X
تبلیغات
مرز چهل سالگی
خاطرات و مسایل اجتماعی روز

خب خب خب بهتره از آخر هفته براتون بگم که شلوغ بود حسابببببببببببببببی.

اول بگم که روز چهارشنبه جاری تماس گرفت و من و همسری رو برای مراسم بله برون پسرش دعوت کرد. بعنوان مقدمه بگم که پسر جاری جان حدود 6 سالی با یکی از هم دانشکده ای هاش دوست بود و حالا بعد از داستان پسر من عنوان کردن که پسر ما هم بلهههههههههه!

تو پرانتز بگم که ماریا اصلا از این کارشون خوشش نیومده! و میگه چرا بلافاصله بعد از ماجرای ما باید بگن! بهش میگم چه فرقی می کنه خب. دوست داشتن الان بگن. اصلا مهم نیست...

حالا تصور کنید که روز پنج شنبه چه روز شلوغی بود واسه ما. از صبح پسرم یه سری کارای بانکی باید انجام می داد. بعدش به نصاب وسایل خونه ش گفته بود که از صبح یکی یکی تشریف بیارن. همسری هم یه سری شیرآلات و اینا رو برای خونه شون گرفته بود. حالا فکر کنید این آقایون یکی یکی می رفتن خونه شون و تو نصب هر وسیله یه سری وسایل لازم می شد و پسرم باید می رفت و تهیه می کرد. خب اینطوری کلی کارا طولانی تر می شد.

از اون طرف هم جاری تاکید کرده بودن که حداکثر تا ساعت چهار و نیم خونه ی ما باشید تا از اونجا به اتفاق خواهرام به خونه عروس بریم. منم از صبح کارای تمیزکاری خونه ی خودم رو انجام داده بودم .مرتب هم به همسری یادآوری می کردم که سریعتر بیا که دیر نکنیم. نه برای اینکه خیلی اشتیاق داشتم برم ها! چون حوصله اخم و ادای جاری رو نداشتم. خلاصه همسری اونجا کارش طول کشید و وقتی اومد خونه حتی نرسید دوش بگیره و سریع لباس پوشید و رفتیم و با نیم ساعت تاخیر رسیدیم. دست آخر هم به آدرس مابین مسیر ما و خونه ی عروس رفتیم که برادر همسری با دلخوری از دیر رسیدن ما تعیین کرده بود.

وقتی رسیدیم و دیدیم ماشین ها همه با هم رسیدن با دیدن قیافه درهم جاری حتی جرات نکردم از ماشین پیاده بشم و احوالپرسی کنم با همه! راستش رو بخواین این روزا به اندازه کافی گرفتارم و کارای خودم بخاطر پسرم خیلی زیاده و انقدر درگیرم که دیگه مجالی برای این خاله زنک بازی های ندارم!

دردسرتون ندم وقتی خواهرای همسری هم به ما پیوستن راهی خونه عروس خانوم شدیم. همین که به جلوی در خونه شون رسیدیم جاری خیلی سرد و سرسنگین جواب سلام داد. بعدش دیدم یه گل بزرگ که اصلا هم قشنگ نبود و روی یه قاب پایه دار درست شده بود در دست داماد هست و یه کالسکه مسخره که یه طرفش با گل نه چندان تازه تزیین شده و یه طرفش حلقه نامزدی قرار گرفته...

البته به رسم خودشون یه کله قند با روکش پارچه تترون و یه گل چینی سرخابی اکلیلی روی اون هم در دست یکی از خواهراش هست. بعدش انگار داره به نوکر دم در خونه شون دستور می ده به من اشاره کرد که تو برو اون کیک رو از همسرم بگیر و بیار!!!

منم بلافاصله اطاعت امر کردم و تو دلم گفتم همسری این بار هم فقط بخاطر تو!

وارد خونه که شدیم هیچکس مارو به هم معرفی نکرد!!! کیک رو به خانومی که حدس زدم مادر عروس باشه سپردم و  یه جا پیدا کردم و کنار دست خواهرای همسری نشستم. بعدش برادر همسری مردان خانواده خودش رو به اونا معرفی کرد. انگار هول شده بود و خانوما رو معرفی نکرد!

بعدش خواهر بزرگ جاری زحمت کشیدن و مارو که جا مونده بودیم از این طرف به اونا معرفی کرد. خلاصه خانومای مجلس اونا همچنان برای ما ناشناس باقی موندن!!!

نمی دونم جاری جان هول شده بود و یا کلا ارتباطات اجتماعی رو به فراموشی سپرده بود. کلا که خیلی درونگرا هست ایشون...

