مرز چهل سالگی
خاطرات و مسایل اجتماعی روز

تعطیلات اصلا خوب نبود! همش در حال مریض داری بودم ... دخترم سرمای سختی خورده بود و من هم همش تو آشپزخونه و گرفتن آب میوه و درست کردن سوپ و پختن شلغم و سرو کله زدن که بخور این برات خوبه ...

شب اربعین خونه برادرم مراسم بود ولی مامان بخاطر پادردش نتوست بیاد و ساعت طولانی اونجا باشه واسه همین منم وسط مراسم رفتم خونه مامان که البته همش یه خیابون با خونه داداشم فاصله داره. خلاصه با مامان بودم که دیدم ماریا اس ام اس زد که پسرم تب و لرز داره و اصلا حالش خوب نیست حالا اونام وسط مراسم بودن. گفتم خب بیاین بریم دکتر که گفت نمیشه وسط مراسم بزنیم بیرون. فقط پرسید که سوپ رو چطور همیشه درست می کنی و منم مواد اون رو براش گفتم. آخر شب باز باهاشون تماس گرفتم که دیگه رفته بودن خونه، پسرم گفت استراحت می کنم شاید بهتر بشم و در ضمن گفت ما تو خونه " جو" نداریم واسه همین اگه میشه شما زحمتش رو بکش برای فردا! گفتم البته منم تموم کردم ولی باشه فردا می گیرم درست می کنم...

حالا فرداش به همسری می گم برو از سوپر روبرو جوی پرک با این خصوصیات بگیر برام ولی دقت کن از این جوهای نیم پز که به لعنت خدا نمی ارزه نگیری ها! اونا توی جعبه هست و من از این جوهای پرک شده که توی پلاستیک یک کیلویی هست می خوام.

حالا برگشته با دو تا از اون جعبه های نیم پز!!!! بهش می گم می دونی چرا خدا دو تا گوش بهمون داده؟ که بیشتر گوش بدیم و تو اصلا انگار به حرفها و توضیحات من گوش نمی دی! اونم گفت ولی من از فروشنده پرسیدم که اینا نیم پز هست و ایشون گفت خیر!

گفتم خب هر دوتون خنگولین دیگه! فروشنده چون خودش از جنسی که می فروشه خبر نداره و تو که روی بسته رو نمی خونی! ببین روش نوشته ظرف 20 دقیقه آماده میشه و تو اصلا توجه نکردی! همسری هم شونه هاش رو انداخت بالا و گفت خب من بلد نیستم خودت برو بگیر! حالا وسط بساط الویه که در حال آماده شدن بود لباس پوشیدم و زدم بیرون و تو دلم کلی به این فروشنده خنگ بد و بیراه گفتم!

رفتم بهش می گم آقای محترم چرا گفتین اینا جوی نیم پز نیست؟ گفت خب جوی پرک خواست ایشون و من اینو داشتم... گفتم نخیر شما از مغازه ت خبر نداری من خودم قبلا از شما خریدم! خلاصه رفتم و پیداش کردم و گذاشتم روی پیشخون! گفتم اینو حساب کن و اونارو پس بگیر. البته کلی حرص خوردم ها!

دیگه سریع اومدم سوپ پر مکافات رو درست کردم و به آشپزخونه سروسامون دادم و بچه ها هم رسیدن. صادقانه بگم تو دلم به ماریا هم غر زدم که هنوز بلد نیست یه سوپ جو درست کنه! وگرنه خرید به بسته جو دیگه کاری نداشت که! والله نمی دونم و نمی تونم راحت جون هست...

باز آب میوه گرفتم و برای هردو مریض آماده کردم و اون روز هم گذشت ولی خب سرحال نبودم چون از تعطیلات هیچی نفهمیدم... همش یا تو آشپزخونه بودم و یا مشغول جمع و جور کردن خونه...

امروز هم که بخاطر برداشتن یه دیوار تو اداره که از قضا جلوی اتاق ما بود کلی خاک و خل به پا شده بود که با هربار رفت و آمد لباسهامون سفید می شد.

تازه اولش برق هم نداشتیم و با پیگیری بنده از برادران تاسیساتی یه سیم از برق اصلی سالن بطور موقت برامون کشیدن که بتونیم سیستم هامون رو روشن کنیم.

رییس بزرگ اومده بود سرکشی و بهش گفتم حقش بود امروز به ما مرخصی می دادین... می گه مرخصی دادنی نیست که گرفتنی هست! می گم من از کجا بدونم امروز که میام نه برق هست و نه اینترنت! می گه خب مرخصی بگیرید! انگار دیوونه م که بیام اداره مثل دیوانه ها ودوباره مرخصی بگیرم برم خونه راه که قرض ندارم تو این هوای کثیف و آلوده که همش سرشار از سرب هست رو بدم تو ریه هام و دم نزنم....

