خاطرات و مسایل اجتماعی روز

فکر کن سرت گرم ترجمه س و تو حال خودتی یه دفه زنگ واحد رو می زنن. با تعجب از چشمی در نگاه می کنی و یه مرد ناشناس پشت در می بینی. با خودت فکر می کنی احتمالا کارگر خدماتی ساختمون هست. ولی وقتی می پرسی شما؟ می گه چند لحظه بیاین دم در کارتون دارم.

با توجه به لباس آستین حلقه ای و شلوارکی که تنم بود! چادر نمازم رو سر کردم چون بهترین وسیله برای پوشوندن بود. در رو باز می کنم و با چهره ناشناسی که ظاهرش نشون می ده به یک ارگان دولتی تعلق داره و خودش رو پلیس معرفی می کنه مواجه میشی! برای اطمینان می پرسم با کی کار دارین و در جواب میگه با خودتون! یه دفه قلبم اومد توی دهانم...

بعدش به نام فامیل همسایه واحد بغلی اشاره می کنه که آیا اینارو می شناسین و من می گم خب بله ولی آیا شما با نگهبان ساختمون هماهنگ کردین و اومدین بالا یا نه می گه بله بله ! خیلی جالبه یه طرفه هماهنگ کرده و حتما همین کارت رو به نگهبان نشون داده و اونم جفت کرده و یه راست فرستادتش سروقت من!

کمی صدام بالا می ره که خب دقیقا با کی می خواین صحبت کنین ... با بی ادبی تام می گه هیسسسسسسسسسسسسس... لطفا بیاین بیرون که توی راهروی بیرون صحبت کنیم! بهش می گم چند لحظه اجازه بدین و برمی گردم خونه که حداقل یه لباس مناسب و پوشیده زیر چادرم بپوشم و کلید واحد رو بردارم.

وقتی رفتم توی راهرو دیدم در باره پسر همسایه که در حال حاضر سرباز هست می پرسه که آیا پسر شروری هست یا نه!!! وآیا پسر بزن بهادر و اهل دعواس یا نه! و اینکه قمه چطور!!!!

انقدر تعجب می کنم که فکر کنم چهره م خود علامت تعجب شده بود... با خنده ای که بیشتر از عصبانیتم سرچشمه می گرفت توضیح دادم که این پسر انقدر سر به راه و آروم هست که نگو... همیشه سرش به کار خودش هست و به اصطلاح آسه میره آسه میاد و کارش به کار خودشه... و کلا خونواده آروم و ساکتی هستن و کاری به کسی ندارن. از تحصیلات و ... می پرسه ولی فقط درک نمی کنم این سوالا چه ربطی به پلیس امنیت داره آخه!!!

بعدم وقتی داره با من سوال و جواب می کنه ذل می زنه تو صورت آدم. اقلا به این افراد یاد ندادن خب با طرفی که صحبت می کنین در ابتدا همه چیز رو شرح بدین که علاوه براینکه از کجا هستین چه اطلاعاتی راجع به طرف و برای چه امری می خواین؟

بعدش که فرم هاش رو پر کرد با یه خداحافظی کوتاه مرخص شد. ..

و من همچنان تو شوک بودم که این دیگه چه مدلشه....

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15 PM نويسنده نیلو گلکار |

می گه صبح ساعت 8 کلاس دارم. صبح ساعت 7 بیدارش کردم میگه نه کلاس بعدی رو می رم! با خودم میگم این دختر معلوم نیست چطوری درسهارو یاد می گیره... من اگه یه کلاس رو از دست می دادم کلللللللللللللی ناراحت بودم و همش می گفتم نشد استفاده کنم...

بهش می گم دخترم واسه امتحان اذیت میشی ها. می گه مامی حالا فکر کردی خیلی از هر کلاسی که شرکت می کنم دست پر میام بیرون! می گم وا یعنی مفید نیست میگه بعضی هاش. واقعا از بعضی هاش چیز یاد  می گیرم ولی بعضی هاش واقعا استاده به چرت و پرت گویی می گذرونه!!!