بعدش یه عمو داشت عروس که گفتن یه ارتشی بازنشسته س و صداش انگار اکوی مادرزاد داشت فقط صحبت می کرد و در این حین انگار داره پادگان رو به خط می کنه... با خودم گفتم بیچاره سربازایی که زیر دستش بودن!

فقط هم این خان عمو در مورد بحث مهریه اظهار فضل می کردن! کم کم مجلس برام کسالت بار شده بود. یکی از این طرف که دایی جاری بود صحبت می کرد و ازون طرف هم فقط خان عموی عروس!

خلاصه همسری دید همینجوری ادامه پیدا کنه کار به جاهای باریک می کشه این بود که پیشنهاد داد دوتا نماینده از دو خانواده تو یه اتاق دیگه بطور خصوصی در این مورد صحبت کنن بهتره. خلاصه توافق کردن و همسری رو هم به زور به اتاق مذاکره بردن.

اووووووووووووووف تو این بین قیافه ی جاری تماشایی بود چون دائم می لرزید و حالا انگار قراره چه اتفاقی بیفته! خب بابا زندگی که از همین ابتدای کار بخاطر یه مشت سکه قراره سر نگیره همون بهتر که کلا بهم بخوره!

هرچی می گذشت بیشتر خوشحال می شدم که عروسم ایرونی نیست و از این جور مراسم دست و پاگیر نداریم. بعدش همسری با اعتماد به نفس اومد بیرون وچهره ها راضی از این مذاکره خصوصی نشون می دادن.

بیشتر از این دردسرتون نمی دم. فقط بگم با زبون خودشون باهاشون صحبت کرده بود و سر یه رقم متعادل به توافق رسیده بودن.

بعدش دیگه کلی گذشت تا بالاخره عروس خانوم قدم رنجه فرمودن و خودشون رو نشون دادن. خدایی قد و هیکل خوبی داشت ولی خب صورتش نه چندان. البته به قول قدیمی ها علف باید به دهان بزی شیرین بیاد که اومده بود.

بعدش جاری می گفت حالا دیدین چه عروس ناز و خوبی دارم! منم بهش تبریک گفتم و اینکه انشالا خوشبخت بشن.

دست آخر کسالت بارترین مراسم در عمرم  رو پشت سر گذاشتیم و با عجله همراه همسری خداحافظی کردیم و برگشتیم تاکارای نیمه تموم خونه پسرم رو به سرانجام برسونیم. نشون به اون نشون که هنوز که هنوزه این کارا ادامه داره.

از اون طرف تا آخر هفته پسرم باید بره دوره آموزشی سربازی رو بگذرونه.. تورو خدا دعا کنید که بخیر بگذره.a

+تاریخ شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 7 PM نویسنده نیلو گلکار |


دیروز که با سختی به میدون صنعت رسیدم، با صف طویل ماشین های خطی مواجه شدم که همیشه باهاشون تا سرکوچه می رسم. با خودم گفتم واه واه به انداز ه دو تا اتوبوس آدم جلومه! یه دفه یه اتوبوس رسید که اصلا اونجا ایستگاه نداره و حتی مسیرش هم از اونجا به سمت خونه ی ما نبود! ولی اومد و ایستاد! درکمال تعجب دیدم تک و توک سوارش می شن... البته اول پرسیدم و بعد سوارش شدم.

با خودم می گفتم مردم چه تنبل شدن. خب در بیابان لنگه کفش کهنه هم غنیمتی است برای خودش. اینا چرا استقبال نکردن پس.

هنوز یکی دو ایستگاهی نرفته بود که دیدم ترمز که می کنه همه تعادلشون رو از دست می دن! به دختری که کنارم نشسته بود گفتم این چرا اینجوری می رونه؟ گفت انگار ناشی هست از اول که سوارش شدم همینطوری بوده...

یه دفه حس کردم پاهام توی کفش دم کرده. ترجیح دادم حالا که نشسته هستم کفشم رو بکنم و یه کمی پاهام تنفس کنن. بعد از اندک زمانی دیدم دختر بغل دستی داره کیفش رو دست می گیره و انگار می خواد ایستگاه بعدی پیاده بشه. با خودم گفتم بهتره کفشم رو دوباره بپوشم که این بنده خدا معطل نشه و زود از سرراهش کنار برم. همین که دولا شدم پاشنه کفشم رو بکشم. با کله رفتم تو میله جلوی صندلی! وقتی سرم رو بلند کردم اتوبوس کاملا متوقف شده بود و دور اتوبوس شلوغ. انگار به یه موتوری کوبیده بود و بازم به این شکل ترمز زد! حالا همه شوکه هستن و ترسیدن. ولی یه صحنه از همه خنده دارتر بود. تو این بین که راننده ترمز زده بود، اون قسمت وسط اتوبوس که گاهی هم مختلط میشه یه خانم حین ترمز زدن افتاده بود تو بغل یه جوون دبیرستانی. نکته جالب اینکه خانومه حدود 30 32 ساله بودو وقتی همه زدن زیر خنده که دیگه نگران نباش آقا ول کن این خانوم رو! تازه پسره یادش افتاد که خانم رو رها کنه!

