مرز چهل سالگی
خاطرات و مسایل اجتماعی روز

دیگه کلاسای آموزشی که گفتم در اداره جریان داره رو به اتمام هست. البته واحد ما در عین حال که داره آموزش می بینه از اونجایی که واحد نوپایی هست و از طرفی جزء واحدهایی هست که باید مورد بازدید قرار بگیره. مدیرمون با برنامه ریزی قبلی مارو موظف کرد که حتما در مورد فعالیت هامون یه پاورپوینت درست کنیم و موقع بازدید کارآموزان اونو ارائه کنیم.

خب ما نقش دوجانبه داشتیم هم کارآموز بودیم در بقیه واحدهای سازمانی و هم باید به بقیه کارآموزان پروژه هامون رو معرفی می کردیم! راستش هم تو جلسه صبح و هم یک ساعت در جلسه بعدازظهر مدیرمون کلی صحبت کرد و به معرفی امور ما پرداخت و کارآموزان حسابی مغزشون خورده شده بود و تاب و تحملشون رو از دست داده بودن که بالاخره تو یکی دو ساعتی که از جلسه بعدازظهر باقی مونده بود به ما هم فرصتی داد تا به معرفی کارها و فعالیت هامون بپردازیم...

و البته بنده اولین نفر از بین همکارای گروهمون بودم که کارم رو ارائه کردم و مختصر مفید شرح فعالیت هام رو تو این واحد دادم. تعریف از خود نباشه با استقبال کارآموزان مواجه شد و همگی تایید کردن که الحق که سابقه تدریس داری و قشنگ صحبت می کنی!!! البته از تم پاورم هم خیلی خوششون اومد و کلی تعریف کردن.

دست همسری این وسط درد نکنه که این تم قشنگ رو از گنجینه لا یتناهی لپ تابش برام پیدا کرده بود! از اونجایی که ایشون عادت داره حتما توی تدریسش از پاورهای جالب استفاده کنه همیشه دستش پر هست.

و اما برخلاف سایر واحدهایی که بازدید کرده بودیم و مدیر مربوطه شون کلللللللللللللللی از فعالیت های کارمنداش تعریف کرده بود، دریغ از یک کلمه تحسین آمیز و تشویقی که از دهان مدیر ما بیرون بیاد!!! راستش رو بخواین خستگی به تنم موند!

اگه خود همکارامون هم از هم تعریف نمی کردیم که دیگه هیچی. خب من معتقدم حتی اگه بابت کارامون حقوق می گیریم ولی یه کلمه تشکر به هیج جایی برنمی خوره و از کسی کم نمی کنه!

اصلا درکش نمی کنم این خانم رو واقعا! راستش مثلا من همیشه از یه راننده تاکسی یا خدماتی هم درعین حال که دستمزدش رو می پردازم  زبانی هم تشکر می کنم. حالا چرا ایشون عادت به این کار نداره خدا عالم است  و بس.

امیدوارم شما جزء اون عده ای باشید که در برابر زحماتی که دیگران می کشند قدردان هستید و حتما تشکر زبانی یادتون نمی ره .

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 2 PM نويسنده نیلو گلکار |

در ادامه آموزشی که در اداره داریم. همچنان بازبینی از حوزه های مختلف ادامه داره. در این بین گاهی از اتاقهایی بازدید می کنیم که حتی اگه بهم بگن فقط امروز اینجا بشین و اصلا کاری هم انجام نده و بهت دستمزد می دیم هرگز قبول نمی کنم! از بس که محیط کارشون نامرتب، بهم ریخته و شلخته وار هست! تعجب می کنم که چطور این جماعت دو سوم عمر خودشون رو در همچین اتاقی می گذرونن... می تونم بگم محیط کاری شون فاجعه س. حالا چرا اهمیت نمی دن خدا می دونه.

به نظر من کسی که دور و اطرافش شلخته باشه طبیعتا ذهن شلخته و غیرارگانایزی هم داره. اونوخ این آدم چطور می خواد واسه جامعه و شهروندان تصمیم بگیره و مشکلی از مشکلاتشون رو حل کنه!؟

خلاصه که هرروز خسته تر از دیروز کلاسها رو تموم می کنم و به اتاقم برمی گردم و البته فرصتی برای انجام کارای محوله ندارم و تن خسته م رو برمی دارم و از اداره بیرون می زنم... به امید اینکه هرچه سریع تر این کلاسها و بازدیدها تموم بشه.

