خاطرات و مسایل اجتماعی روز

بله تا کجا گفته بودم؟ اینکه جای جای باغ ماریا برامون سرگرمی تهیه دیده بود. یکی از محاسن این عروسی این بود که فضای باز  اون ،محیط دلچسبی رو فراهم کرده بود و خنکای هوا به دلچسبی اون اضافه می کرد.در ضمن با توجه به این برنامه های طراحی شده توسط ماریا دیگه برخلاف همه مراسم عروسی که پیش از این شرکت کرده بودم همه خود خودشون بودن! متوجه هستین چی می خوام بگم؟

اینکه انقدر همه سرگرم بودن که مثل بقیه مراسم عصا قورت داده ننشسته بودن که فقط لباس و آرایش خودشون رو به رخ سایر مهمونا بکشن...

تو این فکرا بودم که به قول معروف کوردینیتور مراسم اعلام کرد که عروس و داماد دارن وارد می شن و از همه خواهش کرد که همگی سرجای خودشون یعنی میزهایی که تعیین شده بنشینن و عروس و داماد در بدو ورود خودشون خدمت یک یک مهمانها می رسن و عرض ادب می کنن...

البته من و همسری به اتفاق والدین ماریا دلمون طاقت نیاورد که بنشینیم و دم در ورودی باغ منتظرشون شدیم.

وقتی ماشین عروس وارد باغ شد از دیدن اونا در پوست خودم نمی گنجیدم و ماشین تزیین شده رو پسندیدم چرا که با گلهای ریز و یه دست و قشنگی تزیین شده بود.

وقتی وارد شدن براشون کیل کشیدم و باقی مراسم.

ماریا آرایش بسیار ملایمی بر چهره داشت و توی لباس عروس می درخشید و همینطور پسرم توی لباس دامادی خیلی خواستنی و جذاب شده بود....

همینطور که وارد شدن موزیک ملایمی به فضای قشنگ اونجا اضافه شد و با همه مهمونا سلام و احوالپرسی کردن و خوشامد گفتن.

بعدش پسرم به جایگاه به اصطلاح دی جی رفت و بخاطر تمام زحماتی که تو این سالها بخصوص سال اخیر برایش کشیده بودیم تشکر کرد.

مهمونا هم برامون کف زدن و مارو تشویق کردن...

بعدش کلی رقص و شادی و پذیرایی بود...

موقع بریدن کیک تمام دوستان پسرم رقص چاقوی بامزه ای کردن و هر کدوم یه کم می رقصیدن و بعدش چاقو رو به نفر بعدی می دادن که انقدر بامزه این کار و انجام می دادن که هیچکس خسته نمی شد که پس چرا بالاخره کیک بریده نمیشه.

البته داماد هم به همه شون شاباش خوبی داد...

 

بعد از بریدن کیک ماریا خامه رو کمی تو صورت پسرم مالید و باعث خنده شد بعدش پسرم با خامه افتاد به جون دوستاش و صورتشون رو غرق در خامه کرد... خلاصه که مراسم بامزه و جالبی شده بود.

کلی هلهله و شادی توی مجلس بود و من به تمام سالهایی که در کنار پسرم از زمانی که بدنیا اومد وبه حرف افتاد تا مدرسه رفتن و بزرگ شدنش فکر می کردم. از شادی جمعیت غرق در شادی و شعف بودم...

به دامادی ثمره عمرم فکر می کردم و تمام سالهایی که پشت سر گذاشته بود. و با فکرش مسرور می شدم.

خلاصه یکی دو ساعتی گذشت و مهمونا به شام دعوت شدن. بعد از شام هم کمی شادی و هلهله و رقص بود ...

تا اینکه آقای دی جی پایان مراسم رو اعلام کرد...

ماریا طبق رسم خودشون دسته گل به دست ایستاد و دخترا و پسرای مجرد پشت سرش صف کشیدن!

خندم گرفته بود و به پسرا اعتراض کردم که فقط دخترا تو این صف می ایستن نه پسرا! که یکی شون با اشکی که تو چشماش حلقه زده بود گفت وا مگه ما دل نداریم نیلو خانم ... ما هم می خوایم بختمون باز بشه!

دست آخر هم یه بار یکی از پسرا دسته گل رو گرفت و با ذوق دور استخری که توی محوطه بود می دوید!

ماریا گفت حالا فقط دخترا توی صف بایستن و بعدش یکی از دوستان همکلاسی ماریا که آنیتا نام داشت و دورگه هست توی کلاس فارسی با هم دوست شدن موفق شد که دسته گل رو بگیره...