حالا هی می خنده و میگه بابا خدا خودش دید من زن ندارم این بود که یکی برام فرستاد!!!

خداروشکر موتوری آسیبی ندیده بود البته به لحاظ جسمی ولی خب موتورش چرا. که بالاخره به توافق رسیدن طرفین و ما هم خیلی معطل نشدیم.

البته ناگفته نماند که در بین راه همچنان شاهد رانندگی افتضاح این راننده ناشی بودیم ولی خب بالاخره سالم به سر کوچه رسیدم خداروشکر.

با خودم فکر می کردم که حتما اون جماعتی که حتی به خودشون زحمت سوار شدن به این اتوبوس لکنتی رو ندادن می دونستن که راننده ش انگار اولین بار هست که داره اتوبوس می رونه!

از کنار کوچه منتهی به خونه می گذشتم که دیدم گربه ها واسه خودشون جولان می دن. عجب راحتم هستن. همچین ذل می زنن تو چشم آدم که آدم رو از رو می برن...

بعدش تصور کردم باید یکی شون بیاد تو اداره ما و شیرجه بزنه و موشا رو بگیره. بعد از دیدن این صحنه چندشم شد و سرم رو تکون دادم که با تنفس هوای بهاری صحنه های قشنگ تری رو تصور کنم.

+تاریخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 4 PM نویسنده نیلو گلکار |


راستش خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود. کلی حرف دارم که براتون بگم. ولی خب وقت نمی شد راستش که بیام و با شما دوستان در میون بذارمشون...

چند روزی هست که سخت درگیر تدارک منزل جدید برای پسرم هستم. از اونجایی که خانواده ماریا ایران نیستن تمام خرید وسایل و اینا به گردن ما افتاده...

من و همسری و پسرم هم که درگیر کار اداره و اینا هستیم فقط آخر هفته می تونیم دنبال خرید اینجور وسایل بریم. تا حالا به حالت دوپینگی که حتی تو زندگی خودم سراغ ندارم کلی از وسایل رو تهیه کردیم و به سلامتی کم کم می بریم تو خونه ی جدیدشون و بهشون کمک می کنیم در چیدمان اونا. البته یه هفته ای درگیر نقاشی خونه بودیم که به سلامتی تموم شد...

حالا فکر کنید ماه آینده بخش آموزشی سربازی پسرم هم شروع میشه.خوشحالم که آموزشیش تهران افتاده. امیدوارم این دوره هم بخیر بگذره.

ماریا سخت درگیر کلاس فارسی و آموزش اون هست. هر روز از صبح تا ظهر مشغول یادگیری فارسی در موسسه دهخدا هست. بعدازظهر مشغول کارای خونه ی جدیدش هست.

کارای اداری منم داره پیش میره. ولی خب یکی دو روزی هست که با دلهره میرم سرکار. حالا براتون تعریف می کنم چرا...

دیروز که رفتم اداره هنوز کیف و ظرف غذام رو جابجا نکرده بودم که یه لحظه چشمام شاهد ویراژ دادن یه موش بلا تو اتاق کارم بود! همینطور که مشغول احوالپرسی با همکارم بودم چشمام حرکت سریع و فرز این موش خاکی رنگ رو شکار کرد!

دیگه باید حدس بزنید بعدش یه جیغ ناخوداگاه کشیدم و دویدم بیرون اتاق. همکارام سراسیمه پرسیدن چی شده و گفتم هیچی یه موش چندش آور تو اتاق ما رژه میره. مسئول دفترمون با تمسخر اومده میگه ااااااااااااا اینکه تو اتاق من بود چی شد اومده تو اتاق شما!!!

بدون اینکه شوخی داشته باشم گفتم این جونور موذی تو اتاق شما بوده و با هم همزیستی مسالمت آمیز دارید!!