بهش می گم خب اعتراض کنین. می گه حوصله داری مامی حالا آخر ترم لج کنه و نمره کم بده بهمون... با خودم میگم یعنی این سیستم آموزشی آخررررررررررررررررشه...

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17 PM نويسنده نیلو گلکار |

نمی دونم چرا وقتی می خوام از خودم و احساساتم دفاع کنم خیلی زود گریه می کنم... و حتی اگه انقدر برام مهم باشه که از خودم دفاع کنم با همون بغضی که توی صدام هست و اشکهایی که چشمام رو تار کردن به صحبت هام ادامه می دم.

شاید گاهی بخاطر همین هست که برای اینکه جلوی طرف کم نیارم و از ترس اینکه بغض و گریه م رو نبینه ازش دوری می کنم و حرفم رو می خورم و لقای دفاع رو به عطاش می بخشم!

گاهی از دست خودم خیلی حرص می خورم... خب چرا وقتی حق با توئه سریع گریه ت می گیره و حرف نمی زنی؟ خیلی با خودم تمرین کردم ولی بی فایده بود. چون تو خونواده ای بزرگ نشدم که کل کل و یکی به دو کردن یاد گرفته باشم...

هنوزم گاهی با کوچکترین ناراحتی یاد آخرین روز ترک کارم تو اون اداره می افتم که بدون هیچ دفاعی فقط گریه کنان اونجارو ترک کردم.... البته بعدها از دوستان دور و نزدیک شنیدم که هرکس متوجه می شده که من با اون برخورد تحقیرآمیزی که توی جلسه اون خانم مدیره ترشیده و از خدا بی خبر با من داشت تنها واکنشم ترک اون اداره بود شروع کرده به نفرین کردنش... خب کار توی اون اداره خیلی ازم انرژی گرفته بود. اونم برای یکی مثل من که بخاطر مشکلات مادی به اونجا نرفته بودم ترک اونجا بهترین تصمیمی بود که می شد گرفت...

الان آسایش خیال بیشتری دارم... بخصوص که فعالیت تو یه نشریه ای که صاحب امتیازش همسری هست معلومه که همکاری کردن باهاش همه جوره به نفعمه...

ولی نمی دونم چرا گهگاه بازم خاطرات تلخ اون اداره میاد سراغم و اذیتم می کنه... خب دلخوری من از اینه که با وجود تمام صداقتی که توی کار داشتم فقط بخاطر زیرآب زنی بعضی آدمای ضعیف النفس و البته حسادت خود مدیر که می دید چقدر ارتباطات اجتماعی خوبی توی اون دپارتمان دارم باعث شد که این اتفاقات اخیر رخ بده...

خدایا کمکم کن که تمام اون خاطرات تلخ رو به بوته فراموشی بسپارم و به کل تو این زمینه دچار آلزایمر بشم. چون یادآوریش خیلی اذیتم می کنه.

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14 PM نويسنده نیلو گلکار |

اردیبهشت قشنگه ولی گرده هاش نه! بازم این آلرژی بیچاره م کرده. حالا فکر کن وقتی با سینوزیت قاطی بشه و این وسط خاله پری هم بیاد دیگه چه شود. دو سه روزی پنچر بودم حساببببببببببببی.

سرم تیر می کشید، پلکای چشمام ورم کرده بود و خشکی زده بود. مرتب عطسه می کردم ... همه اینا باعث شد برم دکتر و با داروهای تجویزی خداروشکر بهترم. با اینکه عاشق فصل بهارم ولی این حساسیت ها بیچاره م می کنه و باید تو خونه زندونی بشم چون به محض اینکه با گرده های گل تماسی داشته باشم دیگه نمیشه عطسه هام رو کنترل کنم...

حالا کارای نشریه و ترجمه و مسئولیت های خانه داری رو هم باید انجام می دادم. الان مثل یه مریضی می مونم که تازه از بستر بیماری بلند شده باشه. بی رمق و لاجون و بی حوصله... حالا این وسط یه سری کم کاری ها توی نشریه هم رخ داده و همسری حسابی قاطی کرده بود... واسه همین خودمون باید جورش رو بکشیم و دست به دست هم بدیم که کارا زمین نمونه. بهرحال کارکنان اونجام هر کدوم دو جا و سه جا کار می کنن و از اونجایی که نشریه ما هفته نامه س کمتر براش وقت می ذارن. واسه همین بیشتر حرص و جوش هاش برای همسری هست و خودش دست آخر با این همه گرفتاری که داره تکمیلش می کنه.