آخر شب هم تمام مسیر رو با هلهله و بوق و شادی عروس و داماد رو تا خونه شون بدرقه کردیم.

وقتی به خونه رسیدیم عقربه های ساعت 2 و نیم رو نشون می داد. خیلی خسته بودم ولی انقدر خوشحال و سبک بال بودم که نفهمیدم چطوری خوابم برد!

 

+تاریخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 7 PM نویسنده نیلو گلکار |


خاطره انگیزترین شب زندگیم که مراسم ازدواج پسرم بود پنج شنبه شب رقم خورد.

بالاخره روز موعود فرارسید و با افراد خانواده هماهنگ کرده بودیم که همه به منزل ما بیان تا به اتفاق به باغ مورد نظری که پسرم برای برگزاری مراسمش تدارک دیده بود بریم و دامادیش رو جشن بگیریم.

یکی دو ساعتی تو راه بودیم ولی زود راه افتادیم چون پسرم اصرار داشت که تو ساعت روز برسیم که بهتر اونجا رو ببینیم. به قول ماریا کلی سورپرایز برامون تدارک دیده بودن. از در ورودی که رسیدیم تمام عکسای بچگی شون و بعد از آشنایی و حتی عقدشون رو به یه بند آویز کرده بودن و در بدو ورود در حیاط ورودی با اونا و یه سری گلهایی که روی پایه های بلور تزیین شده بودن و چشم نواز بودن مواجه شدیم...

بعدش یه خانومی که جزو نیروهای پذیرایی بود کارتهایی رو به دستمون داد که اسامی ما به انگلیسی روی اون درج شده بود و با شماره میز که روی اون مشخص شده بود راهنمایی می شدیم که کجا باید مستقر بشیم. البته قبلا پسرم راجع بهش توضیح داده بود برای من و تاکید داشت که هر کس باتوجه به همون شماره سرجاش بشینه... که البته داستان داشتیم سر این قضیه!

چون جاری و برادرشوهرم بهمراه عروسشون که البته هنوز نامزد هستن، یه چیز نزدیک یک ساعت زودتر از ما و بقیه به باغ اومده بودن و قبل از اینکه خانوم مسئول فرصت داشته باشه که کارتهاشون رو پیدا کنه خودشون یه میز مناسب نزدیک جایگاه عروس و داماد پیدا کرده بودن و نشسته بودن! غافل از اینکه این میز برای من و همسری و عمه ها در نظر گرفته شده بود!

و تا از راه رسیدیم و دیدیم ایشان اونجا نشستن، رفتم جلو سلام و احوالپرسی و خوشامدگویی ولی انگار از حسادت در حال انفجار بودن! چون حتی یکی شون از جا بلند نشد! و حتی تبریک گفتنشون هم خشک و مسخره بود! وقتی با ملایمت گفتم راستی شما کارتی که اسامی تون روش نوشته شده رو دریافت کردین که شماره میزتون هم روش درج شده؟ یه دفه با عصبانیت و توپ پر با هم گفتن نه! ما هرجا دلمون بخواد می شینیم و چون زود اومدیم قدرت انتخاب داشتیم!!!

منتظر نشدم تا بقیه حرفشون رو بشنوم و به میز دیگه ای که دخترم و دوستاش سر اون نشسته بودن رفتم... جاری که دیده بود خیلی برخورد بدی داشته بعد چند دقیقه اومد سر اون میز و گفت وااااااااای شما چه دخترای خوبی شدین که سرجای مخصوص خودتون نشستین!!! منم بدون اینکه تو صورتش نگاه کنم گفتم ما همیشه دخترای خوبی بودیم ...

خلاصه همسری هم همش می گفت بی خیال بذار راحت باشن و سخت نگیر و .... گفتم خب همین الان ماریا به من زنگ زد و گفت تاکید دارن هر کس جایی که اونا خواستن بشینه! البته می دونم که دوست داشتن ما که پدر و مادر هستیم نزدیک اونا باشیم. بهرحال کمی که گذشت و به اصرار همسری از گوشه گوشه باغ که با طراحی ماریا تزیین شده بود و جای بسیار فرحبخشی هم بود عکس یادگاری گرفتیم. بماند که در این بین همچنان زیربار تیکه های جاری خانوم بمباران می شدیم.

تا اینکه کمی که گذشت متصدی خدمات کارتهای مخصوص ایشان رو بهشون داد و خواست به میزی برن که روی کارتشون درج شده و دیگه از روی اجبار میز مارو خالی کردن و جای خودشون نشستن!