چرا اطلاع ندادید که بیان یه فکری بکنن؟ گفت یکی دو هفته ای هست که گفتم! با حرص گفتم یعنی چی باید حضوری می رفتید و مارو از شر این حیوون موذی نجات می دادید خب! واقعا که! بعدش دیدم نخیر بخاری از این آقا درنمیاد این بود که خودم دویدم به طرف پشتیبانی و یقه یکی رو گرفتم که یه فکری به حال ما بکنن. تا قبلش هم داشتم از وحشت می مردم که نمی تونم تو همچین اتاقی کار کنم. خلاصه یه همکاری یه تله موش آورد و منتظریم که به تور بیفته این موش بلا...

باورتون نمیشه که با حالت چندش به خونه برگشتم. تن خسته م رو جمع و جور کردم و شام درست کردم و برداشتم رفتیم خونه پسرم که مشغول کارای خونه بودن. خوشحالم که داره سروسامون می گیره. امیدوارم همه جوونا خوشبخت بشن.

+تاریخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 9 PM نویسنده نیلو گلکار |


سال نو با شادی آغاز شد. روز اول و دوم رو خونه بودیم. هفت سین قشنگی چیدم. ماریا کلی عکس از اون گرفت و برای خانواده ش فرستاد. با گلهای تازه سمبل و مریم کلی تزئین شده بود و با عطر گلهای بهاری خبر از فصلی نو و تازه می داد.

امسال برای خونواده ی ما عید متفاوتی بود. ماریا به جمع ما اضافه شده بود و کلی خوشحال بودیم... روز سوم هم همانطور که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم به جزیره کیش رفتیم. در بدو ورود به فرودگاه مهرآباد شاهد دعوای دو تا خانم بودیم اونم از نوع شدیدش و خیلی تو ذوقم خورد. به محض درگیری اونا ضربان قلبم بالا رفت و پاهام شروع کرد به لرزیدن!

وقتی روی نیمکت انتظار جاگیر شدیم. شنیدم که یکی دو تا از مسافرها در مورد یکی از اون خانوما می گفتن که انگار شیشه زده! چون دقایقی قبل هم با یکی دیگه توی رستوران درگیر شده بوده...

به دلیل خلوتی خیابونا خیلی زود رسیده بودیم. بعدش بهمراه همسری به کافی شاپ فرودگاه رفتیم و مختصر چیزی خوردیم.

وقتی چمدان هارو تحویل دادیم نفر اول بودیم ولی در کمال تعجب صندلی های ردیف 15 به ما اختصاص پیدا کرد. طبیعتا صندلی های جلو مال نورچشمی ها بود!

وقتی به کیش رسیدیم و وارد اتاقی که از قبل رزرو کرده بودیم شدیم اصلا نپسندیدمش! چون به نظرم ملحفه ها فقط مرتب شده بود و هرگز عوض نشده بود... حوله و دمپایی کم بود. تلفنی ازشون خواستیم. و حتی ملحفه هارو خودم عوض کردم!

هوا عاللللللللللللی بود. پارک دلفین ها هم واسه خودش جالب بود. اسکوتر برقی هیجان خودش رو داشت و خیلی لذت بخش بود. بازارهای خرید خیلی نظرم رو جلب نکرد. از قضا خیلی هم خلوت بود. بیشتر مردم به ویندو شاپینگ بسنده می کردن.

شاید چون کیفیت اجناس جالب نبود نسبت به قیمتش.

به دلیل معده درد دخترم چشممون به جمال بیمارستان کیش هم روشن شد. به نظر تمیز و مجهز می اومد. ولی یکی از محلی ها گفت بیمارستان به این عظمت هنوز ام آر آی نداره!

یه روز هم با دخترم به ماساژ رفتیم که واسه من خیلی لازم بود چون رگ سیاتیکم گرفته بود...

روز آخر هم که گشت جزیره داشتیم از اول صبح تا آخر شب که قرار بود به تهران برگردیم بارونی بود! هوا تمیز و قشنگ بود ولی بارونش آزاردهنده بود چون سامورائی می بارید و ما هم چتر نداشتیم!

وقتی به فرودگاه رسیدیم طبق معمول تاخیر داشت. تازه یه پرواز که نصفه کاره برگشته بود چون بال هواپیما آتیش گرفته بوده وسط راه! مسافرای بیچاره ش هم از ساعت 3 بعدازظهر تا آخر شب ویلون بودن!!!

کادر پرواز و کادر فنی فرودگاه همش با هم بحث و جدل داشتن و مردم بیچاره این وسط قربانی بودن...

وقتی رسیدیم خونه از خستگی بیهوش شدیم. فرداش مهمونی بزرگ فامیلی ناهار دعوت داشتیم. حالا فکر کنید که ساعت 4 صبح خوابیده بودیم و برای ناهار باید اونجا می بودیم. بچه ها که ترجیح دادن بخوابن و فقط من و همسری به نمایندگی از اونا شرکت کردیم... روی هم رفته خوش گذشت.

