خاطرات و مسایل اجتماعی روز

این روزا سخت درگیره کارهای اضافی هستم که از طرف نشریه بهم تحمیل شده...

فکر کن صبح درگیر سایت. بعدازظهر ها مطالب مناسب برای سه صفحه از نشریه و بعد ترجمه و تهیه گزارش و اینا... گاهی شب از 12 گذشته که می خوابم.

دیگه اینکه زودتر نشد به دوستانی که به شغل شریف معلمی مشغولن تبریک بگم. روز همه شما عزیزان دوست داشتنی مبارک باشه...

البته من هم به مربی باشگاهم یه کارت هدیه بخاطر روز معلم کادو دادم. گفتم ایشون هم در جایگاه معلم هستن و عملی درس میدن به ما...

اصلا نمی فهمم چطور روزا می گذره... انقدر که وقت کم میارم. از پسرم بی خبر نیستم. فعلا سخت مشغول کار هست و البته دنبال خونه برای اجاره. تفاوت نرخ دلار و ریال خیلی ناراحتش می کنه. چون قرار بود پس انداز ریالی رو برای تهیه خونه اونطرف استفاده کنه که همش ارزشش میاد پایین و پایین تر!

برام جالبه که می گفت یه پروژه بهشون داده بودن که در عرض یک هفته به کمک همکار کانادایی ش انجامش بدن. می گفت پیچیده و سخته ولی مدیر بازرگانی شون قول داده و خلاصه اینام گفتن زمان بر هست. اوشون هم که کلی فشار میاره که مشتری رو از دست میدیم! انگار خم رنگرزی هست... خلاصه پسرم با همکارش که تازگی هم خیلی صمیمی شده مشغول صحبت بوده و یه دفه می گه انشاالله که درست میشه... همکارش می گه این یعنی چی که گفتی. می گه یعنی اگه خدا بخواد... خلاصه دوستش هم با لهجه یاد می گیره این کلمه رو. وقتی مدیر سراغ پیشرفت کار رو می گرفته ... می گه انشاالله! مدیر هم معنیش رو می پرسه و می گه بهش... مدیر می گه اونوخ اگه خدا نخواد چی! همکار پسرم می گه خب یعنی اینکه خدا نخواسته دیگه... طرف تا حدودی قانع میشه... ولی شانس میارن که مشتری به دلیل مسافرت چند روزی بهشون وقت میده و خلاصه بالاخره خدا می خواد و پروژه به موقع آماده میشه. دوستش حالا دیگه این اصطلاح رو ول نمی کنه و مدام بکار می بره..

دیگه از کجا بگم براتون.. اینکه بعضی آدما انگار کامل عقلشون رو از دست دادن. میان سراغ یه زن متاهل... ابراز دوستی و ... به هیچ زبونی هم قانع نمی شن.. امیدوارم خدا یه عقلی بهشون بده و دست از دیوانه بازی بردارن... والله.

دخترم هم سخت مشغول دانشگاه و درس و کار. گاهی می گه من چرا همش وقت کم میارم... ولی بهرحال خدا بهش انرژی و سلامتی بده .. تونست آخر هفته با بچه های دانشگاه بره کاشان. ظاهرا خیلی بهش خوش گذشته بود و دوست داشت.. شنبه خیلی سرحالتر رفت سرکار...

به همسری می گم پیگیری کردی برای بازنشستگیت؟ می گه بله ولی هنوز موافقتت نکردن. نمی دونم چرا ولش نمی کنن. خلاصه که باید نذر و نیاز کنیم تا بالاخره دست از سرش بردارن. ما هم بتونیم به زندگی مون برسیم...


برچسب‌ها:
نشریه, نوسانات, پروژه پیچیده
+ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸4 PM نیلو گلکار |

خب اینم از باران رحمت الهی...

خیلی از رودخانه ها و دریاچه هامون پرآب شدن... انگار همین واسه دولت کافیه... دیگه نمی خواد بودجه صرفش کنه. حالا اگه چیزی هم موند ته صندوق توسعه ملی اونم شاید اگه دلش خواست حالا بعدا به سیلزده ها هم می رسه. حالا معلوم نیست ها...

این مدت جلسات فیزیوتراپی تموم شد خداروشکر. کار به طب سوزنی نرسید... خیلی بهتر شدم. ولی خب باید حتما رعایت کنم. پوزیشن پشت کامپیوتر و مدام نشستن و ..البته ورزش و نرمش هایی که داده رو تو خونه انجام میدم.

حالا از شانس من دو تا نیروی نشریه رفته و از من خواستن که علاوه برسایت دو صفحه هم اونجا پوشش بدم...

خودش کار سختیه . باید سر تایم آماده باشه... امیدوارم زودتر نیروی مناسب پیدا کنن.

از پسرم بی خبر نیستم. تقریبا هر روز اسکایپ می کنیم. کارش خوبه و البته دنبال خونه مستقل هست. که دیگه راحت تر باشن.

دخترم سخت مشغول دانشگاه و کار و ...

دوباره باشگاه رو شروع کردم و همه چی خوب پیش میره... همسری هم مشغوله و همش بهش می گیم برو بازنشستگی رو پیگیری کن که به کارای نشریه برسی .. می گه اقدام کردم ولی خب هنوز قبول نکردن.. یکی دیگه یه پیشنهاد کاری برای مسئولیت تو یه جای پرکار دیگه رو بهش داده. وقتی اینو گفت ما تو خونه ریختیم سرش که هرگز نباید قبول کنی. خنده ش گرفته بود... گفت نکردم بابا. نزنید حالا...

قبلا بارون می اومد خوشحال میشدم... الان نگران!

 


برچسب‌ها:
سیل, باشگاه, بازنشستگی
+ دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۸3 PM نیلو گلکار |