بهش می گفتم تو که هنوز بازنشسته نشدی نباید این مسئولیت رو به جان می خریدی. می گه من خواستم اطرافیانم به یه نوایی برسن و در واقع کارآفرینی کرده باشم ولی خب متاسفانه همین اطرافیان مرتب کم کاری می کنن و حرصش می دن. بازم غریبه ها انگار بهتر همکاری می کنن تا خودی ها!!!

امیدوارم خدا خودش کمک کنه که همه چیز به خیر بگذره...

+ تاريخ سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12 PM نويسنده نیلو گلکار |

هر وقت توی صف نان می ایستم اول از نفر جلویی قیمت نان رو می پرسم! خب تغییر قیمت نان تقریبا روزانه شده انگار...

بعدش با خریدهای دیگه به خونه رسیدم و با کمال تاسف دیدم آسانسور خرابه. هیچی دیگه پله هارو گز کردم. نفس نفس زنان به خونه رسیدم و دخترم درو باز کرد و گفت چرا انقدر نفس نفس می زنی؟ گفتم هیچی با بارو بندیل از پله ها اومدم. یه جمع و جور کردم و دوباره زدم بیرون و راه افتادم سمت آرایشگاه چون وقت اپیلاسیون داشتم.

افسون خانم اپیلاسیون کار من مثل همیشه با دستای فرزش شروع به کار کرد و همینطور که صحبت می کردیم بحث بعضی از سریال های ترک شد و من می گفتم مگه میشه این همه بلا یه دفه به یه خونواده هجوم بیاره و طرف همش بد بیاره که افسون سرش رو تکون داد و گفت آره که میشه من سرم اومده... بعدش شروع کرد به تعریف که وقتی شوهر سابقم ورشکست شد من رو با دو تا بچه تو خونه مستاجری به امان خدا گذاشت و خودش رفت خونه مادرش قایم شد!! و من موندم و طلبکارا که هر کدوم مرتب می اومدن در خونه و طلب ایشون رو از من می خواستن و تازه من جوون بودم و خوش بر و رو و نیت خوبی هم نداشتن... تا اینکه با زن صاحبخونه قضیه رو درمیون گذاشتم و قرار شد که شوهر ایشون بره دم در و جوابگو باشه از این به بعد...

طفلی تعریف می کرد که یه زمانی حتی معطل دویست تومان بودم و واقعا شبهایی که محتاج نان شب بودم... و البته هرگز روحیه م رو نباختم و رفتم بعنوان منشی توی یه مطب مشغول کار شدم و بعدش دوره آرایشگری دیدم و یه کم دور و برم رو جمع و جور کردم. خلاصه سالها شوهرم رو تحمل کردم چون معتاد شده بود و بارش رو دوش من افتاده بود. مجبور شدم جدابشم  و تنهایی جور بچه ها رو بکشم. تازه با ارث پدری که گیرش اومده بود جهاز دختر اولش رو تامین می کنه و اونو سرافرازانه به خونه بخت می فرسته...

وقتی به حرفاش فکر می کردم می دیدم که افسون های زیادی حکایت زندگی شون شبیه به این افسون هست.

یکی نیست به این مردهای بی مسئولیت بفهمونه خب برادر من وقتی عرضه نداری خب تشکیل زندگی نده و یا اگه تشکیل زندگی می دی خب ریسک پذیر باش و مقاوم. مسئولیت زندگیت رو بعهده بگیر و زن و بچه رو به امان خدا نذار و برو...

این گروه از مردها حکایتشون حکایت پسرخاله تو کلاه قرمزی هست که فکر می کرد سر سفره عقد نشستن فقط عسل خوردن و حضور فیزیکی سر سفره س و بعدش دیگه هیچی...