باغ پر از درختهای بید مجنون بود و صفای خاصی به باغ داده بودن. هوا عالی بود و اگه وجود مزاحم بعضی ها نبود شاید بیشتر بهمون خوش می گذشت!

ماریا قبلا برام توضیح داده بود که تا ما به شما ملحق بشیم کلی سرگرمی و فان اونجا براتون تدارک دیدیم، از جمله یه جا رو طراحی کرده بود به نام غرفه عکاسی که کلی با بقیه اونجا عکس گرفتن عروس و داماد و درکنارش چندتا ماسک و کلاه گیس و عینک و سبیل مصنوعی گذاشته بودن که باهاشون عکس بگیرن همه... همین بخش کلی همگان رو سر ذوق و هیجان آورده بود و باعث شادی شده بود.

یه گوشه ی دیگه باغ هم بعنوان Candy Bar درست شده بود و میوه ها به چوب زده شده بود و شکلات مایع در حال جوشیدن بود و شما کافی بود اون میوه هارو به زیر شکلات مایع ببرین و میوه هارو با طعم شکلات بخورین. این بخش هم واسه همه جالب و خوشمزه بود.

و اما روی هر میز یه یادداشت با عنوان: رمز و راز یک زندگی موفق گذاشته بودن که مهمونا از تجارب خودشون برای عروس و داماد بنویسن. غیر از اون یه پاکت که خود ماریا درست کرده بود و داخل اون یه دستمال گذاشته شده بود و روی پاکت نوشته شده بود: For your tears of happiness که این هم برای مهمونا جالب بود و خوششون اومده بود.

بقیه برنامه رو تو یه پست دیگه توضیح می دم انشالا، چون باید سر فرصت بنویسم و اینکه الان هم به اندازه کافی سرتون رو درد آوردم. پس فعلا تا پست بعد.

+تاریخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 8 AM نویسنده نیلو گلکار |


دیروز بالاخره موفق شدم لباس بخرم واسه عروسی... البته همونطوری که پسرم قول داده بود دیروز بعدازظهر بهمراه ماریا اومدن دنبال من و دخترم و به اتفاق رفتیم خرید. خلاصه همون اول رفتیم طرف سئول و یه گشتی زدیم و توی دومین فروشگاه( منگو) من موفق شدم یه کت و دامن و تاپ زیر اونو خریداری کنم. جالب توجه که با اولین پرو سایزم رو پیدا کردم و خیالم راحت شد. البته دخترم هم یه سارافون پیدا کرد و پرو کرد و تو تنش قشنگ بود. قرار شد یه کت کوتاه هم برای روی اون بخره و ست کنه( چون عروسی مختلط هست و بهتره پوشش مناسبی داشته باشیم)

بعدش با بچه ها رفتیم سمت خونه و برای خرید کفش رفتیم سمت گلستان. یکی دو جا رو دید زدیم و رفتیم از کلارک طبقه دوم کفش هامون رو هم خریدیم و در این بین ماریا دنبال کفش بود . با اینکه لباسش رو از اونجا آورده ولی تصمیم گرفته بود کفش رو همین جا بخره که البته هنوز موفق نشده!

بعدش پسرم رفت یکی دو تا فروشگاه سر زد و کت و شلوار مناسب دامادی ش رو پیدا کرد و کلی هم سر رنگ اون مرافه داشتیم! آخرش هم با توافق رنگ مشکی رو انتخاب کرد. فروشنده مدام از قشنگ نشستن کت توی تن پسرم تعریف می کرد که خیلی خوش دوخت هست و منم تو این بین گفتم البته پسر منم خوش هیکل هست ها! فروشنده خنده ش گرفته بود که خب چون مادری باید تعریف کنی دیگه! گفتم خب تعریف هم داره والله!

آخرش همه خسته و مونده سراریز شدیم به سمت در خروجی که پسرم گفتی کاش یه کرن بخوریم. علی رغم خستگی توی صف ایستادم واسه کرن! یه چی حدود 7 یا 8 دقیقه گذشت و فروشنده هی می گفت 2 دقیقه دیگه حاضر میشه! خلاصه جاتون خالی تو حیاط بازارچه نشستیم و یه کم انرژی گرفتیم و بعدش اومدیم سمت خونه.

همسری که مارو برای خرید به پسرم سپرده بود با دیدن خریدهامون که دست پر برگشته بودیم خوشحال شد که دیگه لازم نیست وقت بذاره تا مارو برای اینجور خریدها همراهی کنه! انقدر خسته بودم که سریع یه مسواک و نماز و پریدم تو تخت. خلاصه خیالم از بابت لباس مناسب خیلی راحت شد...

