|
خاطرات و مسایل اجتماعی روز |
خب اینروزها کمی درگیر مامان بودم... البته با خواهرا نوبتی ازش نگهداری می کنیم. ولی وقتی پیشش هستم همه ش غصه می خورم که چه قدر تحلیل رفته. چقدر این آلزایمر لعنتی داره اذیتش می کنه. چقد کم حرف شده. و جالبه برادرم و پسراش رو با اسم پسر من خطاب می کنه. لذا باید هی بپرسن که منظورش بالاخره کیه...
همش می گه منو دعا کن که زودتر راحت بشم و اینکه نمی خوام بیشتر از این مزاحم شماها بشم و بخاطر من اذیت بشین... منم می گم نه من دعا می کنم که بهبودی پیدا کنی... تند تند بوسم می کنه می گه دورت بگردم ولی دیگه خسته م... خلاصه یواشکی به بهانه های مختلف میرم تو حیاط و تو تنهایی گریه می کنم. همش یاد خاطرات بچگیم تو خونه پدری می افتم. اینکه مامان چه زن پر انرژی بود و حالا...
از یه طرف درگیر یه سری کارا هستم که برای برگشت پسرم اواسط شهریور باید تدارک ببینم. تخت یک نفره اتاق سابقش رو بخشیدم به راننده شرکت همسری.. گفتم اون بچه داره به کارش میاد. میز کامپیوتر و کتابخونه رو هم می برم شمال اونجا استفاده میشه... تشکی که روی تخت پسرم بود ازاین پنبه ای ها درست کرده بودم قبلا... اونم دیدم حیفه پنبه زیادی توش بکاررفته و دادم لحاف دوزی که ازش 4 تا تشک یک نفره واسه شمال دربیاره. بهرحال مهمون می رسه اونجا خیلی استفاده میشه...
چند روز پیش خانوم همسایه واحد کناری ما سراسیمه زنگ زد و قبض فرشهاش رو بهم داد و گفت من باید برم سراغ پدرم دعا کنین که زنده باشه بتونم ببینمش... یه آب قند براش درست کردم و دلداریش دادم. بعدش کلی براش دعا کردم که به موقع ببینتش... براش ناراحت بودم و خودم رو تو اون شرایط تصور می کردم... ولی بعدا خبردار شدم که طفلی دیگه تموم کرده بوده... بازم جای شکرش باقیه که روز قبلش دیده بودش... قبل از کلاس ورزشم فرشهاش رو آوردن و براش کارت کشیدم و قبض رسید و فرشهارو تحویل گرفتم... جمعه هم ختم پدرش بود. طرفای سهروردی.. با همسری رفتیم مراسم ختمش... بعدش رفتیم همون حوالی کاغذدیواری انتخاب کردم واسه اتاق خوابها که بعدش هم موکتش عوض کنم و یه دفه تمیز بشه. از پارسال که کابینت عوض کردم و سالن رو نقاشی کردم ، اتاق خوابها رو دست نزدم از بس خسته بودم. حالا که پسرم می خواد خونه ش رو اجاره بده و تخت دونفره ش رو انتقال بده به اتاق سابقش تو خونه خودمون که هروخ برای تعطیلات میاد راحت باشن... گفتم یه دفه این تغییرات رو بدم . چون وقتی وسایل از اتاق بیرون رفت تازه معلوم شد چقدر دیوارش کثیفه. البته امروز نقاش اومده که سقف اتاقها و درکمدها و پنجره هارو رنگ بزنه... الان که دارم اینارو براتون تعریف می کنم دارم از خواب می میرم. دیشب که گزارش هارو آماده کردم ساعت 2 خوابیدم. صبح زود باید بیدار می شدم که وسایل اتاق خوابها رو تا حدودی جمع و جور کنم. بعدش هم نقاش و همکارش اومدن و صبحونه بده... ناهار بده... رو کارشون نظارت کن ... عصر هم باید برم باشگاه... دارم به بعد از این مراحل فکر می کنم که کارها وبهم ریختگی ها تموم شده و همه جا تمیز و قشنگ و مرتب شده و یه نفسی بکشم.... بی صبرانه منتظر برگشت پسرم هستم. البته فقط 3 هفته می تونه بمونه. تازه اونم فقط یه هفته مرخصی گرفته و دو هفته بعدش رو گفته دورکاری می کنم به شرکتشون...
دعا کنین همه چیز به خیر بگذره...
خب خداروشکر دیگه امواج منفی از خونه ما دور شدن. همه چی اوکی شد ...
همسر تماس گرفت با تعمیرکار که زمانی بیا که خودم باشم. می ترسید بیاد من حلق آویزش کنم... این بود که باهاش هماهنگ کرد و مردک اومد و گندی که زده بوود رو درست کرد. انقدر هول هول کار کرده بود که واشر ته ماشین رو درست سرجای خودش نگذاشته بود...
دیگه سمبل کاریش رو درست کرد و خلاص شدیم.
منم یادم افتاد که گردن بند طبی بهم کمک می کرد بهتره که دوباره استفاده کنم موقع کار با لپ تاپم...
الان خداروشکر بهترم و همچنان درگیر کار...
پسرم تماس گرفته بود صحبت می کرد که مامان می دونستی دلیوری پیتزا و حسابدار فروشگاه که خرید می کنیم خیلی آدمای فضولی هستن؟ گفتم چطور؟ گفت یارو پیتزا آورده خونه ما می پرسه چه خبر؟ امروز چطور روزی بود... چکارا می کنی؟ منم سربسته جواب دادم...