تو دلم گفتم اینجا کلا هرچی آدم بی منطق دیوونه س مشغول کاره! والله به خدا ! امیدوارم آخر و عاقبتمون به خیر  بگذره!

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 5 PM نويسنده نیلو گلکار |

خیلی باحاله وقتی تفکرات ذهنی تو با دیگران راجع به یه مسئله خاص از زمین تا آسمون متفاوت باشه! مثلا من فکر می کنم مدیرم یه جورایی بی خیال من شده چون دیگه تو جلسات گروهی نیستم و با من جدا جلسه می ذاره و دیگران فکر می کنن قراره من بعنوان معاون ایشون پست بگیرم!!!!

تو این هاگیر واگیر که کلی کار ریخته تو سرم فقط این مونده بود که مدیر سابقم توی روابط عمومی صدا بزنه و یه کار تحقیقی و ترجمه ازم بخواد! نکته جالبتراینکه از موضع بالا و کاملا دستوری برخورد کنه و از کلماتی مثل لطفا و خواهش می کنم و اگه میشه و فرصت دارین هم کلا استفاده نکنه! بدتر از اون اینه که بگه به همکارات بگو انجامش بدن!! یکی نیست بگه انقدر مدیرمون سر همه مون کار ریخته که اگه همچین تقاضایی بکنی همکارت برمی گرده می گه مگه من نوکرتم که این کارو بکنم و یا نوکر بابات سیاه بود....

خلاصه بهش گفتم همکارام نیستن خودم روش وقت می ذارم. قسمت جالب ترش اینه که سرچ کنی مطلب گیر بیاری ترجمه بکنی و از منابع فارسی هم مطلب پیدا کنی و تحلیل هم بکنی و فایل شسته رفته بهش بدی ( البته به مسئول دفترش) و حتی یه کلمه تشکرآمیز هم از جانبش دریافت نکنی!!!!

باحال تر از اون وقتی هست که تو جلسه گروهی نباشی و صبح، جلسه جداگانه با مدیر داشته باشی و کاری که مدیر از بقیه خواسته از تو نخواد. ولی بعد از یکی از همکارات بشنوی که باید یه گزارش اینجوری هم آماده کنی به رییس برسونی! بعد با اعتماد به نفس بگی نه بابا اگه می خواست خودش مطرح می کرد و همکارت بگه از من گفتن بود فردا می خواد این گزارش رو و بهتره از مسئول دفترش بپرسی و خیالت راحت بشه ... بعدش معلوم بشه بله شما هم باید این گزارش کوفتی رو آماده کنی که یه کار دوباره کاری هست و تا فردا صبح هم بیشتر وقت نداری! و فقط مدیر بگه ای وای یادم نبود، خودم بهش بگم ،لطفا بگید گزارش رو آماده کنه...

خلاصه مجبور بشی ظرف یک ساعت آخر کاری راجع به 4 تا پروژه پدر مادر دار گزارش بدی.....

بعدش مامانت زنگ بزنه گله کنه که چرا دیر به دیر بهش سر می زنی... مجبور بشی توضیح بدی که سردردهات طی آخر هفته قطع نمی شده و مجبور بودی با وجود مریضی کلی تو خونه کار انجام بدی و طبق معمول همیشه کوزت باشی....

بعد همه اینا از اداره زدم بیرون و خوشحال از اینکه کلاه و شال سرهمی که از تی تی خریدم تا حد جنون گرمم می کنه و دستکش هم بپوشی و انگار با زره داری میری به جنگ سرما و ابایی نداری اگه یک ساعت هم معطل تاکسی باشی تو خیابون...

از خوش شانسی تا می ایستی تو صف، ماشین شهرک از راه برسه و سوار بشی و ترافیک هم تا حد زیادی قابل تحمل باشه و با خودت بگی امشب شب منه چون همه چی بروفق مراد داره پیش میره....

وقتی به سرکوچه برسی متوجه بشی که نونوایی بربری هم تازه نونای تنور رو بیرون آورده و هیچکس هم توی صف نیست! ای جان دو تا نون داغ بگیری و بیای خونه و دخترت خوشحال بشه که مرسی مامی خدا مراد شکم رو چه زود میده! دلم می خواست عصرونه نون تازه با گوجه و خیار بخورم! خدا رسوند...

بعدش همسری از محل ماموریتش زنگ بزنه و کلی براش شیرین زبونی کنی و دلش بخواد الان تهران می بود تا از لوبیاپلوی دست پختت نوش جان کنه....

