خاطرات و مسایل اجتماعی روز

اتفاقات هفته اخیر هیجان زائد الوصفی تو محیط اداره برامون ایجاد کرده. گفته بودم نمودار سازمانی مون تغییر کرده،خب تو این نمودار جدید، دپارتمان ما اصلا وجود نداره! و البته من و همکارام خیلی خوشحالیم. چون تنها چیزی که می تونست مارو از دست این مدیر دیوانه نجات بده همین تغییر ساختار بود و بس...

راستش یه جلسه مسخره و بی ربط قبل از اینکه خبردار بشیم که این اتفاق افتاده برامون گذاشت و بخاطر نورچشمی جدیدی که از دانشجوهاش بود و به دلیل سر به سر گذاشتن یکی از همکارا که گفته بود رشته تون به درد نمی خوره و اینا بقیه همکارا رو تا تونستن ضایع کردن و کل رشته های تحصیلی رو از مهندسی گرفته تا رشته بنده زیر سوال بردن! فقط بگم این مدیر دیوانه رسما همکارا رو به جون هم انداخته بود...

و حالا همکارای بقیه دپارتمان ها یکی یکی به من زنگ می زنن و بهم تبریک می گن!!! که دیگه از دست این مدیر راحت شدی...

امروز دخترم یه کوچولو تو تمیزکاری آشپزخونه کمکم کرد و بعدش باعجله حاضر شد که به تولد دوستش بره. دیگه من موندم و بقیه تمیزکاری های خونه! خب همسری طبق معمول با اینکه جلسه ای امروز نداشت همش سرش تو لب تاپش بود و هرگز کمکی نکرد! حتی وسطاش ازش خواستم کمی کمک کنه ولی زهی خیال باطل! می گفت باید یه پاورپوینت مهم درست کنه واسه جلسه شنبه ش...

با خودم گفتم زندگی خیلی بی انصافه. در طول هفته کار و بازم آخر هفته کار... خلاصه که الان تازه تونستم بعد از اینکه خستگیم در رفت بیام و با شما دوستای خوبم صحبتی داشته باشم.

صبح اتاق رو مرتب کردم و کلی لباسای رنگ و وارنگ همسری تنبل رو یا ماشین زدم شستم و یا به جالباسی زدم و گذاشتم توی کمد... خدایا چرا یاد نمی گیره که باید لباساش رو بزنه تو کمد؟ حتما باید یکی از اون جیغ های بنفش بکشم که دیگه خسته شدم از بس جمع کردم تا بدو بدو بیاد یه فکری به حال اتاق بکنه. از وقتی پسرم به خونه خودش نقل مکان کرده اتاق اون شده اتاق کار همسری و البته هرچی لباس داره بی خیالانه می ریزه رو تخت سابق پسرم! خیالش راحته که من نمی بینم.

اما همواره می بینم و جمع می کنم. خدایا همه رو هدایت کن و بهشون یاد بده که نظم داشته باشن...

+ تاريخ پنجشنبه نهم بهمن 1393ساعت 7 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

مدتی نشد بنویسم. ولی گهگاه شمارو می خوندم...

تو اداره اوضاع خیلی شلوغه. ساختارهای سازمان داره تغییر می کنه( در پی کوچک کردن دولت). وضعیت خیلی از دپارتمان ها هم بلاتکلیف هست. البته مدیر ما که اصلا خودش رو از تنگ و تا نمی اندازه و تازه به ما گفته پروژه های سال بعد رو هم تعریف کنیم! یه نیروی ساعتی دیگه هم بهمون اضافه شده که البته دنبال هیئت علمی هست و دانشجوی دکتراس... بیچاره میگه تو این هیرو ویر منو براچی دعوت کردن بیام اینجا کار کنم!

تو خونه اما اوضاع امن و امانه. پسرم و ماریا به همون منوال تو راه برگشت به خونه که هستم تماس می گیرن و می گن ما داریم میایم شام خونه شما! منم مثل همیشه اول یه خرید کوچولو سر راه ، یکی دو تا نون و کمی سبزی خوردن و ... به محض رسیدن به خونه فقط لباسام رو عوض می کنم و می پرم تو آشپزخونه و شام و ردیف می کنم. یه دوش می گیرم و تا یه چای داغ برای خودم می ریزم که خستگی رو از تنم درکنم بچه ها می رسن!

دخترم امتحاناتش رو با موفقیت به پایان رسوند و فکر کنم این ترم معدل خیلی خوبی بیاره چون عاللللللللللللللللی خوند و خیلی راضی بود... خیالم ازش راحته شکر خدا...

