خاطرات و مسایل اجتماعی روز

سلام به همه دوستای خوبم که بخاطر غیبت طولانی این بلاگر ناتوان نگران می شن و مرتب پیام می ذارن که پس کجایی! شرمنده همه دوستان هستم و در خدمت شما عزیزان دل...

راستش اوضاع و احوال سخت و شلوغ و درهمی بود. البته که خودتون هم شاهدین و روزهای سختی به ملت ایران گذشت... سال 98 از همون ابتدای بهار با اون سیل و بی خانمانی هایی که در پی داشت شروع شد. خدایی یه وقتایی فکر می کنم عجب جان سخت هستیم که همچنان زنده ایم و نفس می کشیم...

داشتیم زندگی مون رو می کردیم که ترامپ احمق افراطی این بلاها رو سرمون آورد... اصن اون سانحه هوایی و پرپر شدن هموطنان که دیگه نگو... تازه من هنوز نمی دونستم که رفیق صمیمی پسرم که سه هفته قبلش با هم بودن و اسکایپ کردیم هم توی اون پرواز بوده ://// فقط تصور می کردم اون پرواز می تونست حامل عزیزان من باشه و اینطوری بیشتر بهم می ریختم و دو روزی اشک امانم رو بریده بود... صبح فردای حادثه پسرم تماس داشت و خیلی ناراحت بود و گفت مامی می دونستی که امین هم توی اون پرواز بود؟! اصلا یه دفه قلبم کنده شد.... هنوزم که دارم می نویسم یاد اون صورت نجیب و مظلوم این پسر می افتم... خدا به داد دل مادرش برسه فقط...راستش امین از دوران راهنمایی با پسرم دوست و همکلاس بودن. رشته ریاضی می خوندن.. تا اینکه پدر امین که دکتر جراح قلب هست بهش پیشنهاد می ده که تغییر رشته بده تو پیش دانشگاهی و کنکور پزشکی بده. همین کارو می کنه و می خونه تو ایران شهید بهشتی و بعدش میره کانادا که تخصص جراحی قلب بخونه. پسرم می گفت دانشگاه تورنتو بود و واسه مرخصی اون موقع اومده بود پیش من که چند روزی با هم بودیم. حتی همسرم ازش پرسید امین خبری نیست نمی خوام شیرینی بدی! ازدواج نمی کنی؟ طفلی گفت در شرف ازدواجم و چشم حتما شیرینی هم می دم.... که نشد .. نموند... و پرکشید...

دیروز مراسم تشییع و خاکسپاری بود. در جوار حرم امامزاده صالح تجریش به خاک سپرده شد و پیکرش آرام گرفت... ببخشید شمارو هم ناراحت کردم ولی اصن از فکرم بیرون نمی ره این جوون و برای صبر خانواده ش دعا می کنم فقط....

تو مدتی که پسرم اونور بوده خبر فوت شوهرخاله ش رو شنید که بسیار ناراحت شد... البته پارسال همین موقع ها... و این یکی خیلی دیگه منقلبش کرد. راه دور و این اخبار بد ...دیوونه کننده س...

انقدر همه پریشان و نگران بودیم تو این مدت که فقط دلم یه کم آرامش می خواد.... تو این اوضاع دوباره هم گردن دردم عود کرده بود. دوستی بهم پیشنهاد داد که یه خانم دکتر هست که طب سوزنی انجام می ده و به من کمک کرده و توی سه جلسه درمان شدم. سه جلسه رفتم و خداروشکر خیلی بهتر شدم. البته تجربه بهم می گه هروقت عصبی می شم و در جریان اخبار ناراحت کننده هستم این دردهام عود می کنه... خلاصه که استرس مادر دردها هست...