بخش دوم کارهام وقتی به خونه برمی گردم شروع میشه. امروز انقدر خسته بودم که لباسهام رو عوض کردم و روی مبل خوابم برد... خیالم راحت بود که شام از قبل دارم و نیازی نیست با این همه خستگی برم توی آشپزخونه مشغول شم. دیروز به اندازه کافی از صبح تا شب توی آشپزخونه بودم.

چون تا ظهر که مشغول لباسها بودم که بریزمشون توی ماشین وجمع و جورشون کنم. ناهار گذاشتم. اومدم بعدازظهر یه استراحتی بکنم که یه دفه چند تا از نزدیکان تماس گرفتن که نیلو امشب هستین؟ یه سر می خوایم بیایم دیدنتون! و این یعنی شام در خدمتشون باشم...

خلاصه عطای استراحت رو به لقایش بخشیدیم و رفتیم توی آشپزخونه و تا 11 شب در آن مکان دل انگیز سکنی گزیدیم!

گفتم امروز چرا انقدر خسته م ! از بس دیروز روی پا ایستادم. ولی این چرت غروبی بسیار چسبید و خستگی از تنمان بدر رفت.

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 8 PM نويسنده نیلو گلکار |

یه روز که از انجام پروژه محوله تو اداره کلافه بودم و مریم همکارم  کلافه تر از من بخاطر اینکه نتونسته بود قرار اداری که با مسئول مربوطه تو یکی از وزارتخونه ها گذاشته بود رو بخاطر نبودن خانم دکتر از دست بده اونم چون معرفی نامه نداشت فضای غرغرویی رو برامون ایجاد کرده بود.

من استرس عجیبی داشتم چون باید یه دنیا شاخص و داده رو جمع آوری می کردم و توی اکسل می گنجوندم و بعدش تحلیل داده ها رو با جزییات شرح می دادم و راهکارنهایی رو هم عنوان می کردم! تو دلم می گفتم عجب کار پراسترسی نصیبم شده. نه اینکه تو کار تنبل باشم ها این مدیرمون کلا آدم رو می ذاره تو قوطی! تو یه فرصت کوچولو کلی کار بزرگ ازت می خواد تازه منطق هم نداره که انگار تو یه ربات هستی و ایشون فرمانده. خلاصه با هر بدبختی بود به یه جایی رسوندمش. تو این فرصت به بقیه همکارای جدید گفته بودن براتون کلاس آموزش آشنایی با بخش های مختلف اداره گذاشتیم و البته اسمی از من و مریم نبرده بودن.

بعد از این همه بدبختی که سر این پروژه آخری کشیدم دیدم مسئول دفترمون زنگ زده میگه نیلو خانم شما بهمراه مریم هم باید تو کلاسا شرکت کنین! اولین واکنش من: اونوخ پروژه هام چی میشه؟ گفت رییس بزرگ گفته فعلا کلاسای آموزش در اولویت هست که تا حدودی خیالم راحت شد...

حالا یه هفته ای هست که از صبح تا عصر کلاس داریم. صبح ها کلاس تئوری و بعداز ظهرها حالت عملی می ریم تو فضای حوزه مربوطه و با حوزه وظایف اونها آشنا می شیم. آخر کلاس سردرد بدی می گیرم از بس همش برامون حرف می زنن. ولی در کل راضی هستم چون واقعا با بخش های مختلف اصلا آشنایی نداشتم ولی الان کامل در جریان قرار گرفتم.

تو این بین فضای کاری بعضی جاها رو دوست دارم هم به لحاظ فیزیکی و هم اتمسفر حاکم بر اون ها ولی بعضی بخش ها اصلا محیط کار خوبی ندارن! مثلا اتاق هاشون نامرتب هست و کسالت بار! و هوای اون سنگین و کثیف! جوری که یکی دو بار مجبور شدم بخاطر حالت تهوعی که بهم دست داد وسط کار از اتاقشون بزنم بیرون!

تازه جنس کارشون رو هم اصلا دوست نداشتم. به لحاظ مدیریتی هم یکی دو تاشون مدیرای خوبی داشتن. گاهی فکر می کنم درسته که خانم دکتر سختگیر هست ولی خب عوضش تمیزه و خودش وسواس داره و هوای اتاقش تمیزه و فضای اون خوبه! یا کلا یه کلاسی داره و اهمیت می ده به خیلی مسائل... ولی خب خیلی بخش های دیگه اینطوری نبودن.