البته بچه ها عکسای عروسی رو چاپ کرده بودن و همه بسیار قشنگ و دیدنی و به یاد ماندنی شده بودن. البته فایلهارو دیده بودم و شماره های دلخواه از عکسها رو یادداشت کرده بودم ولی متاسفانه برگه رو گم کردم و باز دوباره باید انتخاب کنم و تصمیم بگیرم کدوم هارو بزرگ کنم...

از اوضاع سلامتی خودم بگم که دستم یه کم اذیتم می کرد که با کمی مراعات بهتر شد. یه آزمایش زنانگی داشتم که خداروشکر دیروز به دکترم نشون دادم و همه چیز اوکی بود. و اما یه هفته ای بود که چشم چپم قرمز می شد و فکر می کردم بخاطر آلرژی به رنگ کاری اداره س ولی متاسفانه اینطور نبود. وقتی پریروز به چشم پزشک مراجعه کردم اونم بخاطر درد زیادی که داشت و ایشون گفت متاسفانه چشم شما عفونت کرده خیلی تعجب کردم. چون تا حالا همچین بلایی سرم نیومده بود. حالا دو تا قطره و یه پماد داده که باید سرساعت استفاده کنم. البته کمتر اذیتم می کنه الان ولی خب نگرانم کرده. چرا باید اصلا به این بیماری مبتلا بشم! خب من خیلی بهداشت رو رعایت می کنم! امیدوارم زودتر خلاص بشم و دیگه اذیتم نکنه.

تو اداره یکی تو سر خودم می زنم و یکی تو سر اردهایی که یکی پس از دیگری از خانم دکتر بهم ارجاع داده میشه. هرگز تو عمرم تو همچین شرایط فشار کاری قرار نگرفته بودم که این یکی واقعا نوبره! می تونم بهتون بگم وقتی دارم چای می خورم هم نگام به مونیتور هست که دقیقه ای رو از دست ندم...

تا حالا تو اداره دولتی همچین شرایطی رو تجربه کرده بودین؟؟؟؟

گرچه از بیکاری و معطلی متنفرم ولی از تنش و استرس توی محیط کارم متنفرم. امیدوارم خدا هرطور که صلاح می دونه هر چه زودتر شرایط بهتری برامون فراهم کنه... انشالا.. برام دعا کنین . هم برای اینکه چشمم بهتر بشه و هم برای اینکه به لحاظ روحی شرایط آرام تری پیدا کنم.

+ تاريخ پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 10 AM نويسنده نیلو گلکار |
 

صبح که از خواب بیدار شدم چشمم به عکس بچگی هام که کنار تختم قاب گرفته شده افتاد. راستش دخترم به این کارا علاقه داره تمام عکسهای بچگی من رو از مامان گرفته و به عکاس داده و بزرگترش کرده و برام قاب گرفته گذاشته توی اتاق! راستش بد هم نشده مدام به صورت گرد و تپل بچگی هام خیره می شم و درست مثل اینکه این همه سال تو یه چشم برهم زدن گذشته باشه باورم نمیشه از این همه گذشت زمان...

عکسهای اون موقع همه سیاه و سفیدن. اما خاطراتی رو در دل خودشون برام زنده می کنن که هرگز حاضر نیستم با چیز دیگه ای عوضشون کنم. مثلا یکی شون توی حیاط خونه پدری کنار گلدان های شمعدانی مامان ایستادم و خیره شدم به دوربین عکاس. یه رکابی گلدار تنمه و پاهای تپلم هم خودنمایی می کردن! همش سه سال داشتم اون موقع.

یهو دلم واسه دوران کودکیم تنگ شد. بازی های کودکانه لی لی با زهره دوست دوران بچگیم. قایم باشک هایی که با تمام بچه های محله بعد از غروب بازی می کردیم و مامان شاکی می شد که نباید این موقع بازی کنید. بعدش کلی با داداشم توضیح می دادیم که واسه این بازی باید حتما هوا تاریک باشه که جالب بشه...

یه دفه یاد فرهاد و محمد افتادم. دوستای دوران کودکی تو بازی های قایم باشک. فرهاد همیشه هوای منو داشت و حتی اگه من رو پیدا می کرد خودش رو می زد به اون راه! که یعنی من رو ندیده... ولی محمد بلافاصله من رو پیدا می کرد و همیشه لجم رو درمی آورد. یه روز بهش گفتم چرا اینقدر با من لجی؟ گفت چون به من بی توجهی می کنی!!!

خلاصه یه دفه همه این خاطرات درست مثل یه فیلم از جلوی چشمم گذشت. دلم خواست بازم بچه باشم. بازم بدو بدو کنم. ولی زهی خیال باطل. الان دارم تودنیای بزرگا بدو بدو می کنم. گاهی گذشت ساعت رو هرگز متوجه نمی شم و فقط انجام زمان کارها بهم می گن الان وقت چی رسیده.

