سواستفاده چی!؟ بگذریم... سوار مینی بوس شدیم. من و همسری کنار راننده نشستیم.همراهان دیگه ی ما یه خونواده ی پنج نفره ی آذری بودن یعنی یه زن و شوهر و سه تا بچه هاشون؛ یه گروه شانزده نفره همه خانوم به صورت فامیلی اومده بودن؛ یه خونواده ی سه نفره که من بهشون می گفتم خونواده ی صورتی! چون آقا تیشرت صورتی و خانوم مانتوی صورتی و پسرشون هم جورابای صورتی پوشیده بود! یه گروه سه نفره هم که همش دیر می رسیدن سه تا دختر بودن که البته دوست بودن با هم. گروه سه نفره دیر رسیدن که همسری بهشون گفت چون مارو معطل کردین و دیر اومدین باید همه رو به بستنی مهمون کنین! اونام کم نیاوردن گفتن بستنی خوب نیست چاق می شین! اولین جای دیدنی شهر کاریز بود که به گفته ی تور گایدمون قدمت 400 ساله داشت این قناتها که آب آشامیدنی منطقه رو تامین می کرده. چند سال پیش هم یه مهندس ایرانی مقیم آلمان میاد کیش و توجهش به این شهر جلب میشه و علتش هم دمای خنک و یه دست این قناتها حتی تو گرمای شدید جزیره بوده و قدمت تاریخی اون که روش کلی سرمایه گذاری می کنه و برای بازسازی اون کلی هزینه می کنه که بعنوان یکی از بهترین جاهای دیدنی جزیره کلی توریست رو به خودش جذب می کنه... محل بعدی همون درخت سبز بود که ظاهرا پرتغالی های متجاوز اون زمان با خودشون به جزیره میارن و با کاشت اون تصمیم داشتن موندگار بشن! بومی های منطقه کلی بهش دخیل بسته بودن که حاجت بگیرن! مسئول تور به گروه سه نفره(دخترا) تیکه اومد که فکر کنم این گروه الان برن خودشون رو با طناب ببندن به این درخت!! بعدش هم رفتیم دماغه و کنار آب که هوا عالی بود.... جای دیدنی بعدی هم کشتی یونانی بود. این کشتی که ساخت اسکاتلند بوده و یونان اونو خریداری کرده بوده برای آوردن اجناسی مثل چینی آلات و نیشکر به ایران میاد به مقصد بوشهر و موقع برگشت به گل می شینه و علت به گل نشستن هم مبهم می مونه! خیلی تلاش می کنن که کشتی رو برگردونن ولی خیلی هزینه بر بوده و با سوزوندن اون بی خیالش میشن! بطوری که فقط بخش های فولادی اون بجا می مونه و خیلی هم عظیم بود.... غروب آفتاب از پشت این کشتی واقعا تماشایی بود.... بعدش به مرکز تجاری پدیده رفتیم که من اصلا ازش خوشم نیومد تنها خصیصه ای که داشت این بود که منو یاد " مالهای تجاری " آمریکا می انداخت چون مثل اونا بزرگ و وسیع بود. وگرنه از لحاظ کیفیت و قیمت اصلا جالب نبود. وقتی برگشتیم هتل دیگه شب شده بود و با خوردن یه شام مختصر رفتیم استراحت کردیم. فرداش هم که مهدی و ماهرخ برای ناهار دعوتمون کردن... من راستش اصلا راضی نبودم برم چون دلمون می خواست خودمون بریم بگردیم تا اینکه اونجا هم مهمونی بازی کنیم... ولی از اونجایی که خیلی اصرار کردن مجبور شدیم بریم پیششون. آپارتمانشون توی شهرک صدف بود. ماهرخ خیلی زحمت کشیده بود و جاتون خالی قورمه سبزی و جوجه کباب گذاشته بود. بعدش از هر دری گپ زدیم. بعداز ظهر هم رفتیم پاساژ مروارید که به خونه شون نزدیک بود. بدک نبود دو سه تا تیکه لباس خریدم. بعدش ماهرخ پیشنهاد داد بریم مرکز تجاری کیش که البته به هتل ما نزدیک بود. همسری و مهدی رفتن هتل ما و من و ماهرخ رفتیم مرکز تجاری. حالا نگو همسری همش نگران من بوده که حسابی خسته میشم و اینا که صبحش یه سری خودمون با همسری کلی تو بازار چرخیده بودیم و باور کنین دیگه کف پاهام می سوخت! ظهر هم که استراحت نکرده بودیم و بعدازظهر هم همش تو بازار می چرخیدیم. راستش من دیگه خریدی نداشتم فقط برای اینکه ماهرخ تنها نباشه همراهش رفتم... دست آخر که همسری می بینه دیر کردیم به مهدی متوسل شده بود که تورو خدا به ماهرخ بگو دیگه رضایت بده چون نیلو عادت نداره این همه وقت رو پا باشه و فشارش می افته و .... که وقتی مهدی من و دیده بود می گفت این همسری مثل اینایی که تازه نامزد کردن همش نگران شما بود! حالا بذارین براتون بگم از زمان بازگشتمون... برگشت ما ساعت ده شب بود با همون کیش ایر.