مریم و گلی همکارام بهمراه من وقتی توی کلاس نشستیم کلی مسخره بازی درمیاریم و می خندیم. اگه این کارا رو هم نکنیم که خیلی بهمون سخت می گذره. ولی تو این اوضاع زبانزد عام و خاص شدیم! البته به شیطنت و شلوغی. خلاصه بخش ما لو رفته حسابی!

امیدوارم بازم فرصت پیدا کنم که بیام اینجا و براتون تعریف کنم. دلم برای همه تون تنگ شده و دوست دارم مثل قبل ارتباط بیشتری داشته باشم ولی متاسفانه این روزا سرم خیلی شلوغه!

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 8 PM نويسنده نیلو گلکار |

ایام محرم امسال کمی با سالهای قبل متفاوت بود و اون هم بخاطر وجود ماریا در جمع ما بود. مثل هر ساله پسرم هر شب از این دهه رو به هیئتی که برادرم دست اندرکار اون هست می رفت و البته ماریا هم او رو همراهی می کرد. من اما شبهایی به اونها می پیوستم که فرداش روز تعطیل بود. چون روزایی که باید به اداره می رفتم اصلا توانایی نداشتم به موقع صبح زود بیدار بشم!

ولی خب اینا جوون هستن و عشق حسینی هم باعث می شد که بی خوابی و کم خوابیش رو تاب بیارن... ماریا خیلی زود تونست با اعضای آشپزخونه هیئت آشنا بشه و هر شب به اونها کمک کنه و از این کار خیلی هم لذت می برد. البته اولین شبی که شاهد ذبح گوسفند قربانی جلوی هیئت بود کلی برای گوسفند بیچاره اشک ریخت و دلسوزی کرد! ولی شبهای دیگه کمی براش عادی شده بود...

عکسهای قشنگی از تزیینات قشنگی که جلوی هیئت های مختلف شهر می دید شکار می کرد. کلی برای خونواده ش از این عکسهای مخصوص مراسم عزاداری فرستاد و هیجانات خودش رو با اونا تقسیم کرد...

و اما تو این مدتی که گذشت تو اداره کلی گرفتار بودم و سرم شلوغ بود. از یه طرف پروژه های ریز و درشت خانم دکتر دورم رو گرفته بود، از یه طرف رییس بزرگ حکم کرده بود که توی کلاسای آموزشی که اداره برامون تدارک دیده شرکت کنیم. تا اینکه خانم دکتر کوتاه اومد و یه کم تاریخ دریافت پروژه هارو عقب تر انداخت و باعث خشنودی بنده و همکاران شد... روز قبل از تعطیلی اداره اعلام کرده بود که ناهار اون روز بعنوان نذری بین کارمندان توزیع میشه ولی خب انقدر بعد اون کلاس 4 ساعته سردرد شده بودم که دلم می خواست پیش نماز اداره سریع تر صحبت هاش رو جمع کنه که ناهار بخوریم چون بلافاصله هم کلاس تایم بعدی شروع می شد! ولی خب نه تنها روحانی گرامی کلی طولش داد بلکه مداح بعدش هم دیگه دست بردار نبود! ولی هرچی بود بالاخره بعد نماز و ناهار راهی کلاس بعدازظهر شدیم و از اون استفاده کردیم ولی خب به دلیل برگزاری چنین مراسمی کلاس تا 5 و نیم بعدازظهر ادامه پیدا کرد و کلی وقتمون رو گرفت و طبق معمول در راه برگشت به خونه ،خیلی توی ترافیک معطل شدم.

از طرفی، به مامان قول داده بودم که اون شب رو حتما به هیئت برم و غذای نذری رو هم بزنم که متعلق به خودمون بود و البته مامان و خواهرا طفلی ها بیشترین کارها رو انجام داده بودن... جاتون خالی قیمه بسیار خوشمزه و پر ملاتی هم شده بود. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سبزی خوردنی رو که از روز قبل آماده کرده بودم بهمراه ترشی بندری به خونه مامان ببرم و برای مهمانان خاص خودمون داخل منزل مامان کنار غذای نذری بذارم. خداروشکر پذیرایی از مهمونای ابی عبدالله به خوبی انجام شد و همگی از غذای نذری رضایت داشتن. امیدوارم عزاداری های شما هم قبول درگاه عبودیت واقع باشه انشالا...

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 10 PM نويسنده نیلو گلکار |

راستش انقدر همه از سرمای شمال و بارونی بودن و اینا گفته بودن که فکر می کردم تمام سفر رو باید پشت پنجره ویلا بشینم و نظاره گر بارون پاییزی باشم...

