خاطرات و مسایل اجتماعی روز

سلام. دقیقا انگار یک سال شده که اینجا ننوشتم... عجیبه نه؟ الانم بخاطر گل روی دوستانی که اومده بودن و بنده ی حقیر رو خجالت دادن و پیام دادن که از خودت بنویس و اینها اومدم براتون بنویسم.

راستش دخترک رفت سر خونه و زندگیش... بعد از اینکه تدریس زبان به بچه ها رو گذاشت کنار به دلیل مساحت زیاد مسیرها و رانندگی های طولانی در این ترافیک سخت تهران زانوی پاش ورم کرد و مجبور شد برای درمان جلساتی رو فیزیوتراپی بره و مشغول درمان بود تا اینکه به نصیحت پدرش گوش داد و این کار رو علی رغم علاقه ای که داشت کنار گذاشت و رزومه داد جاهای مختلف و بالاخره شش ماه بعد تونست تو یک شرکت از توابع کشتیرانی مشغول به کار بشه. خداروشکر راضیه البته اولش خیلی اذیت شد... می دونین که ابتدای ورود به هر محیط کاری دیگران خیلی اذیت می کنن و اینها ولی خداروشکر تونست باهاشون کنار بیاد و دوستان و همکاران خوبی هم پیدا کرده:))

خودم که دیگه چون کار روی سایت خبری رو کنار گذاشتم و عطاش رو به بقاش بخشیدم. چون کلا اون نشریه تعطیل شد اونم به دلیل مالیات های ریز و درشتی که اصلا دیگه به صرفه نبود ادامه ی کار... لذا در خدمت کارهای خانه و خانواده هستم و البته تنها دلخوشی این روزهای من رفتن به باشگاه و انجام تمرینات پیلاتس هست... عاشق مربی خوش اخلاق و قشنگم هستم...

از اوضاع و احوال پسرم و خانومش هم براتون بگم که پارسال اواسط اسفند به ایران اومدن و ایام خاطره انگیز و قشنگی کنار ما داشتن... می تونم بگم قشنگترین چهارشنبه سوری رو کنارشون گذروندیم. چرا چون دسته جمعی به شمال رفتیم و داخل حیاط ویلا به دور از سرو صداهای وحشتناک تهران که انگار می کنی جنگ شده , بودیم و اونجا بوته آتیش زدیم و از روش پریدیم و چند تا فشفشه و موزیک و رقص و اینها به روش قدیم ها و بسیار خوش گذشت... منم خواهرشوهرام رو همراه خونواده دعوت کرده بودم و آش رشته و مخلفات و اینها و جای شما خالی شبی به یاد ماندنی بود و هنوز همه می گن عجب شب خوبی بود...

جنگ 12 روزه رو هم با ترس و بدختی گذروندیم. اوایل تهران بودیم و دیدیم اصلا از سر و صدا و استرس خواب نداریم. اون چند روز رو هم رفتیم شمال و با اینکه اونجا به دور از سرو صداهای جنگ بودیم ولی همگی همش پای تی وی و اخبار رو دنبال می کردیم. خلاصه بخیر گذشت و برگشتیم به زندگی عادی.

اما خب اوضاع الان خیلی بدتر و بلاتکلیف تر از اون زمان هست...

تو اعتراضات 18 و 19 دی دو تا از دوستان دامادم رو از دست دادیم. پسر برادرم هم موقعی که تو تظاهرات بود موقع تیراندازی یه تیر خورد به زمین و کمونه کرد به پاش! خداروشکر بخیر گذشت...

البته که در سوگ جمعی هستیم و بسیار برای جوانانی که بیگناه کشته شدن غصه دارم

تصویر اون دخترک در حیاط بیمارستان الغدیر که اونطوری غریبانه و تنها انگار که خوابیده و مادرش ازش بیخیر بوده که دخترش کجاست اصلا از ذهنم بیرون نمی ره... چه روزگار سختی رو داریم می گذرونیم...

امیدوارم همه چی ختم به خیر بشه...

بهرحال امروز هم روز اول ماه رمضون هست و روزه گرفتم. امیدوارم بتونم از پسش بربیام و ادامه بدم.

همسر هم هفته ی گذشته من رو ترسوند حسابی . طبق معمول آزمایشاتش رو گرفت و با چت جی پی تی مشورت کرد و بهش گفت انگار هموگلوبین خونش پایین هست. با تجربه ی دو سال پیش که بستری شد اون شب تا صبح نخوابیدم تا ببره آزمایش رو به پسرعموش که دکتره و تحت نظر ایشونه نشون بده...

خدارو شکر به خیر گذشت و بهش گفته بود نه این هموگلوبین نیست که فکر کردی:)) البته که مقداری پایین اومده ولی به دلیل بیماری زونا بوده که درگیرش شده بودی... راستی یه ماهی درگیر بود و دستکش دست می کردم و پمادهایی که دکتر داده بود براش می زذم ولی بخیر گذشت... خوب شد.

اینم از اوضاع ما ... اینکه کمتر می نوسیم چون لپ تاپم هم دم دستم نیست مثل قبل که روی سایت کار می کردم و مدام راه دستم بود...نبود! امروز آوردمش و گفتم خجالت بکش زن دیگه همه اومدن می گن تنبلی نکن خب.

امیدوارم دفه بعدی به زودی برسه و بیام براتون بنویسم باز. مراقب خودتون باشین دوستان گلم.


برچسب‌ها:
جنگ 12 روزه, اعتراضات, فیزیوتراپی
+ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۴12 PM نیلو گلکار |