راستی زندگی شیرینه ها... ما گاهی شیرینی هاش رو خیلی لمس نمی کنیم. ولی به تلخی هاش می چربه فکر کنم...

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 7 PM نويسنده نیلو گلکار |

بعد از دوره آموزشی اداره، دو تا نیروی جدید به مجموعه ما پیوستن. یکی شون پسر بدی نیست و اهل کردستان هست. یکی دیگه شون آقایی هست که از 6 ماه پیش تو این اداره مشغول شده بوده ولی حوزه کاریش رو عوض کرده و همکار ما شده که البته رو اعصاب منه!

یه جورایی انگار بخشی از دیوار اتاق هست  چون  نه حس داره و نه می تونه ارتباط برقرار کنه! ابتدای ورود من بهش سلام کردم و خوشامد گفتم! دفعات دیگه هم همچنان من بهش سلام کردم!! دفه بعدش دیگه بی خیالش شدم. از بس سرش تو کار خودشه مثل انسانهای غارنشین کلا بی خیال بقیه آدمای اطرافش هست. یکی از همکارا می گفت بهتره ایشون بره تو وزارت ارشاد مشغول به کار بشه یکی دیگه می گفت شایدم گشت ارشاد براش بهتر باشه. برام جالب تر بود وقتی فهمیدم متاهل هست و یه دختر کوچولو هم داره!!! گفتم خوبه باز یکی دو نفر هستن که باهاشون ارتباط برقرار می کنه.

از همه اینا که بگذریم از جو تازه ای که تو مجموعه مون شکل گرفته خوشم نمیاد. مثلا خود من هر وخ با مدیر جلسه دارم کلا عادت دارم تمام صحبت هایی که تو جلسه رد و بدل شده رو به بقیه بچه ها منتقل می کنم. اما... جدیدا یکی دو جلسه شده که گروهی نبوده و با سه تا بچه های دیگه برگزار شده و وقتی بچه ها برگشتن اتاق اصلا از حرفایی که اونجا گذشته هیچ صحبتی به میون نیاوردن! خلاصه اینکه انگار من یکی محرم نبودم! البته از اونجایی که یه مهندس هست که بسیار آدم صادقی هست و البته همچنان معتقدم که آقایون تو این موارد صاف و صادق ترن و ایشون تمام مطالب رو همیشه به منم انتقال می ده برعکس بقیه( خانوما) می تونم بگم فقط در حال حاضر به ایشون اطمینان دارم و بس!

و تصمیم گرفتم که با بقیه درست عین خودشون رفتار کنم. اگه اعتراض و شکایتی از وضع موجود دارم کلا جلوشون ابرازش نکنم و ترجیح می دم مثل همیشه فقط با همسری درد و دل کنم و بس...

این آخر سالی مدیر تصمیم گرفت یکی دو تا پروژه هامون رو تغییر بده و البته یکی از پروژه هایی که به من محول شده از این اجرایی ها هست که بدو بدو داره دنبال آدما! چون باید یه سری اطلاعات بگیرم و اونارو ذخیره کنم. خدا رحم کنه که بتونم آخرش جواب بگیرم.

اوضاع تو خونه هم امن و امان هست خداروشکر. دخترم سخت مشغول کارای دانشگاهه و به قول خودش مهربون تر شده و تقریبا خواسته هامو گوش می ده و تا حدودی بهشون عمل می کنه و می گه مامی فکر کنم چیزی به آخر عمرم نمونده که انقدر مهربون شدم!!!! منم می گم زبونت رو گاز بگیر.

پسرم و ماریا هم خداروشکر خوبن. فقط گاهی وسط هفته که من تازه دارم بر می گردم خونه یه دفه زنگ می زنن که مامی ما داریم شام میام اونجا! فکر کنین من تو تاکسی هستم و خسته و سرمالو. دلم می خواد بیام خونه استراحت کنم ولی امکانش نیست و باید یه راست برم تو آشپزخونه! خب از اونجایی که ماریا همچنان گیاهخوار هست حتما باید غذاش رو جدا درست کنم که هم ازم وقت می گیره و هم انرژی. ولی خب وقتی دور هم جمع می شیم باعث خوشحالیم هم میشه. این به اون در!

این روزا همسری هم یکی درمیون ماموریت های یکی دو روزه داره که منو یاد اوایل زندگیمون می اندازه! چون اون موقع ها مدام در ماموریت بود و من خیلی تنها می موندم. البته الان خب حالت تنوعی داره و کوتاه مدت هست که میشه تحملش کرد.

امیدوارم از این به بعد هم همه چیز به خیر بگذره...