با این امید که همه گذشت زمان ها مفید باشه و با طیب خاطر بگی چه خوب که این کار هم درست انجام شد. ولی خدایی به یه استراحت کامل نیاز دارم. باید بعد از امتحانات دخترم یه مرخصی بگیرم و یه استراحت خوب داشته باشم. پس تا اون موقع باز باید حواسم رو بدم به کارها.

الان وسط کارای تمیزکاری آشپزخونه اومدم یه گپی با شما دوستای خوبم بزنم و برم کارها رو تموم کنم. امیدوارم آخر هفته ی خوب و پرباری داشته باشین. راستی عید همگی مبارک!

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 11 AM نويسنده نیلو گلکار |
 

پنج شنبه که از خواب بیدار شدم، همسری رو کنار خودم ندیدم! بعد یادم افتاد که گفته بود یه جلسه داره که باید صبح اول وقت بره اداره... خوبه که من مسئولیت اینطوری ندارم وگرنه جلسه روز پنج شنبه خیلی ستم بود.

سر فرصت یه دوش گرفتم و تو ذهنم فکر می کردم کارای خونه رو از کجا شروع کنم. بعدش یه صبحونه کوچولو هم به تنهایی نوش جان کردم. خب دخترم آخر هفته ها امکان نداره زودتر از ساعت 10 بیدار بشه حتی اگه توپ در کنن.

خلاصه یه کوچولو جمع و جور کردم و تو آشپزخونه مشغول تمیزکاری شدم. بعدش یادم افتاد جاری جان امشب برای پاگشای ماریا و پسرم دعوتمون کرده که شام بریم اونجا. خیلی حوصله مهمونی نداشتم. ترجیح می دادم اگه به خودم بود وقتی تمیزکاری خونه تموم شد بشینم و رمان بخونم. بهترین تفریح دنیا برام این کار هست.

همینطور که استرس داشتم کارهام به موقع تموم بشه چون وقت آرایشگاه هم داشتم وباید برای مرتب کردن ابروهام می رفتم، دخترم جارو کشیدن رو متقبل شد و من احساس کردم حالا اینطوری به همه کارهام می رسم. حالا وسطای کار یکی دو بار هم ماشین لباسشویی رو زدم و خالی کردم. کار شستشوی سرویس های بهداشتی هم تمووم شد. وقتی سرویس هارو می شورم همش فکر می کنم ای کاش شستن اونها تو خونه نوبتی بود! ولی مطمئنم که هرگز اونطوری که باید تمیزش نمی کردن...

واسه ناهار ماریا و پسرم هم اومدن خونه ی ما و بعدش اونا رفتن که واسه شب آماده بشن و منم رفتم آرایشگاه... تو راه برگشت به خونه خودم رو خجالت دادم و رفتم پاساژ نزدیک خونه و یه شومیز سفید و طوسی رو که ازش خوشم اومد واسه خودم خریدم. تصمیم گرفتم شب بپوشمش. وقتی رفتیم مهمونی جاری جان طبق معمول کل ظاهر من و دخترم رو اسکن کرد. و اون حس بد همیشگی سراغم اومد. بلافاصله پرسید دستبندت جدیده؟ سرم رو تکون دادم و خوب که براندازش کرد پرسید سرویس هست؟ منم الکی گفتم نه بابا! حوصله نداشتم با اون چشمای شورش باعث بشه چشمام دربیاد. گرچه بخاطر هوای آلوده این روزها چشم چپم مرتب قرمز میشه و واقعا داره درمیاد. به زور قطر نفازولین قرمزیش و رفع می کنم!

نصف غذاها بخاطر ماریا سبزیجات بود و بقیه هم مستفیض شدن...

همگی کلی با خواهرا و برادر همسری گفتیم و خندیدیم. ولی خب آخر شب بخاطر خاله پری دیگه تحمل نشستن توی اونجا رو نداشتم و با چشم به همسری اشاره کردم بهتره بریم خونه. دخترم با دخترخواهرشوهرم کلی سوژه پیدا کرده بودن و مدام تو گوش هم می گفتن و می خندیدن.