امیدوارم مراسم هم به خیر و خوشی بگذره...

+تاریخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 11 AM نویسنده نیلو گلکار |


اداره ما با شرکتهای خدماتی متفاوتی قرارداد می بنده و البته کارگران خدماتی که اینجا مشغول به کار می شن خیلی هم تن به کار نمی دن! حالا چرا بازم اداره ما با این شرکت تمدید قرارداد می کنه واسه اینه که احتمالا یه پسرخاله ای کسی... با مسئولین امور پشتیبانی رفاقت داره!

حالا نمی دونم برمبنای چه سیاستی هرچند وقت یکبار طبقاتی که حیطه کاری این کارگرها هست تغییر می کنه. بتازگی یه کارگر خدماتی مسئولیت تمیزکردن طبقه مارو بعهده گرفته که اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم! چون اولا کارش رو بلد نیست و هر بار که اتاق رو بعد یه هفته جارو می زنه و تی می کشه همچنان آشغالها در گوشه و کنار اتاق به چشم می خورن! تازه من اجازه نمی دم میزم رو تمیز کنه چون انقدر دستمالش کثیفه که آدم رغبت نمی کنه اجازه بده اونو رومیزش بکشه! من خودم یه رول از این دستمالا گذاشتم تو کمدم و  ترجیح می دم خودم میزم رو تمیز کنم. اینطور اقلا مطمئنم که ویروسها از هزارجای دیگه به میز من و بعدش دستهای من منتقل نمی شن...

 و در ثانی انگار وقتی میاد اتاق ما اومده سینما! والله! کارت رو انجام بده برو دیگه واسه چی هی ذل می زنی و نگاه می کنی!! البته ما سه نفریم که توی یک اتاق کار می کنیم ولی روزای چهارشنبه اکثرا تنهام... چون اون دوتا همکارم دانشجو هستن و کلاس دارن.

حالا فکرش رو بکنید این آدم میاد مثلا اتاق تمیز کنه و من یه حس بسیار بدی بهم دست میده و دوست دارم هرچه زودتر از اتاقم بره بیرون چون اصلا احساس امنیت نمی کنم. به یکی از همکارام که یه مهندس جوون هست گفتم من از این آدم می ترسم... کلی خندید که واااااا خانوم این بنده خدا که آزاری نداره! گفتم نمی دونم حسم به من دروغ نمی گه.

خدا خیرش بده وقتی امروز تنها بودم اومد تو اتاقم که تنها نباشم موقع تمیزکاری این کارگره! اولش که تنها بودم داشتم از ترس سکته می کردم!!! همه می گن تو اداره نباید اصلا بترسی ولی من دست خودم نیست خب...

+تاریخ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 3 PM نویسنده نیلو گلکار |


چند روز پیش به دخترم گفتم باید برم برای چکاپ چشم پزشکی و تو هم حتما بیا. از بس پشت گوش می انداخت مجبور شدم خودم رو بهانه کنم بلکه پشتش رو بگیره و حتما برای معاینه مراجعه کنه. خلاصه یه وقت گرفتیم و رفتیم مطب چشم پزشکی که در همسایگی مون بود...

از راه که رسیدیم هنوز دکتر نیومده بود واسه همین به اندازه کافی فرصت داشتیم تا تک تک آدمایی که تو نوبت بودن رو از نظر بگذرونیم!

غیر از یه خانم حدودا پنجاه ساله که عینک به چشم داشت یه جوون افغانی حدودا 25 ساله هم بود که البته چشماش انحراف داشت و ازبس چهره مظلوم و جثه ریزنقشی داشت به قول دخترم حیوونکی بود! وقتی دکتر اومد این جوون اولین نفر بود که وارد مطب شد و بسیار هم طول کشید تا ویزیت شد. دختر منم که بی صبر، هی می گفت این طفلی چرا انقدر کارش طول کشید خب مگه دکتر الان می خواد عملش کنه!!! منم با آرنج می زدم بهش که بسه ساکت باش انقدر مسخره بازی درنیار...

نفر بعدی همون خانم میانسال بود که خیلی زود کارش تموم شد و نوبت به ما رسید. دکتر پرسید خب مشکلتون چیه! تو دلم گفتم تو ایران تا مشکل نداشته باشی به دکتر مراجعه نمی کنی اینه که اولین سوال دکتر همینه! گفتم راستش مشکل خاصی ندارم ولی خیلی وقته که چکاپ نکردم و می خوام از وضعیت چشمام باخبر بشم. با دو تا دستگاه معاینه کرد و گفت چند سال دارید؟ و بعدش گفت اگه دوست داشته باشی می تونم یه عینک برای تنظیم نوشته های مکتوب برات بنویسم که موقع مطالعه استفاده کنی تا دیگه نخوای نوشته رو جلو و عقب ببری... در این بین دخترم هی چشمک می زد که مامی جان علائم پیری هست دیگه! منم گفتم شاهنامه آخرش خوشه... بذار ببینیم تو وضعیتت چطوره بعدش مسخره بازی دربیار...