ماریا می خنده می گه بابا این جزو پروتکل کاریشون هست خب. اگه اینا گپ نزنن. یه پیرزن کانادایی که تنهاس با کی می خواد اختلاط کنه و حرف بزنه... لذا اگه حرف نزنه باهاش زنگ می زنه به رستوران و میگه اینبار کسی بفرست برام پیتزا بیاره که لال نباشه و باهام خوش و بش کنه و گپ بزنه...
حالا پسر من با توجه به تفاوت فرهنگی مون: برو بابا اخه من چرا باید با صندوقدار فروشگاه گپ بزنم و بگم چه برنامه ای واسه اخر هفته م دارم .. آخه به اون چه مربووطه!
خلاصه تفاوت فرهنگی رو می بینین... اون بیچاره ها از بس تنها هستن. به چه تعاملاتی راضی شدن. خب انسان یک موجود اجتماعی است...
سلام به همه دوستان عزیزتر از جان...
راستش همچنان تحریریه نتونسته نیروی مناسب بگیره و همچنان من دارم مطلب کار می کنم. واسه همین سرم شلوغه و کمتر می تونم بیام اینجا.
دلم برای همگی تون تنگ شده ...
خب از کجا بگم؟ از تمام نیروهای منفی که یه دفه باعث شد تو یه روز دخترم وسط امتحاناش از این بیماری های ویروسی که حالت تهوع و .. بود بگیره. پنج صبح بیدار شد و از شدت دل درد صدام زد. منم بلافاصله یه تبخال زدم رو لب پایین که تا یه هفته با وجود پماد و اینا طول کشید تا خوب بشه...
بعدش اومدم کولر روشن کنم دیدم کلیدش درست کار نمی کنه!
شاید باورتون نشه ولی یه ساعت بعدش ماشین ظرفشویی هم ارور می داد و کار نمی کرد. و از طرفی هم انگار واشر سیفون زیرسینک هم خراب شده بود و از اون زیر آب می داد بیرون...
تصور کنین که چقد اینا کافی بود که منو دیوونه کنه...
هرچی که دکتر توصیه کرده بود برای دخترم درست کردم و دریغ از اینکه لب بزنه. دیگه داشت می شکست. خلاصه بعد دو تا سرم باز بهتر شد...
البته چون امتحان آمار رو از قبل خوب کار کرده بود خداروشکر بیست شد. فقط کلی منو حرص داد و مریضم کرد...
از اون طرف پسرم داشت خونه اجاره می کرد که دیگه زندگی مستقل خودش رو درست کنه بعد از چند ماه سربار بودن تو خونه مادرزن انگار خسته شده بود!
بهرحال تبدیل دلار از اینجا و ارسال و ... دیوانه کننده بوده وهست. با این وضعیت نوسانات هرروزه.
فعلا خداروشکر یه جا رو اجاره کرد و کمی خیالمون راحت شد.
دیگه براتون بگم که رفتم آزمایش خون دادم و می خواستم به توصیه دکتر غدد وضعیت تیروئیدم چک بشه. هیچی بردیم پسرعموی همسری دید و گفت باید 5 روز در هفته قرصای تیروئید رو بخورم. بازم نوروبیون و آهن رو تجویز کرد. بازم گفت کلسیم پایینه. بازم قرص کلسیم .. لعنتی دوسش ندارم. خارجی پوشش دار گرفتم که معده م رو داغون نکنه مثل قبلی ایرانی که پوشش نداشت!
بعدش یه سوالاتی در مورد روابط زناشویی ... از همسری پرسیده بود... آخه من نمی فهمم اینا به توچه آقای دکتر... واقعا لازمه اینا رو بپرسی؟
خلاصه همسری بهش می گفت ایشون تازگی خیلی زود برآشفته میشه... منم گفتم چون فشار کارم زیاده و هی اینا منو حرص میدن... دکتر گفت خب حرصش ندین...
همسری گفت خودش سخت می گیره تعمیرکار ماشین ظرفشویی اومده و 500هزارتومن گرفته و درست نشده ماشین... ایشون حرص می خوره! گفتم خب حرص نداره ؟ مردک بی شعور اومد کل آشپزخونه رو به گند کشید و این همه پول گرفت و دست اخرهیچ!
دست آخر دکتر یه آرامبخش ضعیف هم تجویز کرد که عمرا لب بهش بزنم... برو بابا من قوی تر از اونی هستم که بخوام با قرص آروم بگیرم...
حالا دردسرتون ندم. قراره تعمیرکار خنگول دوباره زمانی که همسر خودش هست بیاد.. همسر می ترسه بیاد اینجا من از حرصم حلق اویزش کنمJ))
دخترم هم اخرهفته امتحانات کذایی ش تموم میشه. به همسر گفتم اگه اسم دکترا و ادامه تحصیل بیاری من می دونم با تو! والله حوصله ندارم انقدر که این استرسی هست..
انقدر که حرص خوردم و کارام زیاد بود یه روز با درد بدی توی دست چپم از خواب بیدار شدم و بعدش پلک چشم چپم.. رفتم دکتر که گفت نکنه توهم سکته داری الان؟ گفتم خیر تصورم اینه که باز گردنم مشکلش عود کرده. گفت بله.. مراقبت کن. دیگه باز یه هفته ای استراحت دادم و کمتر کار کشیدم. باز بهتر شدم. الان البته مجبورم و کارم رو شروع کردم ولی خب بهترم.
خواهرم که میگه همش عصبی هست چون خیلی بابت هرچی حرص می خوری تو... باید تمرین کنم که کمتر عصبی بشم.
امیدوارم شماها همگی خوب و سرحال باشین و با مشکلاتی که من داشتم مواجه نشین. آرام باشه دنیاتونJ