امااااااااا برخلاف تصور هوا خیلی توپ و عالی بود! از تهران که می رفتیم هوا آفتابی و خوب بود، همچنین تو جاده و همینطور نوشهر که مقصد ما بود. بین راه یه جا چای خوردیم و یه جا هم از آشکده کوهستان آش رشته خریدیم و جاتون خالی تو اون هوا مزه داد...

قبل از اینکه به ویلا بریم سر راه از بازار سنتی کلی میوه و سبزیجات و گوشت و مرغ خریدیم که نخوایم بخاطر مصارف روزانه این راه رو بریم و بیایم. آخه محل ویلا تا شهر کمی دور بود. به ویلا که رسیدیم وسایل و خریدهارو جابجا کردیم و طبق معمول تو آشپزخونه مشغول شدم. گرچه خواهر همسری هم با بچه ها بودن ولی خب مسئولیت خطیر آشپزی به گردن بنده افتاد بخصوص که غذای بدون گوشت ماریا  هم نسخه ش دست من بود!

ولی خب آخر شب که دوش گرفتم دیگه جانی در بدنم نمونده بود... البته از خوشی بچه ها منم خوش بودم و تا حدودی خیالم راحت.

فرداش طبق قرار به تله کابین نمک آبرود رفتیم و از فضای قشنگ و طبیعت اون لذت بردیم و کلیییییییی عکس گرفتیم. اونجا هم از آش رشته و سیب زمینی و ذرت بچه ها لذت بردن و یه ته بندی بود تا به خونه بیایم و گرسنه نمونن...

شبش هم رفتیم کنار دریا و از سکوت و آرامش و آب زلال اون لذت بردیم. باعث تعجب بود که انقدر آب تمیز بود! چون هر بار که تو فصل گرم سال به اونجا رفته بودم اصلا تمیز ندیده بودمش... یه آقایی هم همون کنار مشغول ماهیگیری بود. حداقل به خودش زحمت نداده بود که جلوتر روی یه تخته سنگ بشینه که بتونه تو اون تاریکی چیزی صید کنه! یه قوری چای از قهوه خونه کناری گرفتیم و نوش جان کردیم و از این همه آرامش لذت بردیم.

روز بعد یه گشتی توی شهر زدیم و یکی دو تا فروشگاه سر زدیم. جالب بود که به توصیه دوستان، من فقط لباس گرم با خودم برده بودم تا جایی که مجبور شدم یه مانتو تریکو از ماریا قرض کنم چون دیگه تحمل لباس گرم رو تو اون هوا نداشتم.

بعدازظهرش هم مجددا به ساحل رفتیم و قایق سواری کردیم. البته ما قایق موتوری سوار شدیم ولی پسرم و ماریا ترجیح دادن از این دونفره ها که پا می زنن سوار بشن. دخترم هم وقتی نزدیکشون شدیم کلی باهاشون شوخی می کرد و می گفت انقدر پا بزنین تا خسته شین...

شب هم رفتیم به رستوران اکبرجوجه و متوجه شدیم در طبقه بالای رستوران، یه عروس داماد و مهموناشون دارن پذیرایی می شن. ماشین گل زده، بیرون توی پارکینگ خودنمایی می کرد. از پایین که نگاه می کردی مهمونا رو از کنار نرده ها می دیدی و تیپ معمولی که داشتن خیلی نشان از مجلل بودن عروسی نداشت. ماریا و دخترم و خواهرزاده همسری داشتن از فضولی تلف می شدن که عروس رو ببینن! هیچ شواهدی دال بر شادی دیده نمی شد و یه شام مختصر بود که به فامیلهاشون داده بودن و دست آخر فقط صدای کف زدن به گوش رسید که اونم همزمان شد با کف زدن ما برای ماریا که به اصرار همسری حاضر شد از جوجه اون شب کمی تست کنه و روزه گیاهخواری خودش رو بشکنه! ماریا تعجب کرد که چرا طبقه بالا هم دارن همزمان با ما براش کف می زنن! کلی به این اتفاق خندیدیم...

فرداش هم وسایل رو جمع و جور کردیم و برگشتیم خونه ولی بنده تا پاسی از شب مشغول جمع و جور و شست و شوی لباس بودم چون دیگه فرصتی نبود و باید امروز اداره حاضر می شدم.

+ تاريخ شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 1 PM نويسنده نیلو گلکار |

از صبح که رسیدم اداره دیدم روشن بودن فن بهم نمی چسبه و یه نموره هم سردم شده...