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 10 AM نويسنده نیلو گلکار |

باز سرما خوردم. راستش پریروز صبح که از خونه بیرون زدیم که بهمراه همسری بیام اداره دیدم کیف پول دخترم روی صندلی عقب ماشین جا مونده! حالا همسری نگران که این بچه امروز کیفش لازمش میشه و دوباره برگشت بالا تا اونو به دستش برسونه ولی یادش رفت در ماشین رو باز بذاره که بنده سوار شم! هیچی منم تازه حمام کرده بودم و یه لرزی کردم و پشتم یخ زد...

وقتی همسری برگشت پایین با عصبانیت بهش توپیدم که تو اصلا به فکر من نیستی و سردم شد و حتما سرما می خورم و ... ایشون هم طبق معمول خونسرد جواب  داد خب باید کیف بچه رو بهش می رسوندم! گفتم مادر بچه چی که اینجا یخ زده؟

خلاصه تا وسطای راه دمق نشستم توی ماشین و از دست بی فکری همسری حرص خوردم.... تا اینکه بخاری ماشین گرمم کرد و فراموشم شد که داشتم می لرزیدم!

دیروز اما عطسه های پشت سر هم اول صبح شصتم رو خبردار کرد که حتما سرما رو خوردم. باور کنین همش به فکر عقب نیفتادن پروژه هام بودم که اگه مریض بشم چی  میشه!

قرص توی خونه داشتم خوددرمانی رو شروع کردم ولی از صبح بی حالم و نیاز دارم استراحت کنم و زیر پتوی گرم و نرم توی تختم باشم ولی من اینجام. توی اداره و پروژه رو به یه جایی رسوندم و تحویل دادم و اومدم اینجا واسه درد و دل!

دیروز هم که تن خسته و تب دارم رو بردم خونه با صحنه شلوغی توی خونه مواجه شدم که خستگی به تنم موند! بله دخترم لباسهای شسته شده رو کف سالن ریخته بود بدون اینکه تا بزنه و توی کمدها جاشون بده... بعدش رفتم تو آشپزخونه و با سینک پر از ظرفهای کثیف مواجه شدم! این بی نظمی ها که جمع و جور شد شام رو هم تدارک دیدم و تا اومدم روی مبل بشینم دخترم از راه رسید. قیافه خسته من رو که دید عذرخواهی کرد بخاطر بی نظمی ها و گفت که دانشگام دیر شده بود! حالا کی از خواب بیدار شده بود که کلاس ظهر دانشگاهش دیر شده بوده خدا عالمه.

منم تو این فکر بودم که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!

+ تاريخ چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 2 PM نويسنده نیلو گلکار |

دیگه کلاسای آموزشی که گفتم در اداره جریان داره رو به اتمام هست. البته واحد ما در عین حال که داره آموزش می بینه از اونجایی که واحد نوپایی هست و از طرفی جزء واحدهایی هست که باید مورد بازدید قرار بگیره. مدیرمون با برنامه ریزی قبلی مارو موظف کرد که حتما در مورد فعالیت هامون یه پاورپوینت درست کنیم و موقع بازدید کارآموزان اونو ارائه کنیم.

خب ما نقش دوجانبه داشتیم هم کارآموز بودیم در بقیه واحدهای سازمانی و هم باید به بقیه کارآموزان پروژه هامون رو معرفی می کردیم! راستش هم تو جلسه صبح و هم یک ساعت در جلسه بعدازظهر مدیرمون کلی صحبت کرد و به معرفی امور ما پرداخت و کارآموزان حسابی مغزشون خورده شده بود و تاب و تحملشون رو از دست داده بودن که بالاخره تو یکی دو ساعتی که از جلسه بعدازظهر باقی مونده بود به ما هم فرصتی داد تا به معرفی کارها و فعالیت هامون بپردازیم...

و البته بنده اولین نفر از بین همکارای گروهمون بودم که کارم رو ارائه کردم و مختصر مفید شرح فعالیت هام رو تو این واحد دادم. تعریف از خود نباشه با استقبال کارآموزان مواجه شد و همگی تایید کردن که الحق که سابقه تدریس داری و قشنگ صحبت می کنی!!! البته از تم پاورم هم خیلی خوششون اومد و کلی تعریف کردن.

دست همسری این وسط درد نکنه که این تم قشنگ رو از گنجینه لا یتناهی لپ تابش برام پیدا کرده بود! از اونجایی که ایشون عادت داره حتما توی تدریسش از پاورهای جالب استفاده کنه همیشه دستش پر هست.

و اما برخلاف سایر واحدهایی که بازدید کرده بودیم و مدیر مربوطه شون کلللللللللللللللی از فعالیت های کارمنداش تعریف کرده بود، دریغ از یک کلمه تحسین آمیز و تشویقی که از دهان مدیر ما بیرون بیاد!!! راستش رو بخواین خستگی به تنم موند!