روزای بعدی هم همش به مهمونی گذشت. البته سه روز وسط رو اداره می رفتم. به نظرم مسخره بود چون درست دو سوم کارمندا مرخصی بودن.

فقط یه خوبی داشت و اونم خلوتی خیابونا بود که باعث می شد یه ربعه به محل کارم برسم...

تعطیلات آخر هفته رو هم که سرما خورده بودم و هنوزم ادامه داره .... سرمایی که توی زمستون نتونسته بود من رو از پا دربیاره...

+تاریخ شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 6 PM نویسنده نیلو گلکار |


سال 92 هم با تمام تلخی ها و شیرینی هاش گذشت. شاید بهتره بگم داره زورای آخرش رو می زنه...

و من به امید فرا رسیدن سالی نو ، پرتلاش، لبریز از  شادی، سرشار از موفقیت و از همه مهمتر که شاید بهتر بود اول ازش نام می بردم سلامتی هستم. چون جسم و روحی سالم لازم است که بدنبالش باقی موارد پیش بره...

نمی خوام سال جاری رو مرور کنم. چون گذشته ها گذشته. بهتره همه فقط ازش درس بگیریم و تجربه بیاموزیم و اندوخته هامون رو یه سروسامونی بدیم.

می خوام بگم از عملکردم تو این سال راضی بودم. چون نهایت تلاشم رو کردم. لذا از خودم رضایت دارم. و اما تمام تلاشم رو می کنم تا سال جدید رو با انرژی مضاعفی آغاز کنم و انشالا برام پربار باشه...

برنامه های زیادی برای سال جدید در نظر گرفتم. امیدوارم بتونم همه شون رو عملی کنم و به اجرا دربیارم.

همین جا فرارسیدن بهاری دل انگیز و خوش را به تمام دوستان وبلاگی، چه دوستان خاموش و چه آنهایی که با نظرات قشنگشون بنده رو مستفیض کردن تبریک می گم.

سالی خوش و نیکو از خداوند منان برایتان آرزومندم.

+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 12 PM نویسنده نیلو گلکار |


اتاق کارش درست روبروی اتاق کار ماست. البته چون میزش پشت در قرار گرفته بود معمولا نمی دیدمش. بجاش همکارش که میزش روبروی در اتاق بود مدام تو چشمم بود! ایشون هم مرتب آمار رفت و آمد من و بهاره( همکارم) رو داشت... از بس اون بنده خدا هم تو چشم نبود و هم دوست نداشت ارتباط برقرار کنه حتی در حد سلام و علیک! کلا نمی دیدمش. گفتم شاید سختشه با خانوما ارتباط داشته باشه ! این بود که اسمش رو هم نمی دونستم و " مستر خاموش " صداش می کردم.

هفته گذشته یکی از همکارای قدیمی بهاره اومده بود بهش سر بزنه( آخه بهاره هم همزمان با من به این امور اومده) همکار قدیمی در حال تعریف یه خاطره بامزه بود و من و بهاره از زور خنده اشک تو چشمامون جمع شده بود... که در همین حین یه آقای میانسال خوش قد و بالا اومد تو اتاق ما و بعد سلام و احوالپرسی یه راست رفت سراغ همکار قدیمی بهاره و بهش گفت ببخشید این سعید پسرم ( اشاره کرد به اتاق روبرو) غذا نمی خوره و خیلی لاغر و ضعیف شده شما نمی دونید چرا!!! همکار قدیمی گفت نه حاج آقا ببخشید من تو یه بخش دیگه هستم و پسر شما رو نمی شناسم. من و بهاره با توجه به رفت و آمدهای این آقا به اون اتاق متوجه " مسترخاموش "  شدیم.

بهاره گفت آخی من با خودم گفتم این طفلی چرا اینقدر لاغر شده و اینا ولی نمی دونستم چه اتفاقی براش افتاده... با پرس و جو از دیگر همکاران نزدیکش متوجه شدیم ایشون دچار شکست عشقی شده!!! و قرار بوده اواسط عید مراسم عروسیش برگزار بشه. با کمی دقت متوجه شدم مادر و البته برادرش تو اتاقش میرن و میان...

هم اتاقیش هم برای اینکه اونا راحت باشن بیچاره آواره شده بود. منم سر به سرش می ذاشتم که جوون مردم رو به چه روزی انداختی تو!