امروز هم توی اداره کلی کار داشتم و دست آخر اونارو جمع و جور کردم و سریع زدم بیرون چون باید آزمایش خونی رو که خانم دکتر برام نوشته بود انجام می دادم تا در مورد اختلالات هورمونی و اینا مطمئن بشه. حالا مگه تاکسی پیدا می شد؟ اووووووووووووف بالاخره یکی پیدا شد و خداروشکر کردم که تا قبل از بسته شدن آزمایشگاه موفق شدم خودم رو برسونم اونجا چون حتما باید اون آزمایش امروز انجام می شد. ولی خداییش تا ازم خون گرفت سرم داغ شد و بخاطر رنگ و روم پرستاره یه لحظه ترسید و مدام ازم می پرسید حالتون خوبه! سرم رو تکون دادم که اوهوم. وقتی قبض رو گرفتم و زدم بیرون راه زیادی تا خونه نبود ولی عجب سوز بدی می اومد. کلاه پالتوم رو کشیدم رو سرم و تا رسیدم خونه، چیزی نمونده بود غش کنم. حالا مگه یه سرنگ خون چقدر هست که اینطوری از پام انداخت! دیگه انگار توانم خیلی تحلیل رفته ...

حالا یه استراحتی کردم و شام رو آماده کردم و دارم واسه شما دوستای خوبم از چند روز گذشته تعریف می کنم. امیدوارم همه شما هم اوقات خوب و خوشی رو گذرونده باشین و سرمای بیرون با گرمای وجودتون از بین رفته باشه. همیشه زندگی تون گرم و با صفا باشه انشالا.

+ تاريخ شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 7 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

نسبت به چند روز گذشته احوالاتم بهتره شکر خدا! راستش یه کم جو اداره بهتر شده و تشنج اون کمتر. گرچه کارام سرجاشه و تازه یه سری مسئولیتهام بهش اضافه شده ولی خب اونقدر که هفته قبل داغون بودم دیگه نیستم.

چند روز پیش غزل یکی از همکارام که دانشجو هست به مدیرمون گله کرده که حواستون باشه که من الان فصل امتحاناتم هست و یه کم تحت فشارم پس لطفا یه کم وقت بدین تا سرفرصت پروژه هام رو انجام بدم. خانم دکتر هم گفته باید مدیریت زمان داشته باشی و یه نگاه دقیق به خودت بنداز ببین کجای کارت اشتباه هست که وقت اضافه نمیاری!!!

غزل که از اتاق اومد بیرون مثل بمب داشت منفجر می شد و یه دفه زد زیر گریه. خلاصه کلی دلداریش دادم و بغلش کردم و گفتم می دونم چه حسی داری و هفته قبل من این حس رو با تمام وجودم درک کردم. می گفت شاید دیگه ادامه ندم و کارم رو ترک کنم! چون این مدیر با این طرز برخوردش انگار مارو مثل یه شیء می بینه! خلاصه کلی نوازشش کردم و بهش دلداری دادم تا آروم شد و رفت خونه. حتی شب هم بهش اس دادم که نگران نباش و .... ولی اصلا طفلی حال و حوصله نداره و همچنان دلخوره...

خدا همه رو هدایت کنه واقعا! مارو هم نجات بده انشالا.

دیگه اینکه یه پروژه وقتگیر دارم که امروز یکی از دوستای خیلی خوبم که واقعا اینجور مواقع به دادم می رسه تو بخشی از اون کمکم کرد و منو کلییییییییی خجالت داد. از صمیم قلب دوستش دارم که اینطوری بی منت به کمکم میاد.

خدا این دوستای خوب رو واسه همه نگه داره...

تو کلاس آموزشی اداره یکی از همکارا توی یه بخش دیگه که دل پری از مدیر ما داشت گفت همین دری وری هایی که انجام دادین! یعنی پروژه های واحد ما! منم ناراحت شدم و گفتم شما اگه جرات داری شهامت داشته باش به مدیرمون مستقیم بگو واحدتون چرت و پرت تولید می کنه! یه دفه خفه شد و عذرخواهی کرد. منم کلاس رو ترک کردم و زدم بیرون با عصبانیت برگشتم اتاقم. سرم رو به کارام مشغول کردم و تا نیم ساعت تو شوک بودم که با چه آدمایی همکارم!!!

+ تاريخ سه شنبه نهم دی 1393ساعت 10 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

دوباره روزای بی حوصلگی رسید و حسابی کلافه م کرده. یه حس بدی نسبت به زندگی پیدا کردم! و اونم اینه که اصلا چرا زندگی می کنم؟ که دائم توقعات دیگران رو برآورده کنم و قدرشناسی هم درکار نباشه که بخوام انگیزه پیدا کنم که ادام بدم.....

یه جورایی خیلی دلم انگار خوش نیست! حس می کنم بدنیا اومدم به همه سرویس بدم. حالا هر کدوم به نوعی... همسری می گه خسته شدی. می خوای کار بیرون رو کنار بذار واسه یه مدتی! می گم که بشینم تو خونه به شماها سرویس بهتری بدم هان! می گه من که همچین چیزی نگفتم می گم اینطوری خسته میشی و اعصابت تحلیل می ره! گفتم نه من بمونم تو خونه ممکنه تا یه مدت برام سرگرم کننده باشه ولی بعدش بازم بیشتر و بیشتر خودم رو خسته می کنم که به بقیه سرویس بدم...