از دکتر پرسیدم اگه استفاده نکنم چه اتفاقی می افته گفت هیچی، نوشته رو عقب و جلو می بری تا چشمت بتونه اونو بخونه. گفتم اوکی بنویسید تا تهیه کنم بهرحال کارم راحت تر میشه . ولی خب فعلا که همش کارم با کامپیوتر هست و فونت رو تنظیم می کنم و مشکلی نیست.

نوبت به دخترم رسید و دکتر همون سوال رو تکرار کرد و منم همون جواب رو دادم. بعد از معاینه با دستگاه، از راه دور ، جهت علائم رو هم ازش پرسیدکه البته با اون ردیف های ریز پایین مشکل داشت!!! خلاصه اینکه ایشون هر دو چشمش ، به عینک نیم، نیاز داشت! منم یه لبخند زدم بهش و گفتم الان معلوم شد علائم پیری در کی هویداست!

حالا خودش باورش نمی شد و هی می گفت وای مامی یعنی واسه همین بود وقتی ته کلاس می نشستم حوصله نداشتم جزوه بنویسم چون بعضی جاهاش خوانا نبود!! ای دااااااااد واسه همین گاهی بعضی نمره هام کم می شد و من فکر می کردم بخاطر بی دقتی بوده خب لابد چشمم درست ندیده دیگه!! منم سر به سرش می ذاشتم که می دونی من خیلی پیش از این می خواستم واست عصای سفید بخرم ولی خب گفتم دپرس میشی : ))) دخترم هی می گفت وااااااااای من باورم نمیشه که چشمام ضعیف باشه و ... منم تا خونه به تلافی اون جمله ش! تا تونستم سر به سرش گذاشتم...

حالا نظر همسری وقتی ماجرا رو براش گفتیم: خانوم شما اصلا نیازی نداری واسه مطالعه عینک بزنی چون چشمات تنبل میشه و میشی مثل من که حتما واسه خوندن نوشته های ریز عینک بزنم! در مورد دخترم هم می گفت: خب شما واسه دانشگاه فقط استفاده کن و در بقیه مواقع نیازی نیست! من و دخترم یه نگاه به هم انداختیم و متوجه شدیم که همسری کلا خانومای عینکی رو دوست نداره لابد!!!!

+تاریخ شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 3 PM نویسنده نیلو گلکار |


این روزا علاوه بر شلوغی های آخر هفته که محاصره م کرده، باید برای مراسم عروسی پسرم خیلی از هماهنگی هارو انجام بدم. البته خوبه که بیشتر خودش و ماریا دنبال کارا هستن و در این بین گاهی با ما هم همفکری می کنن.

از اونجایی که ماریا روی تک تک مراحلی که باید برای انجام مراسم انجام بدن خیلی دقیق و حساس هست برای همین هم کلی کارها رو خودش بعهده گرفته.

مثلا برای کارت دعوت شون هم خودشون زحمت طراحی اونو بعهده گرفتن. اول طرح اونو ماریا روی کاغذ آورد و بعد پسرم کارای گرافیکی اون رو انجام داد و متن دعوت نامه هم به قلم همسری نوشته شد و بعد کاغذ خاص اون رو تهیه کردن و الی آخر... در حین این کار ماریا با گروهی که قراره انجام مراسم رو از ب بسم الله تا تای تمت برعهده بگیرن همکاری می کنه. بطوری که حدود یه هفته س که طراحی جای جای باغی که یکی از دوستامون قراره برای برگزاری مراسم در اختیار ما بذاره رو بعهده گرفته و این گروه هم کلی استقبال کردن از این طراحی... تا جایی که از ماریا برای انجام پروژه های دیگه شون هم دعوت بهمکاری کردن!!!

البته ماریا می گفت اگه حقوق خوب بدن چرا که نه! باورتون میشه من هنوز لباس تهیه نکردم؟ در حالی که مراسم عروسی اواخر شهریورماه برگزار میشه! البته پسرم می گه اصلا نگران نباش مامان خودم می برمت که لباس بگیری... و من همش دلشوره دارم که نکنه نتونم اون لباس مناسبی که می خوام رو تهیه کنم. چون اگه یادتون باشه در مورد دفعه قبل که برای عروسی پسرخواهر همسری دنبال لباس مناسب بودم خیلی اذیت شدم. ولی خب پسرم می گه اونجایی که باید نرفته بودی خب...