اونم می گفت بابا سعید یه فایروال دور خودش گذاشته و اصلا دوست نداره کسی سر از کارش دربیاره... خلاصه بعدش متوجه شدیم که " مستر خاموش" یه چهار پنج روزی لب به غذا نزده بوده... یه فرد افسرده ی کاملا بیمار شده بود.

اونروز گذشت و فرداش که رفتم اداره متوجه شدم انگار تلاش خانواده ش برای اینکه بره خونه بی نتیجه بوده و دست آخر اورژانس به دادشون می رسه و با تزریق سرم و اینا راهی بیمارستان میشه...

آبدارچی هم شاکی بود که چرا صبح که آمده فضای اونجا کثیف بوده و پر از سرنگ و خون و ... اینا بوده! اینارو که شنیدم خیلی بیشتر براش ناراحت شدم.

با بهاره شوخی می کردم که درسته با هم حتی سلام علیک هم نداشتیم ولی خب عروسی رو بگو که دیگه دعوت نیستیم!!!

البته بعدش معلوم شد عروسی پابرجاست و حالا بالاخره قصه از چه قرار بوده و ایشون چه نکته ای از عروس خانم شنیده و دیده خدا عالمه! که همون باعث بهم ریختن روحی این جوون شده. خدا باعث و بانیش رو هدایت کنه...

از اوضاع و احوال خودم بگم که بازم ماشین لباسشویی این یار دیرینه من خراب شده و از قضا موتورش غزل خداحافظی رو خونده! کلی حرص خوردم این هفته از دستش! حالا باید برم سراغ یه ماشین لباسشویی جدید...

دیگه اینکه به لحاظ روحی داغونم. چراشو نمی دونم. ولی همسری معتقده تو بدون اینکه خودت متوجه باشی در حد یه تراکتور اونم بی وقفه از خودت کار می کشی و همین باعث میشه که بدنت تحلیل بره و  یه دفه بریزی بهم!

امیدوارم این روزای پایانی سال رو خدا بخیر بگردونه. 

+تاریخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 10 AM نویسنده نیلو گلکار |


بالاخره رییس از ماموریت برگشت ولی با یه توپ پر! گفته بود کارا رو تحویل بدین و من هم گردنم از مو باریکتر فایلهارو دسته بندی کردم و تحویل مسئول دفترش دادم. امروز یه جلسه گذاشته من و سه تا همکارام رو خواسته از کار هر کس یه ایرادی گرفت و می گه شسته رفته نیست و منو گذاشتین سرکار!!!

من که هیچوقت نمی تونم در مقابل حرف زور ساکت بشینم بهش می گم دیگه هلوتر از این کار نمی تونستم کار کنم، شرمنده!

بعدش شروع کرده که چرا سر چهار می زنید بیرون! اینجا چرا ساعت کار انقدر کمه؟ و اینکه باید بمونید کاراتون رو تموم کنید و بعدا تشریف ببرید!!! بهش می گم مدیرگرامی من راس چهار می زنم بیرون ولی اگه کارم بمونه می برم خونه و تکمیلش می کنم...

خلاصه بعد دو ساعت جلسه کلافه کننده داشتم تو اتاقش بالا می آوردم! با همکارم بهاره زدیم بیرون و اومدیم به اتاقمون و اول هردومون یه نفس عمیق کشیدیم و با حالت شوک به هم نگاه می کنیم. بهاره می گه بهتره هرچه زودتر یه شوهر براش پیدا کنیم که دیگه اینطوری بهمون گیر نده!!!

می گم کدوم دیوونه ای میاد آینده ش رو خراب کنه آخه! مگه طرف از جونش سیر شده؟

بقیه همکارا که متوجه این جلسه جنجالی شده بودن اومده بودن از ما دلجویی... وقتی باهاشون درددل می کردم همه حق رو به ما می دادن.

در این بین همسری تماس گرفته بود و بهش گفتم سرم درد می کنه عجیب. اونم از همه جا بی خبر می گه مرخصی بگیر و زودتر برو خونه استراحت کن! بهش می گم مگه نمی دونی همینجوریش مدیر میگه ساعت کاریتون کمه... بعدشم باید از دو هفته قبل مرخصی بگیرید نه روز قبل! اونوخ تو میگی الان مرخصی بگیر؟ پشت تلفن شوکه شده بود و می گفت بهتره زودتر یه فکری به حال تاهلش بکنیم... بلکه یه قومی نجات پیدا کنن.

خدا آخر و عاقبت همه رو بخیر بگردونه علی الخصوص مارو...