دخترم که فعلا امتحانات رو پشت سرگذاشته. باید کارای پایان نامه رو انجام بده و من رو هم خلاص کنه! چون مرتب نگران هست... به همسری گفتم اگه بخوای پیشنهاد دکترا و اینا بهش بدی من می دونم با تو! چند شب قبل دیدم ساعت از 8 شب گذشت و خبری از همسر نیست. سوگل یه پیام داد و گفت ظاهرا دایی جان امشب دیر میاد چون جلسه داره! بعدم عین پیامک همسر رو برام کپی کرد و فرستاد... گفت احتمالا می خواسته برای شما بفرسته و اشتباهی برای من فرستاده ... منم شروع کردم به شوخی که وا! حتما خانومه اسمش مثل تو با س شروع می شده وگرنه ما که اول اسممون با هم متفاوته! درثانی خانومه عکسش حجاب نداره مثل تو چون من عکس پروفایلم با روسری هست! من هی گفتم ایشون هم هی جانبداری کرد و گفت اصن صادق تر از دایی من پیدا نمیشه! گفتم آره همون صداقتش منو کشته! یه سبد گل چند وقت پیش آورده بود خونه بهش می گم این از کجا اومده با لبخند می گه دوست دخترم برام آورده! چشمام اندازه یه نعلبکی شده بود... زد زیر خنده گفت خانم مهدوی یادته ! گفتم اووو ایشون که 20 سال پیش با تو همکار بود و من چقدرم ازش بدم می اومد.... بنده خدا خیلی هم زشت بود و از قیافه بهره ی نبرده بود... و البته این یه پوئن مثبت بود که خیلی ازش نترسم ... اما بهرحال پیردختر بود.... خلاصه گفت تو دانشکده ای که درس می ده همدیگه رو دیدیم( همسری در کنار کار شرکت تدریس هم می کنه) و شماره گرفت و گفت می خواستم ببینم شما رو و کمی درد و دل کاری کنم! این بوده که میره شرکت همسری و یه سبد گل زشت هم براش می بره. ایشون هم صاف و ساده اورده خونه می گه دوست دخترم برام آورده...دیگه سوگل از خنده مرده بود و می گفت تعجب می کنم که چرا دایی جان هنوز زنده س... گفتم خب من واقعا بهش اطمینان دارم و ایشون همه چی رو برام تعریف می کنه...

بگذریم شب اومد و منم خودم رو زدم به بی خبری... بهش گفتم ای وای مرد تو کجا بودی؟ کجا موندی؟ چرا خبر ندادی انقدر دیر میای... با خونسردی گفت چراخانم چک نکردی لابد... من وسط جلسه به شما پیامک دادم تو واتساپ! گوشیم رو نشونش دادم و گفتم کو! کجا فرستادی ؟ هی چک کرد و گفت وا ! چرا به سوگل ( دختر خواهر شوهرم)  دادم پیامک رو ! خلاصه دیدم بنده خدا راست گفته! می گفت دیگه اخرین مکالمه رو باهاش داشتم و پشت سر هم بود پروفایلتون و ندیدم درست ... حالا هی می خنده و می گه آخ اخ خوب شد حالا به سوگل ابراز عشق و ارادت نکردم وسط این پیامک! کلی بهش خندیدم و گفتم حالا بیچاره سوگل داره از دلشوره تلف می شه چون بهش گفتم یه آشی برای دایی جان بپزم که نگو! بلافاصله بهش زنگ زد و گفت دایی جان نگران نباش وضعیت سفید هست...

راستی یادم رفت بگم که عینکی شدم ! البته فقط هنگام مطالعه و کار با لپ تاپ... دیدم بعدازظهرا دیگه نوشته ها رو نمی تونم با تمرکز بخونم. این بود که خواهرم برام وقت گرفت و گفت دکتر خوبی میشناسه. وقتی رفتم دکتر چشم پزشک گفت می خواین شیشه عینک رو عوض کنین و ضعیف تر شده؟ گفتم خیر من تا حالا عینک نمی زدم. دو سال پیش دکتر گفت می تونم عینک بدم واسه مطالعه ولی چشمتون تنبل میشه! خندید و گفت خیلی الکی گفته! چون سیستم بدن انسان طوری هست که خواه ناخواه بعد از 40 سالگی دچار پیرچشمی میشه... سنم رو پرسید و گفت البته که سن شناسنامه غلط می گه! ولی بذارین معاینه کنم و دید که چشم راستم اوکی هست ولی برای چپ درجه نیم لازم داشت... یه فریم سبک انتخاب کردم و از فرداش دیگه موقع کار با لپ تاپ و مطالعه حتما استفاده می کنم و راضیم خداروشکر... وضوح نوشته ها عالیه.

خیلی طولانی شد و وقتتون رو گرفتم ...امیدوارم دیگه اوضاع و احوال خوب پیش بره و همگی شما عزیزان در سلامت و آرامش باشین.  


برچسب‌ها:
سانحه هوایی, امین, عینک, پیامک
+ سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۸1 PM نیلو گلکار |