خاموشش کردم و بجاش پنجره اتاق رو باز کردم که از خنکای طبیعی هوای پاییزی بهره مند بشم!

از بس این تابستون العطش گرما داشتم و همش در جستجوی هوایی خنک، باورم نمیشه این خنکارو!

من که ذاتا هرگز از زمستون و پاییز خوشم نمی اومده، حالا یه جورایی انتظار خنکی هوا و زمستون و بارون و برف و انتظار برای تاکسی و سوز هوای سرد و کاپشن و بارونی و چتر و پالتو و شال گردن و اینارو دارم می کشم!

والا این تابستون پوست انداختم از بس ازگرما اذیت شدم. اون از ماه رمضون با اون ساعت طولانی و العطش هواش و ساعات کم نشده کاری و تشنگی و بی حالی و ... بعدشم فن خراب اداره و یه اتاق تب دار و گرمازدگی شدید و ... چه پوست کلفتم که زنده موندم، والله...

امیدوارم از این به بعدش همش بارش باشه و ... خنکی و ...  برف و ... البته اگه خدا دلش برامون بسوزه با این بی آبی... اصلا وقتی می گن کم آّبی داریم، همش غمم می گیره...

ماریا امروز امتحان پایان ترم فارسی داشت. دیشب که خونه ی ما بودن کلی نگران بود و استرس داشت! گفتم نگران نباش پاس می شی. خلاصه امروز اس داد که پاس شده و کلی خوشحال بود...

دیشب پسرم زنگ زد که ما شب شام میایم پیش شما گفتم چه غذایی جدید خوردین که یه چی دیگه درست کنم. خندید و گفت غذاهای ماریا! اونم از اون سوی خط می گفت چی داری میگی؟ پسرم به انگلیش براش توضیح داد... اونم گفت یادت باشه که من الان فارسی می فهمم پس اگه غیبتم رو بکنید متوجه میشم! گفتم بگو ما اگه هم غیبتت رو بکنیم از خوبیت می گیم! گفت مامانت رو می دونم ولی از تو مطمئن نیستم!

خلاصه دیشب کلی سربه سرش گذاشتیم که نگران نباش و پاس می شی و مهم نیست و ... ولی انگار کنکور داشته باشه همش استرس داشت و به محض اینکه بهش گفتم من برات دعا می کنم و حتما پاس میشی گفت ممنون امیدوارم اینطور باشه و خیالش تا حدودی راحت شد.

هفته دیگه به یه سفر شمال می ریم و یه نفسی تازه می کنیم . به امید اینکه خوش بگذره و از این هوای سرشار از دود و دم و سرب فاصله بگیریم و کمی اکسیژن اعلا تنفس کنیم. امیدوارم شما هم آخر هفته خوبی داشته باشین. راستی پیشاپیش عیدتون مبارک باشه...

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 1 PM نويسنده نیلو گلکار |

عیدی که گذشت اصلا عید خوبی نبود... روز عرفه همزمان با به گوش رسیدن نوای دعای عرفه از مسجد نزدیک اداره ، همسری تماس گرفت و گفت مادر لیلی فوت کرده! البته این پیرزن دو سالی بود که از بیماری های مختلف رنج می برد و قدرت تکلم خودش رو هم از دست داده بود. این اواخر از طریق گاواژ تغذیه می شد و اصلا حالش خوب نبود. حتی می شه گفت دیگه هشیار هم نبود و بیشتر در خواب بسر می برد تا بیداری...

حالم یه جوری شد وقتی فهمیدم تو همچین روزی تموم کرده... از خدا براش طلب مغفرت کردم و دلم گرفت بخاطر لیلی (جاری) که دیگه بجای درآغوش کشیدن مادر مهربون خودش فقط می تونه سرش رو روی سنگ قبر اون مرحوم بذاره و از دلتنگی هاش بگه...

دیروز از صبح زود به خونه این مرحومه رفتیم و مراسم خاکسپاری رو برگزار کردیم. البته بماند که دفن فوت شده ها توی بهشت زهرا خودش داستان داره تو اون همه خاک و خل و شلوغی و مداحانی که فوت شده هارو به نوبت تلقین می گن و مداحی می کنن برای خانواده هاشون در غم از دست دادن اونا...

انتهای مراسم لیلی بی تابی می کرد که بیشتر کنار مزار مادرش بمونه و چند آیه ای قرآن براش بخونه و من داوطلب شدم که همراهیش کنم...

همه مهمانها و حتی اعضای خانواده لیلی خداحافظی کردن و به سالنی که برای پذیرایی از مهمونا برای ناهار تدارک دیده بودن رفتن.