یعنی به نظر شما باهاش چکار کنم؟

+تاریخ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 5 PM نویسنده نیلو گلکار |


الان خونه از تمیزی برق می زنه. پرده ها بوی گل می ده. شیشه ها شفاف و تمیز و درخشانه. بوفه و ظرفاش می درخشه. دیوارا کلی تمیز شده . وسایل آشپزخونه همه تمیز و مرتب. در کابینت هارو باز می کنی از نظم و تمیزی داده می زنه که تمیز شده... همه چی مرتب و سرجاشه. اما من داغونم! از بس از خودم کار کشیدم این چند روزه...

هر سال یه آقایی می آمد و کلی کمکم می کرد ولی خب امسال گفت دیر تماس گرفتی خانم و من فکر کردم شما قصد داری خونه تون رو نقاشی کنی! واسه همین وقتم پره! دیدم داره کلاس می ذاره و گفتم مشکلی نداره از یه کارگر دیگه خواهش می کنم بیاد... بعدش دوست همسرم گفت یه آقایی می شناسه که کارش خوبه و ترو فرزه... باهاش قرار گذاشته بودم شنبه بیاد و کار تمیز کردن در و دیوار وشیشه رو برام انجام بده. ولی یه روز قبل که خواستم قرارم رو باهاش فیکس کنم برگشته می گه کی ؟ من؟ کجا؟ انگار به شما گفته بودم یکشنبه!!! بهش می گم مرد حسابی تو که کارت هست مگه یادداشت نمی کنی که به آدما کی وقت میدی و اینا! دیدم از بیخ عربه!

این بود که دست به دامن یکی از دوستام شدم و یه خانم معرفی کرد... خانومه که اومد کار تمیزکاری دیوارهارو بهش سپردم و خودم توی آشپزخونه مشغول شدم. البته روز قبلش بوفه و ظرفاش رو شسته بودم و مرتب کرده بودم. حالا هم آشپزخونه تمیز می کردم و هم یکی یکی پرده هارو باز می کردم و داخل ماشین لباسشویی می انداختم...

خانومه کارش خوب بود ولی زیادی اسلو موشن بود! تا جایی که وسط کار بهش می گفتم خانومی دست بجنبون شب شد!!

اونم می گفت آخه لک داره! می گفتم من دارم می بینم همه چی اوکی هست پس دیگه قسمش نده توروخدا! دیگه نه حوصله دارم و نه انرژی و نه وقت که بخوام یه روز دیگه هم مرخصی بگیرم. دست آخر هم انقدر فس فس کرد که حتی سرویس هارو هم خودم شستم! تازه پسرم آخراش رسید و کلی باز کمک کرد و پرده های شسته شده رو  نصب کرد. همسری هم که تا دیروقت جلسه داشت و کمک بزرگش گرفتن غذا از بیرون بود تا بدون شام نخوابیم...

ولی شبش از دست و پا درد داشتم بیهوش می شدم. یه مسکن خوردم و غش کردم. فرداش که رفتم اداره از بس که ماهیچه های دست و پاهام درد می کرد مثل آدم آهنی راه می رفتم!

همش هم با خودم تو دلم می گفتم این کارگرایی که هر روز یه جا میرن این کارا رو انجام میدن شب چطور می خوابن؟ چه کار طاقت فرسا و سختی دارن! خدا به همگی شون توان بده واقعا...

همش هم این مکالمه آقای مجری و کلاه قرمزی می اومد تو ذهنم و خندم می گرفت:

آقای مجری: خب بچه ها ما برای چی خونه تکونی می کنیم؟

کلاه قرمزی: چون می خوایم خودمون رو عذاب بدیم آقای مجری!

+تاریخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 3 PM نویسنده نیلو گلکار |


نمی دونم قبلا بهتون گفته بودم یا نه که ما خودمون توی اداره باید برای خودمون چای بریزیم. اون هم به این دلیل که نیروی خدماتی کم داریم... مثلا برای هر دو طبقه فقط یک آبدارچی هست که تنها فرصت آماده کردن چای رو داره و تنها برای مدیران و مشاوران این دو طبقه چای می بره! باقی کارمندان که بنده هم جزو اونام خودشون چای می ریزند. من که لیوانم رو هم خودم می شورم چون شستن خودم رو قبول دارم فقط!

امروز بعدازظهر سردرد بدی داشتم، از طرفی هم صدای سلام و احوالپرسی مردی رو شنیدم که برام آشنا نبود وبا یکی از مشاورین گپ می زد و اظهار دلتنگی و ... در همین حین لیوان به دست به طرف آبدارخونه رفتم تا یه چای واسه خودم بریزم. این مهمان ناآشنا دنبال من اومد تا آبدارخونه سراغ  آبدارچی محترم رو گرفت. شونه هام رو بالا انداختم و گفتم حتما تو اتاقا هستن! گفت میشه خواهش کنم برید صداشون کنید که نامه شون رو بگیرم!!! با حالت شوک گفتم چرا من باید برم! گفت خب صداشون بزنید خانم!