اگه خود همکارامون هم از هم تعریف نمی کردیم که دیگه هیچی. خب من معتقدم حتی اگه بابت کارامون حقوق می گیریم ولی یه کلمه تشکر به هیج جایی برنمی خوره و از کسی کم نمی کنه!

اصلا درکش نمی کنم این خانم رو واقعا! راستش مثلا من همیشه از یه راننده تاکسی یا خدماتی هم درعین حال که دستمزدش رو می پردازم  زبانی هم تشکر می کنم. حالا چرا ایشون عادت به این کار نداره خدا عالم است  و بس.

امیدوارم شما جزء اون عده ای باشید که در برابر زحماتی که دیگران می کشند قدردان هستید و حتما تشکر زبانی یادتون نمی ره .

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 2 PM نويسنده نیلو گلکار |

در ادامه آموزشی که در اداره داریم. همچنان بازبینی از حوزه های مختلف ادامه داره. در این بین گاهی از اتاقهایی بازدید می کنیم که حتی اگه بهم بگن فقط امروز اینجا بشین و اصلا کاری هم انجام نده و بهت دستمزد می دیم هرگز قبول نمی کنم! از بس که محیط کارشون نامرتب، بهم ریخته و شلخته وار هست! تعجب می کنم که چطور این جماعت دو سوم عمر خودشون رو در همچین اتاقی می گذرونن... می تونم بگم محیط کاری شون فاجعه س. حالا چرا اهمیت نمی دن خدا می دونه.

به نظر من کسی که دور و اطرافش شلخته باشه طبیعتا ذهن شلخته و غیرارگانایزی هم داره. اونوخ این آدم چطور می خواد واسه جامعه و شهروندان تصمیم بگیره و مشکلی از مشکلاتشون رو حل کنه!؟

خلاصه که هرروز خسته تر از دیروز کلاسها رو تموم می کنم و به اتاقم برمی گردم و البته فرصتی برای انجام کارای محوله ندارم و تن خسته م رو برمی دارم و از اداره بیرون می زنم... به امید اینکه هرچه سریع تر این کلاسها و بازدیدها تموم بشه.

بخش دوم کارهام وقتی به خونه برمی گردم شروع میشه. امروز انقدر خسته بودم که لباسهام رو عوض کردم و روی مبل خوابم برد... خیالم راحت بود که شام از قبل دارم و نیازی نیست با این همه خستگی برم توی آشپزخونه مشغول شم. دیروز به اندازه کافی از صبح تا شب توی آشپزخونه بودم.

چون تا ظهر که مشغول لباسها بودم که بریزمشون توی ماشین وجمع و جورشون کنم. ناهار گذاشتم. اومدم بعدازظهر یه استراحتی بکنم که یه دفه چند تا از نزدیکان تماس گرفتن که نیلو امشب هستین؟ یه سر می خوایم بیایم دیدنتون! و این یعنی شام در خدمتشون باشم...

خلاصه عطای استراحت رو به لقایش بخشیدیم و رفتیم توی آشپزخونه و تا 11 شب در آن مکان دل انگیز سکنی گزیدیم!

گفتم امروز چرا انقدر خسته م ! از بس دیروز روی پا ایستادم. ولی این چرت غروبی بسیار چسبید و خستگی از تنمان بدر رفت.

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 8 PM نويسنده نیلو گلکار |

یه روز که از انجام پروژه محوله تو اداره کلافه بودم و مریم همکارم  کلافه تر از من بخاطر اینکه نتونسته بود قرار اداری که با مسئول مربوطه تو یکی از وزارتخونه ها گذاشته بود رو بخاطر نبودن خانم دکتر از دست بده اونم چون معرفی نامه نداشت فضای غرغرویی رو برامون ایجاد کرده بود.

من استرس عجیبی داشتم چون باید یه دنیا شاخص و داده رو جمع آوری می کردم و توی اکسل می گنجوندم و بعدش تحلیل داده ها رو با جزییات شرح می دادم و راهکارنهایی رو هم عنوان می کردم! تو دلم می گفتم عجب کار پراسترسی نصیبم شده. نه اینکه تو کار تنبل باشم ها این مدیرمون کلا آدم رو می ذاره تو قوطی! تو یه فرصت کوچولو کلی کار بزرگ ازت می خواد تازه منطق هم نداره که انگار تو یه ربات هستی و ایشون فرمانده. خلاصه با هر بدبختی بود به یه جایی رسوندمش. تو این فرصت به بقیه همکارای جدید گفته بودن براتون کلاس آموزش آشنایی با بخش های مختلف اداره گذاشتیم و البته اسمی از من و مریم نبرده بودن.