همینطور که مشغول قرآن خوندن بودیم همراهان یکی از فوت شده ها در دو طرف مزار طرف ایستاده بودن و بهم تیکه های آنچنانی نثار می کردن! با تعجب بهشون نیم نگاهی انداختم و دیدم خدای من به ظاهرشون نمیاد که از این جور کولی بازی ها دربیارن و اینطوری از خجالت هم دربیان. حالا جنازه فوت شده شون اون وسطه و این دو گروه همینطور با الفاظ رکیک و زشت به همدیگه حمله ور می شن. البته از زن بودن خودم خجالت کشیدم چون اگه مردهاشون میانداری نمی کردن اوضاع از این هم بدتر می شد!

خلاصه بعد یه نیم ساعتی ما هم مجددا فاتحه ای نثار روح تازه گذشته کردیم و به رستوران مورد نظر رفتیم.

سردرد بدی داشتم و کلا یکی دو قاشق بیشتر از گلوم پایین نرفت. از همه خداحافظی کردیم و سرسلامتی دادیم و به خونه برگشتیم. یه راست لباسهامون رو ریختم تو ماشین لباسشویی که به نظرم خیلی آلوده و خاک آلود بودن...

بعدش یه دوش سریع گرفتم و نماز خوندم و خوابیدم. وقتی بیدار شده بودم همش به فکر بی ارزش بودن دنیا و بی وفایی اون بودم...

از وقتی پسرم کمدهارو تخلیه کرده بود هنوز فرصت نکرده بودم لباسهامون رو که توی کمد در حال انفجار بودن جابجا کنم واسه همین این فرصت رو مغتنم شمردم و لباسهای خودم و همسری رو جابجا کردم و کمد لباسهام تونست نفس بکشه!

حالا می تونستم ببینم لباسام چی هست و کجاس! چون تو مدتی که ماریا اومده بود کلی با کمبود جا برای لباسهامون مواجه شده بودم.

خداروشکر کمدها مرتب چیده شد و یه گوشه از تمیزکاری پاییزی انجام شد! حالا تا بقیه ش سرفرصت انجام بشه.

خب یه زمانی خونه دار بودم و از ساعاتی که توی خونه داشتم استفاده می کردم و تمام کارها رو بطور متوالی و سریع انجام می دادم ولی الان وقتم کمتره و خرد خرد کارها رو پیش می برم.

صبح که اومدم اداره حس یه روز کاری بعد یه تعطیلی رو نداشتم چون در اصل روز عید رو بعنوان یه تعطیلی خوب نگذرونده بودم... البته امیدوارم واسه شما دوستان گلم عید خوبی بوده باشه...

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 2 PM نويسنده نیلو گلکار |

دیروز اتاق کارمون رو تو اداره تغییر دکور دادیم. راستش یه جورایی چیدمان خوبی نداشت.

با همکارام که دو تا خانم دیگه هستن تصمیم گرفتیم یه دستی توی دکور اون ببریم. از مسئولین ذیربط درخواست یکی دو تا تابلو کردیم. بعدش جای کمدها رو تغییر دادیم.

کلیییییییییی اتاقمون دلباز شد. همکارای دیگه کلی تعجب کردن که چه زود تابلوهای درخواستی به دستمون رسید.

خداروشکر نیروی خدماتی مربوط به طبقه ما هم عوض شد و من دیگه راحت شدم و احساس امنیت می کنم.

این جور تغییرات توی روحیه مون خیلی تاثیر می ذاره و همه چی از اون یکنواختی درمیاد.

امیدوارم تو اولین فرصت بتونم یه دستی هم به سروگوش خونه بکشم و برای فصل سرما تمیزش کنم!

همیشه واسه تمیز کردن مرحله پاییزی یه کم تنبلم. چون امیدی به بهار ندارم همش سرما و اینا در انتظار هست.

ولی امیدوارم هر چه زودتر این فرصت بوجود بیاد.

هرکس وارد اتاقمون میشه می گه چه خوب شده اینجا! و همین جمله حس خوبی بهمون میده.

+ تاريخ سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 11 AM نويسنده نیلو گلکار |

باز مهر آمد...

بوی دفتر و کتاب نو. روپوش نو ، کیف نو، لوازم تحریر نو...

اما من الان می خوام از اون مهری بگم که تازه انقلاب پیروز شده بود و جون گرفته بود ولی انگار به کام دیگران تلخ آمده بود...

