|
خاطرات و مسایل اجتماعی روز |
خب خداروشکر دیگه امواج منفی از خونه ما دور شدن. همه چی اوکی شد ...
همسر تماس گرفت با تعمیرکار که زمانی بیا که خودم باشم. می ترسید بیاد من حلق آویزش کنم... این بود که باهاش هماهنگ کرد و مردک اومد و گندی که زده بوود رو درست کرد. انقدر هول هول کار کرده بود که واشر ته ماشین رو درست سرجای خودش نگذاشته بود...
دیگه سمبل کاریش رو درست کرد و خلاص شدیم.
منم یادم افتاد که گردن بند طبی بهم کمک می کرد بهتره که دوباره استفاده کنم موقع کار با لپ تاپم...
الان خداروشکر بهترم و همچنان درگیر کار...
پسرم تماس گرفته بود صحبت می کرد که مامان می دونستی دلیوری پیتزا و حسابدار فروشگاه که خرید می کنیم خیلی آدمای فضولی هستن؟ گفتم چطور؟ گفت یارو پیتزا آورده خونه ما می پرسه چه خبر؟ امروز چطور روزی بود... چکارا می کنی؟ منم سربسته جواب دادم...
ماریا می خنده می گه بابا این جزو پروتکل کاریشون هست خب. اگه اینا گپ نزنن. یه پیرزن کانادایی که تنهاس با کی می خواد اختلاط کنه و حرف بزنه... لذا اگه حرف نزنه باهاش زنگ می زنه به رستوران و میگه اینبار کسی بفرست برام پیتزا بیاره که لال نباشه و باهام خوش و بش کنه و گپ بزنه...
حالا پسر من با توجه به تفاوت فرهنگی مون: برو بابا اخه من چرا باید با صندوقدار فروشگاه گپ بزنم و بگم چه برنامه ای واسه اخر هفته م دارم .. آخه به اون چه مربووطه!
خلاصه تفاوت فرهنگی رو می بینین... اون بیچاره ها از بس تنها هستن. به چه تعاملاتی راضی شدن. خب انسان یک موجود اجتماعی است...