+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13 PM نويسنده نیلو گلکار |

آخر هفته و مهمانداری و درگیری و تصادف دخترم... خب طبق معمول یه روز کامل دربست در خدمت تمیزکاری خونه بودم و البته اینبار لاندری( شستن لباس) پسرم هم اضافه شده بود! چون ماریا مدتی است که بخاطر بیماری پدرش به کانادا رفته و مجبور شد که مدتی کنار پدرش در بیمارستان باشه و البته خبرهای خوشی نداشته و بیماری قلبی پدرش حسابی پیشرفت کرده و آینده ش اصلا مشخص نیست که چه اتفاقی بیفته... برای همین پسرم اکثرا پیش ماست و از اونجایی که فرصت نداره بهش گفتم لباسهای کثیفت رو بیار که همین جا برات بشورم و البته یه نصفه روز مشغول شستشو و اتوکشی بودم!

حالا فکر کنین پنج شنبه از صبح کلا بی حوصله ای و تصمیم داری یه برنامه بریزی که از خونه بزنی بیرون ولی با تلفن خواهر کوچیکه همسری مجبور می شی تو خونه بمونی و تدارکات شام میهمانی رو ببینی! راستی امسال یه سفر رفتم و خونواده همسری هم بخاطر برنامه های مختلفی که داشتن به عبارتی جون منو گرفتن با این دید و بازدید عیدشون! خب هر کدوم جداگانه با توجه به برنامه خودشون خدمت رسیدن... هیچی دیگه بنده هم مجبور بودم به جای یه شام یکباره 4 بار بطور جداگانه در خدمتشون باشم...

حالا نزدیک عصر دخترم سراسیمه قبل از اومدن مهمونا به خونه اومد و با رنگ و روی باخته گفت مامی بابا بهت نگفت؟ گفتم چی رو؟ که من تصادف کردم! اول یه نگاه بهش انداختم و بعد که با اسکن کردن چشمی دیدم سالمه یه دفه بهش گفتم ای بابا تو معلوم هست حواست کجاس؟ تو مقصر بودی دیگه نه؟ گفت خب تا چراغ زرد بود پیچیدم و یه ماشین شاسی بلند جلوم سبز شد! هیچی دیگه جلوبندی سیاوش به کلی داغون شد! با خودم گفتم بیچاره همسری.. هیچی دیگه به بابا زنگ زدم و الان اومده تو صحنه تصادف و من با ماشین بابا اومدم خونه...

نیم ساعت بعد همسری اومد خونه حالا بیچاره تازه کلاسهای تدریسش تموم شده بود و تو راه برگشت دخترم بهش می گه این اتفاق افتاده... وقتی اومد خونه شیرینی برای مهمونی گرفته بود و جریان رو گفت که با سرعت می رفته و ... خدا رحم کرده و ... طرف آدم خوبی بود و...

حالا باید برم بیمه و اینا.... به دخترم گفتم برو خداروشکر کن که بلایی سر خودت نیومده ولی خب همش از گردن درد شکایت داشت و انگار ضرب دیده بود. ولی بازم خدا رحم کرد.

حالا عمه جان اومده بود و قضیه رو شنید و از دسته گلهایی که توی همش هم جریان تصادف در اثر بی توجهی خودش اتفاق افتاده بود تعریف می کرد و البته روحیه دخترم بهتر شد ولی خب از گردن درد شکایت داشت. وقتی صبحش رفتیم دکتر گفت که در اثر شوکی که بهش وارد شده اسپاسم کرده و دو تا آمپول و یه قرص و ... خداروشکر بهتر شد.

حالا من همش بهش می گفتم واقعا که پدر خوب و صبوری داری که همش با بی توجهی براش دردسر درست می کنی. خب تو قصه تصادف این پیگیری های بعدی و اسیر شدن توی اداره بیمه از همه چی بدتره و طفلی کلی باید از کار اداره می زد که پیگیری کنه...

بازم خداروشکر می کنم که به خیر گذشت ولی انگار این بچه ها توی گور هم آدم رو راحت نمی گذارند...

+ تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15 PM نويسنده نیلو گلکار |

روز مادر هم گذشت و خاطرات خوبی برام بجا گذاشت...