حالا این بار همه چیز رو سپردم دست خودش بلکه رستگار شویم...

+تاریخ شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 4 PM نویسنده نیلو گلکار |


یه زمانی بود که روزانه می نوشتم. یه زمانی بود که حسابی فرصت داشتم و به تک تک دوستان سر می زدم و با ولع می خوندمشون... بدون اینکه نظر بذارم وبلاگشون رو ترک نمی کردم.

ولی خب یه دفه کلی سرم شلوغ شد. یه سری درگیر کار شدم و تا اومد روتین بشه پسرم با مطرح کردن ازدواجش کلی دور و برمون رو شلوغ کرد. البته اگه با سربازیش همزمان نشده بود همه چی اوکی بود و به راحتی با برنامه ریزی می شد گام به گام پیش رفت ولی خب انقدر همه چی با هم قاطی شد که حس می کنم کارای مربوط به چند سال رو در عرض چند ماه انجام دادیم... هر وقت هم گله می کنم می گه به این می گن استفاده بهینه از وقت و عمر...

پنج شنبه از صبح خودم وقت آرایشگاه داشتم و قبلش به بانک رفتم یه سری کارای بانکی انجام دادم و بعدشم به آرایشگاه رفتم و موهام رو کوتاه کردم و راحت شدم. از بس همه می گفتن این مدل قشنگه و خوب شده مدتی بلند نگهش داشتم ولی دیدم من آدم موی بلند نیستم بنابراین کوتاهش کردم و راحت شدم. بعدازظهرش هم ماریا وقت داشت برای کوتاه کردن موهاش البته موهای اون خیلی بلنده و دلش نمی خواست خیلی کوتاهشون کنه بلکه یه کم لیر بشه تا فقط از اون یه دستی دربیاد... خداروشکر در پایان کار راضی بود.

بعدازظهر رفتم دیدن مامان و چند تا از فامیل که از قضا یکی شون تصادف کرده بود و یکی شون سنگ کلیه ش عود کرده بود. خلاصه که همش بدو بدو بود. مثل زمان عید دیدنی سه تا جعبه شیرینی گرفته بودم و به عیادت اونا می رفتم... دست آخر مامان صداش دراومد که به اسم من اومدی این طرفی ولی انگار کلی دید و بازدید داری! گفتم مامان راه دوره و منم در طول هفته گرفتار چاره ای غیر از این ندارم والله...

جمعه هم اول صبح رفتیم فاتحه خونی برای اهل قبور، به بهشت زهرا و موقع برگشت به خونه از کنار جاده میوه و سیفی جات خریدیم و به خونه برگشتیم.

بعدازظهر هم مهمونی دعوت داشتیم و دوره ماهانه فامیلی بود و دیداری با فامیل تازه کردیم. حالا وسط مهمونی یه پسربچه شیرین که تازه راه افتاده چسبیده بود به پای من که بغلش کنم. وقتی بغلش کردم کاملا صمیمانه به من چسبیده بود. با کمال تعجب اصلا هم غریبی نمی کرد و منم با لذت بغلش کرده بودم و می بوسیدمش...

بعضی از خانومای فامیل هم می گفتم نیلو چقدر بهت میاد بچه داری! گفتم آره بهم میاد مامان بزرگ بشم... و اونام با تعجب می گفتن نه بابا به خودت میاد که بچه داشته باشی!!!

خلاصه شب خوبی بود و دیدار با فامیل بسیار خوش گذشت... روی هم رفته آخر هفته خوبی بود.

+تاریخ شنبه یکم شهریور 1393ساعت 8 PM نویسنده نیلو گلکار |


آخر هفته تولد همسری و همینطور سالگرد ازدواجمون بود. یعنی هردوش تو یه روزه. راستش بچه ها براش تدارک کیک و گل و کادو دیده بودن و البته منم یه کادو براش گرفتم. شب خوبی بود و دور هم بودیم. ولی به پیشنهاد ماریا، پسرم بعنوان کادوی پدرش یه رستوران برای پنج شنبه شب برامون رزرو کرده بود و هزینه هاش رو پرداخته بود! برای تنوع، که فقط دوتایی شب رمانتیکی رو با هم داشته باشیم! من و همسری کلی خندیدیم و ازشون تشکر کردیم. و البته بهشون گوشزد کردیم که ما از اینکه خانواده کنارمون باشن لذت می بریم و البته خیلی هم پیش اومده که دوتایی به رستوران و سفر بریم ولی خب همیشه دلمون پیش بچه ها بوده و دلمون می خواسته اونها هم کنارمون باشن. ولی ماریا معتقد بود که در چنین شبی که سالگرد ازدواجتون محسوب میشه فقط دوتایی باید این شب رو با هم بگذرونین و لذت ببرین...