چند روز پیش پسرم و ماریا اومده بودن خونه ما و ماریا برای امشب دعوتمون کرد که به خونه شون بریم و مراسم و جشن کریسمس کنارشون باشیم! تعجب نکنید خب همچنان با آداب و رسوم اونجا اخت هست و نمیشه یه دفه بذارتشون کنار. خلاصه که مدتی دنبال یه درخت کاج برای کریسمس بود و یه هفته ای هم پسرم درگیر بود که ما باید همه جشن هارو بجا بیاریم! فرقی نمی کنه مال اونور آب باشه یا اینور آب! بعدش می پرسید که شما می تونی تو درست کردن بوقلمون به ماریا کمک کنی؟ گفتم بسم الله! من تا حالا بوقلمون درست نکردم ولی فکر نکنم کار سختی باشه... ماریا گفت نه فقط برای تمیز کردن داخل شکمش از شما کمک می خوام.

خودتون حدس بزنید که قیافه من چطور شده بود ولی با این حال گفتم اشکالی نداره کمکت می کنم! تو دل خودم می گفتم هیچی یه روز هم که مهمون شدیم بازم باید کمک کنیم. بخدا آدم تنبلی نیستم ولی واقعا دست چپم مدتی هست که درد می کنه و اذیتم می کنه. واسه همین با عذاب کارهام رو انجام می دم. گاهی می گم نباید کم بیارم ولی خیلی بهم فشار میاد. اطرافیانم هم فقط توقع دارن و عین خیالشون نیست. فکر می کنن چون همیشه خنده روی لبم هست و شوخی می کنم پس همه چی اوکی هست و مشکل خاصی نیست.

امروز صبح با خودم می گفتم عمر طولانی دیگه چیه! از خدا می خوام تا سرحال هستم با این زندگی وداع کنم و آرامش بگیرم...

+ تاريخ پنجشنبه چهارم دی 1393ساعت 12 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

تعطیلات اصلا خوب نبود! همش در حال مریض داری بودم ... دخترم سرمای سختی خورده بود و من هم همش تو آشپزخونه و گرفتن آب میوه و درست کردن سوپ و پختن شلغم و سرو کله زدن که بخور این برات خوبه ...

شب اربعین خونه برادرم مراسم بود ولی مامان بخاطر پادردش نتوست بیاد و ساعت طولانی اونجا باشه واسه همین منم وسط مراسم رفتم خونه مامان که البته همش یه خیابون با خونه داداشم فاصله داره. خلاصه با مامان بودم که دیدم ماریا اس ام اس زد که پسرم تب و لرز داره و اصلا حالش خوب نیست حالا اونام وسط مراسم بودن. گفتم خب بیاین بریم دکتر که گفت نمیشه وسط مراسم بزنیم بیرون. فقط پرسید که سوپ رو چطور همیشه درست می کنی و منم مواد اون رو براش گفتم. آخر شب باز باهاشون تماس گرفتم که دیگه رفته بودن خونه، پسرم گفت استراحت می کنم شاید بهتر بشم و در ضمن گفت ما تو خونه " جو" نداریم واسه همین اگه میشه شما زحمتش رو بکش برای فردا! گفتم البته منم تموم کردم ولی باشه فردا می گیرم درست می کنم...

حالا فرداش به همسری می گم برو از سوپر روبرو جوی پرک با این خصوصیات بگیر برام ولی دقت کن از این جوهای نیم پز که به لعنت خدا نمی ارزه نگیری ها! اونا توی جعبه هست و من از این جوهای پرک شده که توی پلاستیک یک کیلویی هست می خوام.

حالا برگشته با دو تا از اون جعبه های نیم پز!!!! بهش می گم می دونی چرا خدا دو تا گوش بهمون داده؟ که بیشتر گوش بدیم و تو اصلا انگار به حرفها و توضیحات من گوش نمی دی! اونم گفت ولی من از فروشنده پرسیدم که اینا نیم پز هست و ایشون گفت خیر!

گفتم خب هر دوتون خنگولین دیگه! فروشنده چون خودش از جنسی که می فروشه خبر نداره و تو که روی بسته رو نمی خونی! ببین روش نوشته ظرف 20 دقیقه آماده میشه و تو اصلا توجه نکردی! همسری هم شونه هاش رو انداخت بالا و گفت خب من بلد نیستم خودت برو بگیر! حالا وسط بساط الویه که در حال آماده شدن بود لباس پوشیدم و زدم بیرون و تو دلم کلی به این فروشنده خنگ بد و بیراه گفتم!