بعد از این همه بدبختی که سر این پروژه آخری کشیدم دیدم مسئول دفترمون زنگ زده میگه نیلو خانم شما بهمراه مریم هم باید تو کلاسا شرکت کنین! اولین واکنش من: اونوخ پروژه هام چی میشه؟ گفت رییس بزرگ گفته فعلا کلاسای آموزش در اولویت هست که تا حدودی خیالم راحت شد...

حالا یه هفته ای هست که از صبح تا عصر کلاس داریم. صبح ها کلاس تئوری و بعداز ظهرها حالت عملی می ریم تو فضای حوزه مربوطه و با حوزه وظایف اونها آشنا می شیم. آخر کلاس سردرد بدی می گیرم از بس همش برامون حرف می زنن. ولی در کل راضی هستم چون واقعا با بخش های مختلف اصلا آشنایی نداشتم ولی الان کامل در جریان قرار گرفتم.

تو این بین فضای کاری بعضی جاها رو دوست دارم هم به لحاظ فیزیکی و هم اتمسفر حاکم بر اون ها ولی بعضی بخش ها اصلا محیط کار خوبی ندارن! مثلا اتاق هاشون نامرتب هست و کسالت بار! و هوای اون سنگین و کثیف! جوری که یکی دو بار مجبور شدم بخاطر حالت تهوعی که بهم دست داد وسط کار از اتاقشون بزنم بیرون!

تازه جنس کارشون رو هم اصلا دوست نداشتم. به لحاظ مدیریتی هم یکی دو تاشون مدیرای خوبی داشتن. گاهی فکر می کنم درسته که خانم دکتر سختگیر هست ولی خب عوضش تمیزه و خودش وسواس داره و هوای اتاقش تمیزه و فضای اون خوبه! یا کلا یه کلاسی داره و اهمیت می ده به خیلی مسائل... ولی خب خیلی بخش های دیگه اینطوری نبودن.

مریم و گلی همکارام بهمراه من وقتی توی کلاس نشستیم کلی مسخره بازی درمیاریم و می خندیم. اگه این کارا رو هم نکنیم که خیلی بهمون سخت می گذره. ولی تو این اوضاع زبانزد عام و خاص شدیم! البته به شیطنت و شلوغی. خلاصه بخش ما لو رفته حسابی!

امیدوارم بازم فرصت پیدا کنم که بیام اینجا و براتون تعریف کنم. دلم برای همه تون تنگ شده و دوست دارم مثل قبل ارتباط بیشتری داشته باشم ولی متاسفانه این روزا سرم خیلی شلوغه!

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 8 PM نويسنده نیلو گلکار |

ایام محرم امسال کمی با سالهای قبل متفاوت بود و اون هم بخاطر وجود ماریا در جمع ما بود. مثل هر ساله پسرم هر شب از این دهه رو به هیئتی که برادرم دست اندرکار اون هست می رفت و البته ماریا هم او رو همراهی می کرد. من اما شبهایی به اونها می پیوستم که فرداش روز تعطیل بود. چون روزایی که باید به اداره می رفتم اصلا توانایی نداشتم به موقع صبح زود بیدار بشم!

ولی خب اینا جوون هستن و عشق حسینی هم باعث می شد که بی خوابی و کم خوابیش رو تاب بیارن... ماریا خیلی زود تونست با اعضای آشپزخونه هیئت آشنا بشه و هر شب به اونها کمک کنه و از این کار خیلی هم لذت می برد. البته اولین شبی که شاهد ذبح گوسفند قربانی جلوی هیئت بود کلی برای گوسفند بیچاره اشک ریخت و دلسوزی کرد! ولی شبهای دیگه کمی براش عادی شده بود...

عکسهای قشنگی از تزیینات قشنگی که جلوی هیئت های مختلف شهر می دید شکار می کرد. کلی برای خونواده ش از این عکسهای مخصوص مراسم عزاداری فرستاد و هیجانات خودش رو با اونا تقسیم کرد...