از صبح هم پسرم مرتب اس ام اس می داد که مامی یادتون نره ها و آدرس رو برام فرستاد. گفتم باشه عزیزم خیالت راحت باشه. از طرفی همسری غر می زد که من راحت ترم که رستوران رو خودم با سلیقه خودم انتخاب کنم و اینا. گفتم حالا یه بار هم به دل بچه ها بریم مگه چی میشه! می گفت آخه من می دونم دیگه حتما از این جاهای تنگ و تاریک که فقط با شمع روشنش کردن پیدا کردن که من اصلا باهاش حال نمی کنم. در ثانی اینا همش به فکر قر و فر هستن و من دوست دارم به جایی برم که غذاش خوب باشه نه قر و فرش!!! کلی خندیدم وبه تفاوت های  پدر و پسر بیشتر پی بردم...

خلاصه بعدازظهرش دوست، دخترم که از هلند برای تعطیلات به ایران اومده بود به دیدن دخترم اومد و تا حدودی خیالم راحت شد که تنها نیست و براشون یه چلو مرغ درست کردم که بی شام نمونن...

آماده شدیم و به اتفاق همسری به رستوران مورد نظر( د ی م ) تو خیابون شریعتی رفتیم. برخورد پذیرش عالی بود و وقتی اسم و ساعت رزرو رو پرسید راهنمایی مون کرد به سمت میزی که برامون در نظر گرفته بودن. دیدم دور میز گلها رو پرپر کرده بودن و با شمع اونو تزیین کرده بودن. طبق گفته همسری نور خیلی کم بود چون همه میزها با شمع روشن بود.

ولی خب به نظر من فضای قشنگی بود. البته اگه میز کناری که حدود 15 نفر بودن و اونام از قبل رزرو کرده بودن کمتر شلوغ می کردن بیشتر می تونستیم از اون فضا استفاده کنیم. جالب این بود که تا مسئولین رستوران می دیدن صداشون بالاگرفته صدای موزیک رو بیشتر می کردن که همهمه ی اونا تو صدای موزیک گم بشه!

غذای دریایی انتخاب کردیم و جای همه دوستان خالی بسیار خوشمزه بود. در این بین یه دسته گل کوچیک هم برامون آوردن که به سفارش پسرم بود. دو تا رز قرمز که به قشنگی تزیین شده بود.

همسری به میز کناری اشاره کرد که سه تا خانوم بالای 55 سال با هم قرار زنانه گذاشته بودن و هر سه سفید پوشیده بودن و کلی با هم حال می کردن ... همسری به شوخی می گفت ببین میز Girls  چه بامزه ان! برای خانومایی که یه کم سنشون بالا رفته ولی سرزنده ان این اصطلاح رو بکار می بره!

درکل شب خوبی بود و یه تنوع به حساب می اومد...

+تاریخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 9 AM نویسنده نیلو گلکار |


سلام به دوستای گلم.

از سفر براتون بگم که خیلی فشرده بود ولی در مجموع خوب بود...

راستش انگار گفته بودم که به دلیل کلاسی که همسری باید تدریس می کرد این سفر جور شد و البته مسئولین برگزاری این دوره تنها بلیت رفت و برگشت همسری و البته هتل برای استقرار رو تقبل کرده بودن و همسری با تقبل مخارج سفر من و دخترم مارو هم همراه کرد.

جایی که برای استقرار ما در نظر گرفته بودن یه سوئیت در طرقبه بود و البته بسیار از حرم فاصله داشت. ولی خب به دلیل هوای ییلاقی اون منطقه ترجیح داده بودن که اونجا مستقر بشیم و اینکه هتل مذکور از محل مناسب برای تشکیل کلاس و اینا برخوردار بود...

برای اولین بار به زیارت امام زادگان" ناصر و یاسر" (ع) رفتم که در همان محل بود. جای باحال و خوبی بود. البته فقط شبها فرصت پیدا می شد که به پابوسی امام رضا(ع) روانه بشیم.