رفتم بهش می گم آقای محترم چرا گفتین اینا جوی نیم پز نیست؟ گفت خب جوی پرک خواست ایشون و من اینو داشتم... گفتم نخیر شما از مغازه ت خبر نداری من خودم قبلا از شما خریدم! خلاصه رفتم و پیداش کردم و گذاشتم روی پیشخون! گفتم اینو حساب کن و اونارو پس بگیر. البته کلی حرص خوردم ها!

دیگه سریع اومدم سوپ پر مکافات رو درست کردم و به آشپزخونه سروسامون دادم و بچه ها هم رسیدن. صادقانه بگم تو دلم به ماریا هم غر زدم که هنوز بلد نیست یه سوپ جو درست کنه! وگرنه خرید به بسته جو دیگه کاری نداشت که! والله نمی دونم و نمی تونم راحت جون هست...

باز آب میوه گرفتم و برای هردو مریض آماده کردم و اون روز هم گذشت ولی خب سرحال نبودم چون از تعطیلات هیچی نفهمیدم... همش یا تو آشپزخونه بودم و یا مشغول جمع و جور کردن خونه...

امروز هم که بخاطر برداشتن یه دیوار تو اداره که از قضا جلوی اتاق ما بود کلی خاک و خل به پا شده بود که با هربار رفت و آمد لباسهامون سفید می شد.

تازه اولش برق هم نداشتیم و با پیگیری بنده از برادران تاسیساتی یه سیم از برق اصلی سالن بطور موقت برامون کشیدن که بتونیم سیستم هامون رو روشن کنیم.

رییس بزرگ اومده بود سرکشی و بهش گفتم حقش بود امروز به ما مرخصی می دادین... می گه مرخصی دادنی نیست که گرفتنی هست! می گم من از کجا بدونم امروز که میام نه برق هست و نه اینترنت! می گه خب مرخصی بگیرید! انگار دیوونه م که بیام اداره مثل دیوانه ها ودوباره مرخصی بگیرم برم خونه راه که قرض ندارم تو این هوای کثیف و آلوده که همش سرشار از سرب هست رو بدم تو ریه هام و دم نزنم....

تو دلم گفتم اینجا کلا هرچی آدم بی منطق دیوونه س مشغول کاره! والله به خدا ! امیدوارم آخر و عاقبتمون به خیر  بگذره!

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 5 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

خیلی باحاله وقتی تفکرات ذهنی تو با دیگران راجع به یه مسئله خاص از زمین تا آسمون متفاوت باشه! مثلا من فکر می کنم مدیرم یه جورایی بی خیال من شده چون دیگه تو جلسات گروهی نیستم و با من جدا جلسه می ذاره و دیگران فکر می کنن قراره من بعنوان معاون ایشون پست بگیرم!!!!

تو این هاگیر واگیر که کلی کار ریخته تو سرم فقط این مونده بود که مدیر سابقم توی روابط عمومی صدا بزنه و یه کار تحقیقی و ترجمه ازم بخواد! نکته جالبتراینکه از موضع بالا و کاملا دستوری برخورد کنه و از کلماتی مثل لطفا و خواهش می کنم و اگه میشه و فرصت دارین هم کلا استفاده نکنه! بدتر از اون اینه که بگه به همکارات بگو انجامش بدن!! یکی نیست بگه انقدر مدیرمون سر همه مون کار ریخته که اگه همچین تقاضایی بکنی همکارت برمی گرده می گه مگه من نوکرتم که این کارو بکنم و یا نوکر بابات سیاه بود....

خلاصه بهش گفتم همکارام نیستن خودم روش وقت می ذارم. قسمت جالب ترش اینه که سرچ کنی مطلب گیر بیاری ترجمه بکنی و از منابع فارسی هم مطلب پیدا کنی و تحلیل هم بکنی و فایل شسته رفته بهش بدی ( البته به مسئول دفترش) و حتی یه کلمه تشکرآمیز هم از جانبش دریافت نکنی!!!!

باحال تر از اون وقتی هست که تو جلسه گروهی نباشی و صبح، جلسه جداگانه با مدیر داشته باشی و کاری که مدیر از بقیه خواسته از تو نخواد. ولی بعد از یکی از همکارات بشنوی که باید یه گزارش اینجوری هم آماده کنی به رییس برسونی! بعد با اعتماد به نفس بگی نه بابا اگه می خواست خودش مطرح می کرد و همکارت بگه از من گفتن بود فردا می خواد این گزارش رو و بهتره از مسئول دفترش بپرسی و خیالت راحت بشه ... بعدش معلوم بشه بله شما هم باید این گزارش کوفتی رو آماده کنی که یه کار دوباره کاری هست و تا فردا صبح هم بیشتر وقت نداری! و فقط مدیر بگه ای وای یادم نبود، خودم بهش بگم ،لطفا بگید گزارش رو آماده کنه...