وقتی برای تحویل چمدونامون رفتیم فرودگاه خیلی زود رسیدیم و آقایی که مسئول کانتر بود گفت شما دو نفرین؟ همسری گفت بله. آقاهه گفت این پرواز نه شب دو نفر جا داره می خواین با این برین؟ من به همسری گفتم نه الان باید هول هول بریم و کلی بدویم و معلوم نیست چه جایی بهمون بدن... همسری گفت عوضش نیلو یه ساعت زودتر می رسیم و دست به نقد تره و اینا بیا با همین بریم. ولی من دلم یه جوری بود اصلا دوست نداشتم ولی بخاطر همسری راضی شدم. حالا سوار هواپیما شدیم مهماندار میگه شما سیت ندارین چون دو نفر آخر هستین! یه نگاه به همسری کردم که دیدی حالا مثل افغانی ها باهامون رفتار می کنن! خلاصه قرار شد یه گوشه منتظر بمونیم تا دو تا جای خالی مشخص بشه... که نشد کنار هم باشیم. من یه جا کنار دو تا بچه برام خالی شد و همسری هم پیش یه آقا نشست... صندلی شون یکی پشت من نه روبروش بود. حالا هواپیما یه ربعی رو هواس ولی انگار هی می رفت بالا دوباره می اومد پایین... به همسری که منو می دید گفتم چرا اینجوری میشه؟ تازه اسم خلبان رو هم اعلام نکردن! نکنه دستیاره یا آموزشی؟ اون ردیف همه می خندیدن... گفتم خنده نداره نحوه ی پرواز رو ببینین... همه یه لحظه دقت کردن که هواپیما مثل بادکنکی که بادش خالی میشه میره بالا و میاد پایین... یه دفه از بلندگو اعلام کردن هواپیما دچار نقص فنی( یه موتورش از کار افتاده بود!) شده و بر می گردیم. حالا از اینجا مونده و از اونجا رونده شده بودیم.پرواز دیگه ای که جور شد ساعت یازده شب بود... به همسری می گفتم دیدی ته دلم راضی نبود؟ خب تو ایران با برنامه ریزی پیش میری اینطوره وای به حال اینکه بدون برنامه ریزی باشه... همسری هم دیگه چیزی نداشت بگه فقط سرش رو پایین انداخته بود! می گفت چمیدونستم اینطوری میشه؟ وقتی رسیدیم خونه ساعت دو نصفه شب بود.... انقده خسته شده بودم که تمام بدنم درد می کرد... ولی همش خدارو شکر می کردم که بالاخره این پرواز سالم نشست و پیمونه ی عمرمون پر نشده بود هنوز. [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12 PM ] [ نیلو گلکار ]
وقتی به هتل رسیدیم و جاگیر شدیم. از منظره ی رو به آب بودن اتاق خیلی خوشم اومد. همسری گفت به دوستم سپرده بودم که یه اتاق خوب برامون رزرو کنه ،الحق که سنگ تموم گذاشته و جای خوبی برامون گرفته. بعد یه استراحت کوتاه رفتیم بیرون و همسری یه دوچرخه کرایه کرد از اینا که دوتایی هست. ولی خدایی زینش اصلا برای من راحت نبود! نمی دونم حالا چرا اصرار داشت این دوتایی ها رو سوار شیم! چون ایشون خیلی تند پا می زد و کنترل اون برای من خیلی سخت بود.... بعدش ترجیح دادیم شام نخوریم... فرداش صبح زود زدیم بیرون رفتیم کنار اسکله و پیاده روی کردیم. هوا عالی بود اون ساعت از صبح. یه آقایی هم با لباس ورزشی سفید حدود شصت ساله توجه مارو به خودش جلب کرده بود! خب آخه موبایلش رو گذاشته بود رو اسپیکر تا حین پیاده روی آهنگش رو گوش بده که کللللللللی باعث خنده ی من شده بود... همسری هم هی به من تذکر می داد نیلو یواشتر خب می شنوه یه وقت ولی اصلا دست خودم نبود... قیافه ی فتوژنیک ش اینطوری بود بخدا.... بعدش یه گروه از این مهاجرای فیلیپینی رو دیدیم که همسری برام توضیح می داد که اینا مقیم امارات و اینا هستن و قانون اونجا حکم می کنه که بعد چند ماه از کشور خارج شن و اینها هم ترجیح می دن بیان کیش و یه مدتی می مونن و دوباره بر می گردن امارات... منم گفتم حتما از بس ایران بی در