هدایای قشنگی گرفتم که دو تا دسته گل رز و لی لیوم هم زینت بخش اونا بود. خوشحال شدم ولی توقع نداشتم...

راستی برای اولین بار طی این سالهای زندگی مشترک، خواهر بزرگ همسری با همسری تماس گرفت و گفت شما نمی خواین بازدید عید ما رو پس بدین!!!!!!!!!!! وقتی شنیدم به دخترم گفتم غلط نکنم دخترش بهش اصرار کرده با توجه به ناخوانده مهمون ناهار شدنشون در اولین روز عید که بهتره مهمونی پس بدی! مثل روز برام روشنه که خودش هرگز اهل این حرفا نیست. تو این همه سال هرگز یادم نمیاد که اگه ما به روی خودمون نیاریم که بازدید بریم حتی یه بار هم بگه. خب من همیشه خانواده همسری رو برای ناهار یا شام طی روزای عید دعوت می کنم... و هرگز توقع نداشتم که منم ناهار یا شام برم خونه ی اونا. و همیشه این مهمونی یه طرفه بوده. البته برای بازدید میرم خونه اونا ولی نه شام و ناهار...

بهرحال وقتی همسری گفت که خواهرش مارو برای شام دعوت کرده اولش تعجب کردم و بعدش باهاش تماس گرفتم که خیلی ممنون ما شام مزاحم نمی شیم چون شما درگیر کار اداره هستی و خسته ای درست نیست تو زحمت بیفتی ولی اصرار کرد که شام آماده س!

بهرحال فقط ما و خواهرش بودیم و خبری از برادر بزرگتر و حتی پسر و عروسش هم نبود! خب دعوت نداشتن گویا...

وقتی رفتم مشغول سرخ کردن مرغ بود که البته منم مشغول کمک شدم. با کمال تعجب دیدم دخترش  هم خونه نیست و وقتی جویا شدم گفت که رفته بیرون برای خرید و برمی گرده ... حالا نگو رفته بود از رستورانی تو نزدیکی شون سوپ و کشک بادمجان هم تهیه کنه...

اصلا راضی نبودم که این کارو کنن. ولی خب دخترش به پاس تلافی و اینکه مادر کدبانویی نداره واسه اینکارا که بتونه آبروداری کنه ... تصمیم گرفته بود اینا رو از بیرون تهیه کنه...

حالا جالب بود همسری و پسرم مرتب سر میز شام از سوپ و کشک بادمجان تعریف می کردن! دخترش هم همش می گفت اینا مال رستورانه! من اگه جای خواهر همسری بودم مثل شمع آب می شدم... ولی خواهر همسری هرگز به روی خودش هم نیاورد و می گفت نوش جونتون...

فردا شب ش هم خونه مامانم بودیم و کادوهاش رو بهش هدیه کردیم و شام دور همی با خواهر و برادرم خیلی چسبید. با خودم می گفتم چقدر این دورهمی ها به بهانه اعیاد مختلف قشنگه.

روز بهاری تون قشنگ و پرطراوت باد. امیدوارم همیشه سرحال و سبز باشید مثل گلهای بهاری...

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13 PM نويسنده نیلو گلکار |

بعد از اتمام کلاسای دانشگاه تصمیم گرفتم برم کتابهام رو از خیابون انقلاب بخرم. سلانه سلانه به طرف پاساژی که می دونستم کتابهام رو داره سرازیر شدم. نزدیک پاساژ بودم که یه پسر مثل پشه درگوشم وزوز می کرد ... آخرین جمله ش این بود: چقد تو خوشگللللللللللللللی! و من درست مثل وقتی که می خوای یه پشه رو فراری بدی بدون نگاه کردن بهش با پشت دستم کوبیدم توی دهانش! حتی برنگشتم ببینم چه اتفاقی افتاد ولی صدای ایییییییییییییهه اطرافیان پسر رو شنیدم و بی توجه داخل پاساژ شدم.