و اما تو این مدتی که گذشت تو اداره کلی گرفتار بودم و سرم شلوغ بود. از یه طرف پروژه های ریز و درشت خانم دکتر دورم رو گرفته بود، از یه طرف رییس بزرگ حکم کرده بود که توی کلاسای آموزشی که اداره برامون تدارک دیده شرکت کنیم. تا اینکه خانم دکتر کوتاه اومد و یه کم تاریخ دریافت پروژه هارو عقب تر انداخت و باعث خشنودی بنده و همکاران شد... روز قبل از تعطیلی اداره اعلام کرده بود که ناهار اون روز بعنوان نذری بین کارمندان توزیع میشه ولی خب انقدر بعد اون کلاس 4 ساعته سردرد شده بودم که دلم می خواست پیش نماز اداره سریع تر صحبت هاش رو جمع کنه که ناهار بخوریم چون بلافاصله هم کلاس تایم بعدی شروع می شد! ولی خب نه تنها روحانی گرامی کلی طولش داد بلکه مداح بعدش هم دیگه دست بردار نبود! ولی هرچی بود بالاخره بعد نماز و ناهار راهی کلاس بعدازظهر شدیم و از اون استفاده کردیم ولی خب به دلیل برگزاری چنین مراسمی کلاس تا 5 و نیم بعدازظهر ادامه پیدا کرد و کلی وقتمون رو گرفت و طبق معمول در راه برگشت به خونه ،خیلی توی ترافیک معطل شدم.

از طرفی، به مامان قول داده بودم که اون شب رو حتما به هیئت برم و غذای نذری رو هم بزنم که متعلق به خودمون بود و البته مامان و خواهرا طفلی ها بیشترین کارها رو انجام داده بودن... جاتون خالی قیمه بسیار خوشمزه و پر ملاتی هم شده بود. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سبزی خوردنی رو که از روز قبل آماده کرده بودم بهمراه ترشی بندری به خونه مامان ببرم و برای مهمانان خاص خودمون داخل منزل مامان کنار غذای نذری بذارم. خداروشکر پذیرایی از مهمونای ابی عبدالله به خوبی انجام شد و همگی از غذای نذری رضایت داشتن. امیدوارم عزاداری های شما هم قبول درگاه عبودیت واقع باشه انشالا...

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 10 PM نويسنده نیلو گلکار |

راستش انقدر همه از سرمای شمال و بارونی بودن و اینا گفته بودن که فکر می کردم تمام سفر رو باید پشت پنجره ویلا بشینم و نظاره گر بارون پاییزی باشم...

امااااااااا برخلاف تصور هوا خیلی توپ و عالی بود! از تهران که می رفتیم هوا آفتابی و خوب بود، همچنین تو جاده و همینطور نوشهر که مقصد ما بود. بین راه یه جا چای خوردیم و یه جا هم از آشکده کوهستان آش رشته خریدیم و جاتون خالی تو اون هوا مزه داد...

قبل از اینکه به ویلا بریم سر راه از بازار سنتی کلی میوه و سبزیجات و گوشت و مرغ خریدیم که نخوایم بخاطر مصارف روزانه این راه رو بریم و بیایم. آخه محل ویلا تا شهر کمی دور بود. به ویلا که رسیدیم وسایل و خریدهارو جابجا کردیم و طبق معمول تو آشپزخونه مشغول شدم. گرچه خواهر همسری هم با بچه ها بودن ولی خب مسئولیت خطیر آشپزی به گردن بنده افتاد بخصوص که غذای بدون گوشت ماریا  هم نسخه ش دست من بود!

ولی خب آخر شب که دوش گرفتم دیگه جانی در بدنم نمونده بود... البته از خوشی بچه ها منم خوش بودم و تا حدودی خیالم راحت.

فرداش طبق قرار به تله کابین نمک آبرود رفتیم و از فضای قشنگ و طبیعت اون لذت بردیم و کلیییییییی عکس گرفتیم. اونجا هم از آش رشته و سیب زمینی و ذرت بچه ها لذت بردن و یه ته بندی بود تا به خونه بیایم و گرسنه نمونن...

شبش هم رفتیم کنار دریا و از سکوت و آرامش و آب زلال اون لذت بردیم. باعث تعجب بود که انقدر آب تمیز بود! چون هر بار که تو فصل گرم سال به اونجا رفته بودم اصلا تمیز ندیده بودمش... یه آقایی هم همون کنار مشغول ماهیگیری بود. حداقل به خودش زحمت نداده بود که جلوتر روی یه تخته سنگ بشینه که بتونه تو اون تاریکی چیزی صید کنه! یه قوری چای از قهوه خونه کناری گرفتیم و نوش جان کردیم و از این همه آرامش لذت بردیم.

روز بعد یه گشتی توی شهر زدیم و یکی دو تا فروشگاه سر زدیم. جالب بود که به توصیه دوستان، من فقط لباس گرم با خودم برده بودم تا جایی که مجبور شدم یه مانتو تریکو از ماریا قرض کنم چون دیگه تحمل لباس گرم رو تو اون هوا نداشتم.