یادمه اواخر شهریور زمزمه های حمله صدام به خوزستان و شهرهای جنوبی و غربی بالا گرفته بود...

یادمه مامان و مامان بزرگ طبق عادت دیرینه اواخر شهریور و چند روز اول مهر با هم به یه سفر دوتایی به شیراز می رفتن...

اما اینبار داداش کوچیکه رو هم همراه می بردن. درسته که باید به کلاس اول می رفت ولی خب تشخیص داده بودن که چند روز اول تق و لقه و خبری نیست و چیزی رو از دست نمی ده!

با بابا برای بدرقه شون به ترمینال رفته بودیم ولی من یه غم بزرگ تو سینه م بود.

نه بخاطراینکه مامان چند روزی نیست و دلتنگ می شم براش، بخاطر اینکه از بروز جنگ و درگیری تو همون عالم بچگی خیلی ترسیده بودم...

وقتی از مامان و مامان جون خداحافظی کردیم و به خونه برگشتیم انگار دنیا رو سرم خراب شده بود.

اول نگاهم افتاد به روپوش آبی رنگی که مامان برای مدرسه م دوخته بود. اتوکشیده به جالباسی منتظر رسیدن اول مهر بود که منو بپوشونه...

هنوز مقنعه جا نیافتاده بود اون موقع هرکی می خواست می تونست روسری بذاره. بچه ها یکی درمیون روسری می ذاشتن.

یادمه حتی با جوراب شلواری روپوش می پوشیدم ولی یه روسری رنگی هم باهاش سرم می کردم...

معلم ها هم هنوز مقنعه ای نشده بودن! تک و توک روسری می ذاشتن. انگار سال بعدش بخشنامه اداری شد که باید همه معلمها و هم دانش آموزان مقنعه بذارن. یادمه بازم ما مقنعه به شکل امروزی سر نمی کردیم بلکه باید جلوی روسری هامون رو می دوختیم!

بگذریم. صدای آژیر قرمز نشان از عدم امنیت داشت و احتمال حمله هوایی...

چقدر بدنم رعشه می گرفت با شنیدن این آژیر... هر بار بابا ما و مامان رو به زیرزمین هدایت می کرد ولی خودش جلوی در خونه کشیک می داد!

هرچی بهش می گفتیم تو هم کنار ما بمون می گفت بابا نگران نباش برای من هیچ اتفاقی نمی افته!

انگار اگه کنار در خونه کشیک می کشید دیگه کسی به خانواده ش آسیبی نمی رسوند...

بعدش آژیر سفید و حس امنیت... ولی بعدش اخبار رو که دنبال می کردیم و می فهمیدیم جاهایی از شهر موشک خورده و بمباران شده دلمون می گرفت و به حال اون خانواده تاسف می خوردیم...

به صدام لعنت می فرستادیم. هر بار که از مدرسه برمی گشتم مامان ناهار مارو آماده می کرد و به بسیج محل می رفت برای انجام کارهای پشتیبانی از جبهه... کلی دوخت و دوز و کلی بسته بندی آذوقه واسه رزمنده ها...

انگار همه مون تمرین می کردیم واسه یه جنگ طولانی و تدارکات درست و حسابی می دیدیم...

از اون طرف یه سری احتکارچی هم خون شهروندان رو می مکیدن... بازار سیاه درست می کردن... آذوقه با کیفیت و با قیمت مناسب به سختی گیر می اومد. اونم بعد ایستادن توی صفهای طولانی...

هر بار آوردن خبر شهادت یکی از بچه محلی ها باعث دلخون شدن خانواده ش و اهالی محل می شد...

توی مدرسه دعای توسل برای پیروزی رزمنده ها می خوندیم... چقدر برنامه داشتیم در این خصوص...

عجب سالهایی بود...

خاطرات جنگ و مدرسه یه دفه به ذهنم رسید امسال...

الان بچه ها فارغ از تمام این سختی هایی که ما داشتیم به مدرسه می رن و با بهترین امکانات راهی کلاس درس می شن...

کاش قدر بدونن کاش...

+ تاريخ چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 11 AM نويسنده نیلو گلکار |

بله تا کجا گفته بودم؟ اینکه جای جای باغ ماریا برامون سرگرمی تهیه دیده بود. یکی از محاسن این عروسی این بود که فضای باز  اون ،محیط دلچسبی رو فراهم کرده بود و خنکای هوا به دلچسبی اون اضافه می کرد.در ضمن با توجه به این برنامه های طراحی شده توسط ماریا دیگه برخلاف همه مراسم عروسی که پیش از این شرکت کرده بودم همه خود خودشون بودن! متوجه هستین چی می خوام بگم؟

اینکه انقدر همه سرگرم بودن که مثل بقیه مراسم عصا قورت داده ننشسته بودن که فقط لباس و آرایش خودشون رو به رخ سایر مهمونا بکشن...