سر فرصت کتابهام رو تهیه کردم و وقتی از پاساژ زدم بیرون پسر با دهان خونین یه گوشه ایستاده بود و با دیدن من گفت: حیف فقط حیف که دختری وگرنه می زدم داغونت می کردم! اطرافیانش: این دختره با این جثه تورو به این روز انداخت!!!!؟

من: هیس کسی که متلک می گه فریاد نمی کشه...

"نقل قول دخترم وقتی دیروز به خونه اومد"

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8 AM نويسنده نیلو گلکار |

چند سال پیش یک بار به قشم رفته بودم البته چون با ماشین رفته بودیم و در شهرهای دیگه هم مانده بودم لذا نمی شد فرصت زیادی رو هم برای دیدن جاهای دیدنی قشم اختصاص داد برای همین غیر از قلعه پرتغالی ها و غار خوربس جاهای دیگه رو ندیده بودم. ولی تو این سفر تونستیم بهمراه خانواده از برکه خلف، جنگل حرا و سواحل ناز و دلفین ها هم دیدن کنیم.

دیدن این جاها برای ماریا خیلی جالب تر بود. البته نزدیک سواحل ناز دخترم و ماریا شترسواری هم کردن. در ضمن خانم های محلی با یه قیف حنا در دست به توریست ها پیشنهاد نقش حنا می دادن و ماریا استقبال کرد و نقش گلی روی دستش گذاشت!

میشه گفت همونطوری که نگهداری از اسب تو سواحل شمالی کشورمرسوم هست در نواحی جنوب کشور علاقه خاصی به نگهداری از شتر وجود داره و همینطور منبع درآمدی با سوارشدن توریست ها به حساب میاد...

هوا بسیار عالییییییییی بود و از رطوبت مناسب و باد روح افزای کنار ساحل بسیار استفاده کردیم. از اونجایی که با هواپیما به قشم رفته بودیم، ابتدا همسری تصمیم گرفت که یه ماشین کرایه کنه تا برای گشت جزیره راحت تر باشیم ولی خب ایام عید بود و کرایه ها سر به فلک می گذاشت این بود که خیلی اتفاقی با یه راننده که ماشین "های لوکس" داشت آشنا شدیم و قرار شد طبق برنامه ای که چیدیم مارو به جاهای دیدنی جزیره ببره و البته قیمت پیشنهادی ایشون بسیار مناسب تر از کرایه اتومبیل بود و تازه می تونستیم از راهنمایی ایشون که محلی بودن هم بهره مند بشیم.

وجود یه راننده محلی از خیلی جهات دیگه به نفع ما بود مثلا ایشون حتی مارو به یه ساحل برد که فقط خودمون بودیم و خودمون و موفق شدیم خانوادگی ساعتی رو اونجا شنا کنیم که برای اولین بار در عمرم تجربه ش کردم و بسیار خوش گذشت.

مردم جنوب بسیار مهربون و خونگرم و مهمان نواز بودن و تنها اشکالی که راننده ما داشت این بود که زود پسرخاله می شد! که البته ما هم با درایت مدیریتش می کردیم...

یه روز که به جنگل حرا رفته بودیم و البته به دلیل غذاهای بسیار خوب یه رستوران سنتی در اون منطقه دوبار به اونجا رفتیم متوجه شدیم که رییس جمهور هم قراره به اون ناحیه بیان! زمانی که از گشت جزیره به اون رستوران رفته بودیم متوجه شدیم که کادر اون رستوران ساحلی به تلاطم افتادن و مرتب همه جارو تمیز می کنن وقتی علت رو پرسیدیم گفتن اهالی می گن رییس جمهور می خواد بیاد این جا! منم به شوخی گفتم واه واه خواستیم یه کم خستگی بگیریم حالا این حسن آقا می خواد بیاد مزاحممون بشه! که کارگرای رستوران همگی زدن زیر خنده... حالا در حین تمیزکاری بهشون گفتم بجای جارو زدن بشینین یه لیست از مشکلاتی که باهاش دست به گریبان هستین تهیه کنین تا وقتی رییس جمهور میاد بهش بگین! یه دفه دیدم دارن هاج و واج منو نگاه می کنن! طفلی ها یه کم رفتن تو فکر و باز به کارشون ادامه دادن .