بعدازظهرش هم مجددا به ساحل رفتیم و قایق سواری کردیم. البته ما قایق موتوری سوار شدیم ولی پسرم و ماریا ترجیح دادن از این دونفره ها که پا می زنن سوار بشن. دخترم هم وقتی نزدیکشون شدیم کلی باهاشون شوخی می کرد و می گفت انقدر پا بزنین تا خسته شین...

شب هم رفتیم به رستوران اکبرجوجه و متوجه شدیم در طبقه بالای رستوران، یه عروس داماد و مهموناشون دارن پذیرایی می شن. ماشین گل زده، بیرون توی پارکینگ خودنمایی می کرد. از پایین که نگاه می کردی مهمونا رو از کنار نرده ها می دیدی و تیپ معمولی که داشتن خیلی نشان از مجلل بودن عروسی نداشت. ماریا و دخترم و خواهرزاده همسری داشتن از فضولی تلف می شدن که عروس رو ببینن! هیچ شواهدی دال بر شادی دیده نمی شد و یه شام مختصر بود که به فامیلهاشون داده بودن و دست آخر فقط صدای کف زدن به گوش رسید که اونم همزمان شد با کف زدن ما برای ماریا که به اصرار همسری حاضر شد از جوجه اون شب کمی تست کنه و روزه گیاهخواری خودش رو بشکنه! ماریا تعجب کرد که چرا طبقه بالا هم دارن همزمان با ما براش کف می زنن! کلی به این اتفاق خندیدیم...

فرداش هم وسایل رو جمع و جور کردیم و برگشتیم خونه ولی بنده تا پاسی از شب مشغول جمع و جور و شست و شوی لباس بودم چون دیگه فرصتی نبود و باید امروز اداره حاضر می شدم.

+ تاريخ شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 1 PM نويسنده نیلو گلکار |

از صبح که رسیدم اداره دیدم روشن بودن فن بهم نمی چسبه و یه نموره هم سردم شده...

خاموشش کردم و بجاش پنجره اتاق رو باز کردم که از خنکای طبیعی هوای پاییزی بهره مند بشم!

از بس این تابستون العطش گرما داشتم و همش در جستجوی هوایی خنک، باورم نمیشه این خنکارو!

من که ذاتا هرگز از زمستون و پاییز خوشم نمی اومده، حالا یه جورایی انتظار خنکی هوا و زمستون و بارون و برف و انتظار برای تاکسی و سوز هوای سرد و کاپشن و بارونی و چتر و پالتو و شال گردن و اینارو دارم می کشم!

والا این تابستون پوست انداختم از بس ازگرما اذیت شدم. اون از ماه رمضون با اون ساعت طولانی و العطش هواش و ساعات کم نشده کاری و تشنگی و بی حالی و ... بعدشم فن خراب اداره و یه اتاق تب دار و گرمازدگی شدید و ... چه پوست کلفتم که زنده موندم، والله...

امیدوارم از این به بعدش همش بارش باشه و ... خنکی و ...  برف و ... البته اگه خدا دلش برامون بسوزه با این بی آبی... اصلا وقتی می گن کم آّبی داریم، همش غمم می گیره...

ماریا امروز امتحان پایان ترم فارسی داشت. دیشب که خونه ی ما بودن کلی نگران بود و استرس داشت! گفتم نگران نباش پاس می شی. خلاصه امروز اس داد که پاس شده و کلی خوشحال بود...

دیشب پسرم زنگ زد که ما شب شام میایم پیش شما گفتم چه غذایی جدید خوردین که یه چی دیگه درست کنم. خندید و گفت غذاهای ماریا! اونم از اون سوی خط می گفت چی داری میگی؟ پسرم به انگلیش براش توضیح داد... اونم گفت یادت باشه که من الان فارسی می فهمم پس اگه غیبتم رو بکنید متوجه میشم! گفتم بگو ما اگه هم غیبتت رو بکنیم از خوبیت می گیم! گفت مامانت رو می دونم ولی از تو مطمئن نیستم!

خلاصه دیشب کلی سربه سرش گذاشتیم که نگران نباش و پاس می شی و مهم نیست و ... ولی انگار کنکور داشته باشه همش استرس داشت و به محض اینکه بهش گفتم من برات دعا می کنم و حتما پاس میشی گفت ممنون امیدوارم اینطور باشه و خیالش تا حدودی راحت شد.

هفته دیگه به یه سفر شمال می ریم و یه نفسی تازه می کنیم . به امید اینکه خوش بگذره و از این هوای سرشار از دود و دم و سرب فاصله بگیریم و کمی اکسیژن اعلا تنفس کنیم. امیدوارم شما هم آخر هفته خوبی داشته باشین. راستی پیشاپیش عیدتون مبارک باشه...

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 1 PM نويسنده نیلو گلکار |