در همون حین مسئول دفترمون رو دیدم که با کسی مشغول صحبت بود گفتم خب به آقای مجیدی بگید زحمتش رو بکشه... یه جورایی حتی انگار ناراحت شده بود که چرا ازش نافرمانی کردم!!!

ذهنم مشغول بود. بعد از مسئول دفترمون پرسیدم این آقا کی بودن؟ گفت از اداره راس اداره ما میاد... گفتم اسمشون چیه؟ اونم گفت . فلانی... چطور مگه! گفتم هیچی فکر کنم من رو با آبدارچی این طبقه اشتباه گرفته بود! چون انگار مرسوم نیست تو اداره دولتی کسی خودش چای بریزه. لذا ایشون تصور کردن من آبدارچی هستم! بعد با ژست خاصی گفتم حالا بهم میاد!!!!؟؟؟

+تاریخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 7 PM نویسنده نیلو گلکار |


الان از اون روز 19 سالی می گذره... با توجه به اینکه یه بار زایمان طبیعی رو تجربه کرده بودم دیگه می دونستم چه مراحلی رو باید پشت سر بذارم. یادمه آخرین جمعه ماه رمضون بود. اصلا میلی به غذا نداشتم. واسه همین داشتم با خودم کلنجار می رفتم که ای کاش این روزای آخر هم بگذره و نوزادم صحیح سالم بدنیا بیاد. این بار هم سونوگرافی برای تشخیص جنسیت نکرده بودم ولی دلم بهم می گفت این بار دختره. چون تمام حالاتم با اولی فرق می کرد. گرچه پسرم خیلی دلش می خواست یه داداش کوچولو براش بیارم که همبازی فوتبالش بشه ولی خب خدا صلاح دید یه خواهر کوچولو نصیبش کنه که بعدها تو سروکله هم بزنن ...

وقتی ساعت 12 شب به بیمارستان رسیدیم و مامایی که شیفت بود منو معاینه کرد گفت وا خانم نزدیک زایمانت هست چرا انقدر دیر اومدی! گفتم خب در طول بارداری خیلی درد کشیدم و از اونجایی که هنوز یه هفته ای به تاریخی که دکترم اعلام کرده بود مونده فکر نمی کردم موقعش باشه! با دکترم تماس گرفت و من رو راهی اتاق زایمان کرد. یه سه ساعتی طول کشید تا دخترم بدنیا اومد. یه دختر با موهای مشکی پر... صورتی بانمک و چشمایی کشیده. البته جیغ های کوتاهی می کشید که بتونه جنسیتش رو اعلام کنه!

وقتی به بخش منتقل شدم و نوزادم رو آوردن شیر بدم احساس خوبی از بغل کردنش بهم دست داده بود، مهمتر از اون اینکه اینبار با حوصله و تجربه قبلی بهش شیر می دادم... ماماها وقتی نوزاد رو برای شیردهی می آوردن اتاق مادران با یه فاصله ای می آمدن و نوزاد رو می بردن به اتاق خاص خودشون. اما انگار یادشون رفته بود دخترک من رو ببرن اتاق خودش! این بود که تا 11 شب کنار مادرش بود و منم از همراهیش لذت می بردم...

وقتی به پسرم که پیش عمه ش مونده بود گفتم براش یه خواهر کوچولو آوردم با ناراحتی گفت ای بابا من که گفته بودم یه داداش کوچولو می خوام ... حالا با این که نمیشه فوتبال بازی کرد!!!

از اون به بعد هم هر وقت دعواشون می شد بهم می گفت اصلا می دونی چیه مامان بهتره این دختر لوس رو ببری همون بیمارستان و پسش بدی و بهشون بگی که یه پسر به ما بدن!!!

اما الان هر دو از کنار هم بودن لذت می برن و کلی با هم رفیق شدن. دیشب تولد نوزده سالگی دخترم رو جشن گرفتیم و البته امسال کمی متفاوت بود چون صاحب یه زن برادر هم شده و یه کادوی قشنگ هم از ایشون گرفت( یه انگشتر خوشگل) ...

شب خوبی بود و در کنارهم خوش گذشت و من تمام خاطرات بدنیا اومدنش رو تو ذهنم مرور می کردم. چه خوبه که تولد فرزند همیشه بهترین خاطره هر مادری هست...

+تاریخ سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 9 AM نویسنده نیلو گلکار |