بعداز خوردن ناهار به همسری گفتم من و دخترا میریم وضو بگیریم که نماز رو هم بخونیم که تا برگشتن قضا نشه... وقتی برگشتم همسری گفت راستی انگشترت کو؟ تازه متوجه شدم ای داد بیداد وقتی داشتم روسریم رو درست می کردم بعد از ناهار اونو درآوردم که روسریم نخ کش نشه و دیگه یادم میره و می افته روی تختی که روش نشسته بودیم و در کمال ناباوری کارگر رستوران حین جمع کردن سفره اونو به همسری می ده و می گه این مال بچه های شماس! حالا انگشترم گران قیمت هم بود و این نشانه درستکاری این جوان جنوبی بود که ظاهرش نشون می داد بسیار هم نیازمند هست ولی انقدر از این راست کرداری خوشمون اومده بود که همسری یه انعام خیلی خوب  بهش داد و طفلی از خوشحالی بال درآورده بود...

5 روزی توی جزیره بودیم و بعد از یه تجدید قوای حسابی به تهران برگشتیم و البته یه کاپتان خوش صحبت هم تو راه برگشت به تورمون خورده بود و یه سه باری با مسافران صحبت کرد و مارو از چند و چون پرواز و هوا و اینا مطلع کرد... منم شوخی می کردم که کاپتان فرمون رو داشته باش به کشتن ندی مارو!  

کلا عاشق قشم شدم و بسیار لذت بردم. شاید یکی از گزینه های زندگی به غیر از تهران باشه برام...

+ تاريخ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10 AM نويسنده نیلو گلکار |

ابتدا نو شدن سال وسبز شدن دوباره طبیعت قشنگ بهاری رو به همه دوستان تبریک می گم و سالی سرشار از سلامتی و شادی و موفقیت و آرامش رو براتون آرزومندم.

سال 94 رو با جشنی که بچه ها شب سال نو برام تدارک دیده بودن شروع کردم. یعنی شب تولدم خونه پسرم بودیم. گرچه اون شب سبزی پلو با ماهی نخوردیم ولی خب ظهر اولین روز فروردین صرف شد. راستش تا روز 29 من هنوز موفق نشده بودم کیف و کفش عید بخرم! واسه همین صبحش با همسری رفتیم پشت باغ سپهسالار. خب شب قبلش به بازارچه گلستان و ایران زمین سر زده بودم و کفش دلخواهم رو پیدا نکرده بودم. یا فوق العاده گرون بود و یا اینکه یه 15 سانتی پاشنه داشت که من از پوشیدنش عاجزم!

البته اصلا مطمئن نبودم که اینجا هم بتونم کفش خوبی پیدا کنم. چون فکر می کردم از کیفیت خوبی برخوردار نباشن. ولی اول از خلوتی بازارچه خیلی تعجب کردم و خیلی هم خوشحال شدم که سر فرصت بدون شلوغی مزاحمین موفق شدم همونی رو که می خواستم ( راحت، شیک و با پاشنه ای مختصر) پیدا کنم و بلافاصله از همون مغازه کیفی که ست اون بود رو هم همسری با چشمهای تیزبینش برام شکار کرد و خریدمشون...

از خریدم راضی بودم. بعدش برای خرید شال مورد نظرم از سمت فاطمی فروشگاه تی تی رو سرراهمون دیدیم. از اونجا یه شال مناسب گرفتم وبعدش یه مانتوی بسیار خنک با رنگ گل بهی روشن نظرم رو جلب کرد که بخاطر سفری که به قشم در پیش داشتیم تصمیم به خرید اون گرفتم.

وقتی به خونه برگشتیم پسرم تماس گرفت که مامی یادتون نره ها شام منتظرتونیم... وقتی شب به اونجا رفتیم دیدم دخترم به سفارش همسری یه دسته گل بسیار زیبا بخاطر تولدم بهم تقدیم کرد. بعدش کادوهای قشنگی از طرف دخترو پسرم و همسری جلوم ردیف شدن! البته یه کیک خوشمزه که سفید بود و با توت فرنگی روش تزیین شده بود هم برای تولدم تدارک دیده بودن... دخترم گفت مامی فقط یه شمع happy birth day برات گرفتیم که خبری از عدد سن و سال هم نباشه!