خلاصه مجبور بشی ظرف یک ساعت آخر کاری راجع به 4 تا پروژه پدر مادر دار گزارش بدی.....

بعدش مامانت زنگ بزنه گله کنه که چرا دیر به دیر بهش سر می زنی... مجبور بشی توضیح بدی که سردردهات طی آخر هفته قطع نمی شده و مجبور بودی با وجود مریضی کلی تو خونه کار انجام بدی و طبق معمول همیشه کوزت باشی....

بعد همه اینا از اداره زدم بیرون و خوشحال از اینکه کلاه و شال سرهمی که از تی تی خریدم تا حد جنون گرمم می کنه و دستکش هم بپوشی و انگار با زره داری میری به جنگ سرما و ابایی نداری اگه یک ساعت هم معطل تاکسی باشی تو خیابون...

از خوش شانسی تا می ایستی تو صف، ماشین شهرک از راه برسه و سوار بشی و ترافیک هم تا حد زیادی قابل تحمل باشه و با خودت بگی امشب شب منه چون همه چی بروفق مراد داره پیش میره....

وقتی به سرکوچه برسی متوجه بشی که نونوایی بربری هم تازه نونای تنور رو بیرون آورده و هیچکس هم توی صف نیست! ای جان دو تا نون داغ بگیری و بیای خونه و دخترت خوشحال بشه که مرسی مامی خدا مراد شکم رو چه زود میده! دلم می خواست عصرونه نون تازه با گوجه و خیار بخورم! خدا رسوند...

بعدش همسری از محل ماموریتش زنگ بزنه و کلی براش شیرین زبونی کنی و دلش بخواد الان تهران می بود تا از لوبیاپلوی دست پختت نوش جان کنه....

راستی زندگی شیرینه ها... ما گاهی شیرینی هاش رو خیلی لمس نمی کنیم. ولی به تلخی هاش می چربه فکر کنم...

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 7 PM نويسنده نیلو گلکار |
 

بعد از دوره آموزشی اداره، دو تا نیروی جدید به مجموعه ما پیوستن. یکی شون پسر بدی نیست و اهل کردستان هست. یکی دیگه شون آقایی هست که از 6 ماه پیش تو این اداره مشغول شده بوده ولی حوزه کاریش رو عوض کرده و همکار ما شده که البته رو اعصاب منه!

یه جورایی انگار بخشی از دیوار اتاق هست  چون  نه حس داره و نه می تونه ارتباط برقرار کنه! ابتدای ورود من بهش سلام کردم و خوشامد گفتم! دفعات دیگه هم همچنان من بهش سلام کردم!! دفه بعدش دیگه بی خیالش شدم. از بس سرش تو کار خودشه مثل انسانهای غارنشین کلا بی خیال بقیه آدمای اطرافش هست. یکی از همکارا می گفت بهتره ایشون بره تو وزارت ارشاد مشغول به کار بشه یکی دیگه می گفت شایدم گشت ارشاد براش بهتر باشه. برام جالب تر بود وقتی فهمیدم متاهل هست و یه دختر کوچولو هم داره!!! گفتم خوبه باز یکی دو نفر هستن که باهاشون ارتباط برقرار می کنه.

از همه اینا که بگذریم از جو تازه ای که تو مجموعه مون شکل گرفته خوشم نمیاد. مثلا خود من هر وخ با مدیر جلسه دارم کلا عادت دارم تمام صحبت هایی که تو جلسه رد و بدل شده رو به بقیه بچه ها منتقل می کنم. اما... جدیدا یکی دو جلسه شده که گروهی نبوده و با سه تا بچه های دیگه برگزار شده و وقتی بچه ها برگشتن اتاق اصلا از حرفایی که اونجا گذشته هیچ صحبتی به میون نیاوردن! خلاصه اینکه انگار من یکی محرم نبودم! البته از اونجایی که یه مهندس هست که بسیار آدم صادقی هست و البته همچنان معتقدم که آقایون تو این موارد صاف و صادق ترن و ایشون تمام مطالب رو همیشه به منم انتقال می ده برعکس بقیه( خانوما) می تونم بگم فقط در حال حاضر به ایشون اطمینان دارم و بس!