انقدر از مسیر باب الرضا به سمت حرم باید پیاده روی می کردیم که وقتی به حرم و صحن های اصلی می رسیدیم خسته و کوفته می شدیم. به همسری می گفتم اینا که انقدر این حرم رو وسعت دادن بهتر بود یه وسیله ای چیزی واسه مردم فراهم می کردن خب. بخصوص تو این گرما هلاک می شدیم ولی خب همین که به صحن اسماعیل طلا می رسیدم تمام خستگیم از تنم بیرون می رفت و برای آرامش بیشتر به زیرزمین حرم پناه می بردم. چنان آرامشی در اون مکان بهم دست می داد که اگه همسری اصرار نمی کرد که خیلی دیروقت هست و غذای هتل تموم میشه به این سادگی دل نمی کندم..

و اما هر بار که برای خرید زعفران و باقی چیزا به مراکز خرید مراجعه می کردم حس خوبی نداشتم چون فکر می کردم دارن سرم رو کلاه می ذارن! اصلا هم نمی دونم چرا این حس بهم دست می داد و همین باعث می شد که برای خرید فقط به یک فروشگاه مراجعه نکنم و از چند جا قیمت بگیرم. کاری که تو تهران هرگز انجام نمی دم... خب اینجا از تمام مراکز خرید آگاهی دارم و  می دونم چی به چیه...

از نکات جالب توجه دیگه وجود مسافران بیشمار عرب تبار بود. اوههههههههههه ریخته بودن توی مشهد و هر جا می رفتی می دیدیشون. دو سوم هواپیما موقع رفتن و برگشتن عرب بودن. کلی هم خرید می کردن. حتی دیدم تو فرودگاه دارن فرش دستباف تحویل بار می دن...

دیشب 12 شب به تهران پرواز داشتیم که البته با تاخیر صورت گرفت و 3 صبح به تهران رسیدیم. انقدر خسته بودم و خوابم می اومد که از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده می کردم. و البته به محض رسیدن به خونه روی تخت بیهوش شدم. صبح هم با یه ساعت تاخیر به اداره رفتم. دلم می خواست تا ظهر بخوابم ولی خب نمی شد دیگه تنها تا دیروز رو مرخصی رد کرده بودم. برای همکارام هم یه سوغاتی مختصر گرفته بودم که خیلی به چشمشون اومد و کلی تشکر کردن. گرچه سفر کوتاهی بود ولی خب من دوست دارم حتما یه سوغات کوچولو هم که شده تهیه کنم.

البته به یاد تمام شما دوستان هم بودم و برای روا شدن حاجات همگی دعا کردم.

+تاریخ دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 8 PM نویسنده نیلو گلکار |


 

بعد از تعطیلات هرچی گذشت دیدم کارمون عاقلانه بود که به این سفر نرفتیم ولی خب رفرش هم نشدم. اما از اونجایی که خدا مهربونه و همیشه فرصتی می سازه واسه ما، قرار شد آخر هفته یه سفر مشهد بریم و تنوعی در زندگی ایجاد کنیم.

دیروز به مدیرم می گم تو سیستم مرخصی رد کردم در جریان باشین و... می گه ایرادی نداره فقط اگه قراره مطلبی رو سیستم بذارین تا اون موقع فراموشتون نشه! گفتم هنوز موعدش نرسیده برگشتم چشم... تو دلم گفتم اگه قرار باشه آپاندیس هم عمل کنی این مدیر میگه ایرادی نداره ولی قبلش پروژه رو به یه جایی برسون و بعدش برو بستری شو!

این چند روزه دخترم حسابی کلافه س و بی حوصله و خیلی هم بخاطر سفری که جور نشد دلخور. امیدوارم این سفر زیارتی بتونه کمی سرحالش بیاره. گاهی خیلی به ماریا غر می زنه که یه جورایی انگار راننده ش شده و متوقع هست و از این حرفا ولی خب باز یادش میره و بهش سرویس میده...

همسری هم همچنان مشغوله و یه کم کسالت داشت که خداروشکر الان بهتره. پسرم همچنان سرباز وطن هست و گله می کنه که عمرم داره تلف میشه و ... ولی خب چاره چیه باید این دوره طی بشه...

اداره هم امن و امان هست و کارا پیش میره. دیروز یه خبر خوش شنیدم و اون اینکه قراره بعد ساعت اداری واسه بانوان کلاس ایروبیک بذارن که بسیار خوشحال شدم و استقبال کردم. انشالا از ابتدای ماه بعد کلاس شروع میشه و ما هم مستفیض می شویم...

راستی چرا دوستان وبلاگی دیگه نمی نویسن؟ تنها عضو فعال بهینه هست و بس. شما را چه می شود دوستان؟

+تاریخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 8 AM نویسنده نیلو گلکار |