بعدش شمع رو فوت کردم و کادوهام رو باز کردم. پسرم و ماریا چند تا کتاب و یه شال بسیار قشنگ برام خریده بودن. دخترم یه پالتوی سفید کوتاه که یکی دو ماهی دنبالش بودم که بخرم ولی دو دل بودم رو بعنوان کادو برام خریده بود و وقتی پوشیدم و خیالش از بابت سایز مناسب راحت شد بیشتر خوشحال شد! بعدش همسری یه دستبند ظریف و خوشگل بهم کادو داد که سنگهای برلیان قسمت وسط اون درخشش خاصی داشت.

شب خوب و به یادماندنی بود... و اما صبحش با تماس خواهر همسری که گفت همراه بچه هاش ساعت 10 صبح به عید دیدنی ما میان سراسیمه به تدارک بساط پذیرایی شتافتم! خب انتظار نداشتم با وجود این همه بزرگتر اول صبح عید در حالی که هنوز به دیدن مامان نرفته بودم باید مهمون داری کنم! بهانه شون هم این بود که پسر و عروسش همون شب برای تایلند بلیت داشتن و دیگه فرصت نمی کردن به دیدن ما بیان!!!

خلاصه در اولین روز عید، 8 صبح بیدار شدم و دوش گرفتم و آماده شدم . البته اصلا حرفی از ناهار و اینا نبود. تا اینکه ساعت 12 خواهر همسری تماس گرفت و عید و تبریک گفت و پرسیدم پس شما کجایین؟ خیلی سرخوش جواب داد الان داریم میایم!! این بود که دست بکار شدم که بلللللللله دیگه ناهار اینجان! سبزی پلو و ماهی و کوکو سبزی آماده کردم ولی بر خلاف همیشه که برای مهمون تدارک می دیدم اصلا خوشحال نبودم چون از بی برنامه گی و همچنین بی فکری هیچ خوشم نمیاد ... اگه صبح به موقع می آمدن من می تونستم برای ناهار مثل همیشه به دیدن مامان برم ولی خب دیگه...

در این بین به همسری هم غر می زدم که چرا اینا انقدر بی فکرن؟ و البته ایشون میگفت تو چرا انقدر وحشت داری که ناهار بیان اینجا!!! گفتم درست کردن غذا یه طرف که برام اصلا کار سختی نیست ولی باید یه کم فکر کنن که اولین روز عید خب منم برای خودم برنامه دارم نه اینکه کلا ما مثل همیشه خودمون رو با بی برنامه گی اونا هماهنگ کنیم...

وقتی رسیدن کلا به روی خودشون نیاوردن که ناهار بی دعوت اومدن و بسیار عادی که انگار از قبل این قرار بوده به خوش و بش و ... مشغول بودن ولی من اصلا حوصله برخورد همیشگی رو باهاشون نداشتم و بیشتر سرم رو توی آشپزخونه به انجام کارها گرم می کردم. بعد ناهار عروسشون بسیار عادی به اتاق خواب رفت و خوابید چون برای سفری که در پیش داشتن تجدید قوا کنه ! ساعت 4 خونه مارو ترک کردن ... همه جا بهم ریخته بود و باید کلی مرتب می کردم تا بعدش آماده بشم و به دیدن مامان برم و در این بین انقدر بی انرژی بودم و خسته که با خودم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست! انگار امسال از ابتدا تا به انتها باید مثل بز نگاه کنم و به سرویس دادن به بقیه مشغول باشم.

عصرش به دیدن برادر بزرگتر همسری رفتیم و بعدش به دیدن مامان که برامون شام تدارک دیده بود. اونجا با دیدن خواهرها و برادرم کمی حالم بهتر شد ولی نمی دونم چرا انقدر خسته بودم!!

فرداش عازم قشم شدیم که انشالا تو یه پست جدا راجع بهش براتون می نویسم. تا بعد خدانگهدار.

+ تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12 PM نويسنده نیلو گلکار |