و تصمیم گرفتم که با بقیه درست عین خودشون رفتار کنم. اگه اعتراض و شکایتی از وضع موجود دارم کلا جلوشون ابرازش نکنم و ترجیح می دم مثل همیشه فقط با همسری درد و دل کنم و بس...

این آخر سالی مدیر تصمیم گرفت یکی دو تا پروژه هامون رو تغییر بده و البته یکی از پروژه هایی که به من محول شده از این اجرایی ها هست که بدو بدو داره دنبال آدما! چون باید یه سری اطلاعات بگیرم و اونارو ذخیره کنم. خدا رحم کنه که بتونم آخرش جواب بگیرم.

اوضاع تو خونه هم امن و امان هست خداروشکر. دخترم سخت مشغول کارای دانشگاهه و به قول خودش مهربون تر شده و تقریبا خواسته هامو گوش می ده و تا حدودی بهشون عمل می کنه و می گه مامی فکر کنم چیزی به آخر عمرم نمونده که انقدر مهربون شدم!!!! منم می گم زبونت رو گاز بگیر.

پسرم و ماریا هم خداروشکر خوبن. فقط گاهی وسط هفته که من تازه دارم بر می گردم خونه یه دفه زنگ می زنن که مامی ما داریم شام میام اونجا! فکر کنین من تو تاکسی هستم و خسته و سرمالو. دلم می خواد بیام خونه استراحت کنم ولی امکانش نیست و باید یه راست برم تو آشپزخونه! خب از اونجایی که ماریا همچنان گیاهخوار هست حتما باید غذاش رو جدا درست کنم که هم ازم وقت می گیره و هم انرژی. ولی خب وقتی دور هم جمع می شیم باعث خوشحالیم هم میشه. این به اون در!

این روزا همسری هم یکی درمیون ماموریت های یکی دو روزه داره که منو یاد اوایل زندگیمون می اندازه! چون اون موقع ها مدام در ماموریت بود و من خیلی تنها می موندم. البته الان خب حالت تنوعی داره و کوتاه مدت هست که میشه تحملش کرد.

امیدوارم از این به بعد هم همه چیز به خیر بگذره...

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 10 AM نويسنده نیلو گلکار |
 

باز سرما خوردم. راستش پریروز صبح که از خونه بیرون زدیم که بهمراه همسری بیام اداره دیدم کیف پول دخترم روی صندلی عقب ماشین جا مونده! حالا همسری نگران که این بچه امروز کیفش لازمش میشه و دوباره برگشت بالا تا اونو به دستش برسونه ولی یادش رفت در ماشین رو باز بذاره که بنده سوار شم! هیچی منم تازه حمام کرده بودم و یه لرزی کردم و پشتم یخ زد...

وقتی همسری برگشت پایین با عصبانیت بهش توپیدم که تو اصلا به فکر من نیستی و سردم شد و حتما سرما می خورم و ... ایشون هم طبق معمول خونسرد جواب  داد خب باید کیف بچه رو بهش می رسوندم! گفتم مادر بچه چی که اینجا یخ زده؟

خلاصه تا وسطای راه دمق نشستم توی ماشین و از دست بی فکری همسری حرص خوردم.... تا اینکه بخاری ماشین گرمم کرد و فراموشم شد که داشتم می لرزیدم!

دیروز اما عطسه های پشت سر هم اول صبح شصتم رو خبردار کرد که حتما سرما رو خوردم. باور کنین همش به فکر عقب نیفتادن پروژه هام بودم که اگه مریض بشم چی  میشه!

قرص توی خونه داشتم خوددرمانی رو شروع کردم ولی از صبح بی حالم و نیاز دارم استراحت کنم و زیر پتوی گرم و نرم توی تختم باشم ولی من اینجام. توی اداره و پروژه رو به یه جایی رسوندم و تحویل دادم و اومدم اینجا واسه درد و دل!

دیروز هم که تن خسته و تب دارم رو بردم خونه با صحنه شلوغی توی خونه مواجه شدم که خستگی به تنم موند! بله دخترم لباسهای شسته شده رو کف سالن ریخته بود بدون اینکه تا بزنه و توی کمدها جاشون بده... بعدش رفتم تو آشپزخونه و با سینک پر از ظرفهای کثیف مواجه شدم! این بی نظمی ها که جمع و جور شد شام رو هم تدارک دیدم و تا اومدم روی مبل بشینم دخترم از راه رسید. قیافه خسته من رو که دید عذرخواهی کرد بخاطر بی نظمی ها و گفت که دانشگام دیر شده بود! حالا کی از خواب بیدار شده بود که کلاس ظهر دانشگاهش دیر شده بوده خدا عالمه.

منم تو این فکر بودم که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!

+ تاريخ چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 2 PM نويسنده نیلو گلکار |