و پیکر هست و هزینه پایین تر هست میان... یه دفه یه آقای اصفهانی که در حال ماهیگیری بود و به حرفای ما گوش میداد گفت: نه جوونم هزینه ای نداره براشون که ... اینا میان روزی دو تا ماهی می گیرن و می خورن و دیگه خرجی ندارن! منم باز خندم گرفت که این آقا نه تنها به حرفای ما گوش میده بلکه اظهار نظر هم می کنه! بعدش اومدیم صبحونه رو خوردیم و تصمیم گرفتیم بریم کشتی آکواریوم سوار شیم. بعداز تهیه ی بلیط از کناراسکله و تو صف ایستادن تو آفتاب داغ و خرید نقاب برای در امان بودن از این آفتاب و ... سوار شدیم. نسیمی که از روی آب به صورتمون می خورد بهترین نوازشی بود که تو اون شرایط می شد لمس کرد... دیدن قایق های تند رو که کنار کشتی جمعیتی و بزرگی که ما سوار شده بودیم هم خالی از لطف نبود. بعدش دستیار ناخدا مارو به طبقه ی پایین کشتی دعوت کرد تا بتونیم ماهی های زیر آب رو از نزدیک ببینیم. کلی نون باکت خرد کردن که ماهی ها به هوای خوردن نون جمع شن و واقعا که زیبا بودن باله های رنگی خیلی قشنگ چشمای تماشاگر مارو به خودش جلب کرده بود. خلاصه گردش جالبی بود. حدود یک ساعتی طول کشید و بعدش رفتیم ناهار البته نه تو هتل بلکه به رستورانی که پسرم قبلا آدرس داده بود. خب قدرت انتخاب بهتری داشتی تا غذای دلخواهت رو بخوری. وقتی به تاکسی نزدیک هتل گفتیم می خوایم بریم فلان رستوارن گفت سوار شید ولی بی انصاف نگفت که خیلی نزدیکه و فقط یه دور بیخودی زد و مارو گذاشت جلوی رستوران... برگشتنی که تازه موقعیت رو شناسایی کرده بودیم پیاده برگشتیم هتل... منم کلی بدوبیراه به راننده تاکسی گفتم که بی وجدان نگفت خیلی نزدیکه ... عجب آدمی بود! بعدازظهر مهدی دوست همسری زنگ زد که برنامه تون چیه؟ ما گفتیم می خوایم بریم پردیس برای خرید. که اونم گفت اتفاقا ما هم قراره بریم همونجا. عصری همونجا بهم ملحق شدیم. خلاصه ماهرخ کلی از دلتنگی هاش برای بچه هاش گفت. آخه دخترش درحال تحصیل در استرالیا هست ( دوره ی فوق لیسانس) و پسرش هم در حال تحصیل دکترا در دانمارک هست. اینکه اگه یه روز باهاشون چت نکنه دلش آروم نمی گیره و اینا.. جالب بود که مهدی کلی همسری رو تشویق می کرد ما هم بچه هامون رو برای ادامه ی تحصیل به خارج از کشور بفرستیم و اینا... فکر کنم تو این پست خیلی به تفصیل همه چیز رو تعریف کردم پس برای جلوگیری از سردرد و گرفتن وقت شما بقیه رو می ذارم برای یه پست دیگه.. تا بعد. [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2 PM ] [ نیلو گلکار ]
یه روز اوایل هفته ی قبل همسری اومد خونه و گفت نیلو یه سوپرایز برات دارم. دیدم خیلی خسته شدی دوتا بلیط گرفتم برای کیش! گفتم جدی؟ رفت و برگشت کی؟ گفت سه شنبه بعدازظهر میریم و جمعه شب برمیگردیم. خوشحال شدم ولی یه دفه یادم افتاد من برای شهادت حضرت زهرا آش می پزم همیشه! گفت خب اشکالی نداره این دهه همش فاطمیه س دیگه! همون سه شنبه قبل رفتنمون بپز! خلاصه همسری خودش برید و دوخت. سه شنبه هم یه پام توی آشپزخونه برای آش نذری و یه پام تو اتاق برای ردیف کردن چمدونا! خلاصه همه ی کارا ردیف شد و عازم فرودگاه شدیم. تصمیم گرفتیم با ماشین خودمون بریم که برای برگشت راحت باشیم. حالا مگه صف پارکینگ جلو میره!؟ همسری هم کللللللللللی عصبی شده بود که حالا پروازمون می گذره و اینا با اینکه ما خیلی زود رفته بودیم ولی خب پارکینگ فرودگاهه دیگه! بیچاره همسری انقده حرص و جوش خورد و هی رفت پیش نگهبان پارکینگه که بالاخره فرجی شد و بعد از پارک ماشین که تازه یه انعامی به یه نگهبان دیگه که اونجا بود تا یه جا همین طبقات اول بهمون بده و اینا موفق شدیم بریم برای بوردینگ کارت. در این حین یکی از دوستای قدیمی همسری رو دیدیم که از قضا اونها هم مادام موسیو عازم کیش بودن. دوستی که حدود بیست سال پیش با هم همکار بودن و کماکان ارتباط تلفنی داشتن ولی دیداری نه... یعنی فرصتش رو پیدا نمی کردن... خلاصه رفتیم برای گرفتن کارت پرواز که به آقاهه می گم لطفا یه جای سیف بدین به ما! می خنده می گه خانوم جزو آخرین نفرات اومدین همون ته مها می افتین! گفتم ممنون از لطفتون! پارکینگ شما شلوغ بود و معطلمون کردن. ایشون هم گفت خانوم از من به شما نصیحت هرگز ماشین نیارین فرودگاه چون به دردسر پارکینکش نمی ارزه و بیشتر اذیت می شین و هر آن امکان داره پروازتون رو از دست بدین کما اینکه خیلی پیش اومده.... تو هواپیما جامون کجاس کنار موتور! آخرسر که پیاده شدیم داشتم به همسری می گفتم اگه با وانت این مسیر رو اومده بودیم کمتر صدا می اومد! دوستش (مهدی) که غش کرده بود از خنده.... خانوم دوستش ( ماهرخ) هم می گفت تازه اصلا عدالت نیست ما هم همون پول رو دادیم اینا باید به ما خسارت بدن بخاطر آلودگی صوتی... خب می دونین این خونواده هم مدتی رو در دانمارک زندگی کردن لذا این تو ذهنشون هست که باید حقوق شهروندی رعایت بشه! حالا رسیدیم فرودگاه کیش... یه آقا پسر بالابلند و هیکلی اومده بغل گوش همسری می گه سلام عرض می کنم خدمت آقای .... پشت بندش هم مادر و خواهرا و پدرش که از همکارای قدیمی همسری هست و بنده اصلا از این خونواده خوشم نمیاد... خدایی من به راحتی با همه ارتباط برقرار می کنم ولی واقعا با اینا هیچ سنخیتی نداشته و ندارم... قبلا سالها پیش یکی دوبار باهاشون به اصرار همسری رفت و آمد کردم و دیگه این ارتباط رو ادامه ندادم. حالا باید اینجا که دو روز اومدم نفس بکشم بطور کاملا غیر مترقبه ببینمشون بعدش معلوم بشه ایشونا هم درست در همون هتلی مستقر هستن که ما قراره بریم! و درست در همون طبقه! اینجا بود که گفتم بهتره فاتحه ی این سفر رو بخونم... چون آقاهه آدم بد پیله ای هست و همش می خواد خونواده ش رو با ما قاطی کنه که کلا با هم باشیم که منم اصلا دوست نداشتم همچین اتفاقی بیفته! به ماهرخ گفتم راستی شما کدوم هتل می رین؟ گفت ما منزل داریم... مهدی هم کلی به ما تعارف کرد که توروخدا بیاین منزل ما و هتل رو کنسل کنین و اینا... ولی من و همسری قبول نکردیم و گفتیم بعدا باهاتون قرار می ذاریم ولی ترجیح می دیم که بریم هتل و مزاحم شما نشیم... البته به همین سادگی نبودها کلللللللللللللللی بگیر بکش بود ولی ما موفق شدیم. راستش این خونواده رو خیلی دوست داشتم و راحت می تونستم باهاشون باشم و می دونستم که بهمون خوش می گذره ولی اون یکی هرگز ... حتی نمی تونستم تصور کنم یه خرید ساده باهم بریم .... حتما پیش خودتون می گین عجب آدمیه این نیلو بنده های خدا مگه به تو چکار داشتن؟ ولی بخدا آخه یه جورین هر کار می کنم نمی تونم باهاشون راحت باشم... این شد که از اول سفر اونا شدن جن و ما بسم الله! تا همین جا رو داشته باشین تا در یه قسمت دیگه شرح سفر رو براتون بگم. در ضمن ما توی هتل شایان در یکی از اتاقای دوبلکس رو به آب مستقر شدیم که واقعا منظره ی لب آب زیبا بود و همش به همسری می گفتم یه نقاش ماهر باید این مناظر رو روی بوم به ثبت می رسوند از بس که زیییییییییییبا بود. [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 10 AM ] [ نیلو گلکار ]
بچه ها دو سه روز نیستم. دارم میرم کیش. اگه دیدین بعدش این وبلاگ آپ نشد بدونین که هواپیمامون سقوط کرده و اثری از آثار ما نمونده! هیچکس از فردای خودش خبر نداره. همه تونو به خدای بزرگ می سپارم. [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12 PM ] [ نیلو گلکار ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||