خاطرات و مسایل اجتماعی روز

سلام  به دوستان وبلاگی نازنین. دلم براتون تنگ شده ... از اینکه دیر به دیر می نویسم عذر می خوام. گرفتار بودم و بی حوصله. گرچه نوشتن همیشه حالم رو خوب می کنه ولی خب... اونم انگیزه می خواست که پیش نمی اومد.

خب از کجا براتون نگفتم؟ آهان پسرم اومد و یه ماهی با ما بود و تجدید دیدار قشنگی بود. گرچه بخاطرقصه کووید و پروتکل هاش خیلی نتونستیم ارتباط داشته باشیم و پسرم همه رو ملاقات کنه ولی خب 5 تا 5 تا خاله و عمو و دایی و عمه رو گفتیم و گرچه برای من خسته کننده بود که مدام انگار مهمون دارم و زحماتم بیشتر شده بود ولی خب چاره ای نبود... هفته اول که مرخصی داشت عالی بود. ولی بعدش دورکاری می کرد و چون روز ما شب کاناداس و برعکس. خیلی خب سخت بود. حدود 8 شب پشت مانیتور بود و جلسات کاری و اینها تا 5 صبح! فقط هم قهوه نجاتش می داد. البته بهم گفت که قهوه با  موکاپات اسپرسو فقط دوست داره... انقدر گاهی مثل معتادها سراغش رو می گرفت که بهش می گفتم خیلی دیگه غربزده شدی ها J مگه چای چشه! و دیگه اسم موکاپات رو مکافات گذاشته بودمJ می گفتم بابا این مکافات کجاست که به این معتاد قهوه برسونم... ولی واقعا نجاتش می داد.

از اون طرف بخاطر هوای بسیار آلوده و سمی تهران خیلی اذیت شد. خب معلومه که چند ساله به هوای پاک اونور عادت کرده و دیگه هوای سمی اینجا تحملش براش سخته ... ولی خب دیگه اینبار خیلی سخت بود و یه ده روزی به شمال رفتیم و از هوای پاک اونجا استفاده کردیم. اما چون یه سری کارای اداری داشت بخاطر پاسپورت و تمدید گواهینامه و اینا مجدد برگشتیم تهران. چند روز آخر اقامتش هم استرس تست کرونا رو گرفته بود که اگه تستم مثبت باشه تمام برنامه هام بهم می ریزه!

که همش دلدارییش می دادم که تو جایی نرفتی. تو اجتماعات نبودی. واکسن هم کامل زدی دیگه استرس نداشته باش. و خداروشکر تست قبل پروازش هم اوکی بود و بار و بندیل رو بست و دوباره دور شد و رفت سر زندگیش... البته هفته اول بعد از رفتنش باز خیلی دلتنگ بودم و خیلی دپرس... مثلا لباس تا می کردم اصلا بدون اینکه حتی بهش فکر کنم اشکم سراریز می شد. موقع پخت غذای مورد علاقه ش اشکم جاری می شد. تمیز کردن اتاقش همینطور. خلاصه که ایام بدی بود. به قول مامان جون خدابیامرز آدم گرگ بیابون بشه ولی مادر نشه! همه جوره سخته...

بعدش هم درگیر دخترم شدم. یه دندون داشت که باید روت کانال می شد. حالا دو تاش انجام داد. پانسمان کرد و سومی رو که می خواست انجام بده اصلا بیحس نمی شد که بخواد روش کار کنه. اونم ضعیف و لاجون خلاصه کلی مراقبت از ایشون که بهتر بشه تا بتونه هفته بعدش بره دکتر انجامش بده. خلاصه بخیر گذشت...

راستی واسه روز مادر هم که اصلا حال و حوصله نداشتم... دیدم همسر چقدر رمانتیک شده! یه کار اداری داشتم سمت شرق تهران برای خونه فسقلی که اونجا به نام من هست رفتیم انجام دادیم و بعدش دیدم داره میره سمت تجریش! گفتم چرا داری میری تجریش؟ گفت اون دفه که با پسرمون رفتیم تو یه گردن بند واسه خودت خریدی... می خوام گوشواره هاش رو برات بخرم بخاطر هدیه روز زن! تعجب کردم. چون بچه هام که کوچیک بودن که ایشون همیشه انقدر غرق کار بود که فقط شب متوجه میشد انگار روز زن هست و با چند تا شاخه گل تبریک می گفت. بعدش که بچه هام بزرگ شدن هی بهش یادآوری می کردن مناسبت هارو و من اصلا دوست نداشتم با تذکر اونا بخواد برام کادو بخره.. یه جورایی دوس نداشتم بهش تقلب برسونن! بهرحال گذشت تا اینکه امسال به دخترم گفتم توبهش گفتی که این هدیه رو درنظر بگیره؟ گفت نه! خودش تصمیم گرفته بود چون می خواستم بپرسم چی بگیریم و اینا که گفت می خواد گوشواره های ست اون گردنبندت رو برات بخره! خلاصه خیلی تعجب کردم. تو بازار طلافروشی کلی گشتیم که ست اون رو پیدا کردیم و برام خریدJ بعدشم می خواست یه تیکه طلا واسه دخترم بخره که باز گفت بذار باشه با سلیقه خودش بخرم...

پسرم هم طبق معمول با خواهرش هماهنگ کرد و کارت یه ساعت ماساژ رو همونجایی که معمولا می رفتم برام تهیه کردJ خیلی هم بهم چسبید و دوس داشتم. دخترم هم کرم روز و دورچشم برام کادو گرفت و البته یه دسته گل زیبا که بسیار دوست داشتم هدایام رو...

گرچه خشنودی و آرامش فرزندان و شاد بودنشون یه دنیا واسه یه مادر ارزشمنده و بهترین هدیه بشمار میاد... ولی بهرحال خیلی زحمت کشیدن و حال دلم رو خوب کردن. امیدوارم حال دل شما نیز همیشه خوب باشه و سرحال و شاد باشین الهی...


برچسب‌ها:
روز مادر, سفر, کووید, هوای تهران
+ یکشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۰11 AM نیلو گلکار |