تو این فکرا بودم که به قول معروف کوردینیتور مراسم اعلام کرد که عروس و داماد دارن وارد می شن و از همه خواهش کرد که همگی سرجای خودشون یعنی میزهایی که تعیین شده بنشینن و عروس و داماد در بدو ورود خودشون خدمت یک یک مهمانها می رسن و عرض ادب می کنن...

البته من و همسری به اتفاق والدین ماریا دلمون طاقت نیاورد که بنشینیم و دم در ورودی باغ منتظرشون شدیم.

وقتی ماشین عروس وارد باغ شد از دیدن اونا در پوست خودم نمی گنجیدم و ماشین تزیین شده رو پسندیدم چرا که با گلهای ریز و یه دست و قشنگی تزیین شده بود.

وقتی وارد شدن براشون کیل کشیدم و باقی مراسم.

ماریا آرایش بسیار ملایمی بر چهره داشت و توی لباس عروس می درخشید و همینطور پسرم توی لباس دامادی خیلی خواستنی و جذاب شده بود....

همینطور که وارد شدن موزیک ملایمی به فضای قشنگ اونجا اضافه شد و با همه مهمونا سلام و احوالپرسی کردن و خوشامد گفتن.

بعدش پسرم به جایگاه به اصطلاح دی جی رفت و بخاطر تمام زحماتی که تو این سالها بخصوص سال اخیر برایش کشیده بودیم تشکر کرد.

مهمونا هم برامون کف زدن و مارو تشویق کردن...

بعدش کلی رقص و شادی و پذیرایی بود...

موقع بریدن کیک تمام دوستان پسرم رقص چاقوی بامزه ای کردن و هر کدوم یه کم می رقصیدن و بعدش چاقو رو به نفر بعدی می دادن که انقدر بامزه این کار و انجام می دادن که هیچکس خسته نمی شد که پس چرا بالاخره کیک بریده نمیشه.

البته داماد هم به همه شون شاباش خوبی داد...

 

بعد از بریدن کیک ماریا خامه رو کمی تو صورت پسرم مالید و باعث خنده شد بعدش پسرم با خامه افتاد به جون دوستاش و صورتشون رو غرق در خامه کرد... خلاصه که مراسم بامزه و جالبی شده بود.

کلی هلهله و شادی توی مجلس بود و من به تمام سالهایی که در کنار پسرم از زمانی که بدنیا اومد وبه حرف افتاد تا مدرسه رفتن و بزرگ شدنش فکر می کردم. از شادی جمعیت غرق در شادی و شعف بودم...

به دامادی ثمره عمرم فکر می کردم و تمام سالهایی که پشت سر گذاشته بود. و با فکرش مسرور می شدم.

خلاصه یکی دو ساعتی گذشت و مهمونا به شام دعوت شدن. بعد از شام هم کمی شادی و هلهله و رقص بود ...

تا اینکه آقای دی جی پایان مراسم رو اعلام کرد...

ماریا طبق رسم خودشون دسته گل به دست ایستاد و دخترا و پسرای مجرد پشت سرش صف کشیدن!

خندم گرفته بود و به پسرا اعتراض کردم که فقط دخترا تو این صف می ایستن نه پسرا! که یکی شون با اشکی که تو چشماش حلقه زده بود گفت وا مگه ما دل نداریم نیلو خانم ... ما هم می خوایم بختمون باز بشه!

دست آخر هم یه بار یکی از پسرا دسته گل رو گرفت و با ذوق دور استخری که توی محوطه بود می دوید!

ماریا گفت حالا فقط دخترا توی صف بایستن و بعدش یکی از دوستان همکلاسی ماریا که آنیتا نام داشت و دورگه هست توی کلاس فارسی با هم دوست شدن موفق شد که دسته گل رو بگیره...

آخر شب هم تمام مسیر رو با هلهله و بوق و شادی عروس و داماد رو تا خونه شون بدرقه کردیم.

وقتی به خونه رسیدیم عقربه های ساعت 2 و نیم رو نشون می داد. خیلی خسته بودم ولی انقدر خوشحال و سبک بال بودم که نفهمیدم چطوری خوابم برد!

 

+ تاريخ شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 7 PM نويسنده نیلو گلکار |