خاطرات و مسایل اجتماعی روز

سلام به همه دوستان وبلاگی. امیدوارم خوب باشین...

پاییز قشنگه! اما هوای ابری و سرد من رو افسرده می کنه! واسه اینکه شبهای کشدار پاییزی رو یه جوری سرکنم. کمی کتاب می خونم. کمی با همسر تخته نرد و شطرنج بازی می کنیم. شطرنج رو که بدون استثنا می بره! ولی باز تخته رو گاهی ازش می برم.

هفته آینده قراره پسرم یه ماهی بیاد ایران و من خوشحالترینم. البته تنها میاد. ماریا بخاطر کلاس و کار نمی تونه مرخصی بگیره. اما خب پسرم هم فقط یه هفته مرخصی داره ولی از اونجایی که می تونه ریموت کار کنه بقیه ش رو اینجا دورکاری می کنه و عوضش کنار ما هست و دیداری تازه می کنیم و واسه همین خیلی خوشحالم...

یه واحد فسقلی داریم که اجاره می دیم و این بار که مستاجر تخلیه کرد کمی سرگرم بازسازی اون بودیم . کابینت ها نابود شده بود و ایضا دیوارها... 30 میلیون بابت تعویض کابینت ها هزینه کردیم! اوضاع بدی شده اصن. نمیشه دست رو چیزی گذاشت... قیمت همه چی سر به فلک می ذاره. با نقاش صحبت کرد برای نقاشی اونجا که یه نسخه 5 و نیم میلیونی برامون پیچید! تازه بدون سقف و درها! واسه همین همسر خودش رنگ تهیه کرد و دست بکار شد و جمعش کرد. حالا همسایه طبقه بالایی دیده بود نقاشی شده و تمیز شده زنگ زده که مهندس به این نقاشتون بگو که بیاد واحد ما،دور لوله بخاری مون خراب شده و نیاز به نقاشی هم دارهJ) گفتم خوبه برو بعنوان شغل دوم...

دخترم هم مشفول تدریس زبان هست به فسقلی های 4 و 5 ساله و وقتی عکسشون رو می بینم همش قربون صدقه شون میرم و می گم تو چطور اینارو نمی خوری! راستش مدتی هم درگیر آیلتس شده و امتحان داد امتیاز 7 آورد. خوبه اما برای مهاجرت به کانادا نزدیک برادرش بهتره 8 بیاره انگار... می خواد یه بار دیگه امتحان بده که امتیاز بالاتر رو بیاره...

گاهی فکر می کنم اگه دخترک هم بره واقعا تنها میشم. گرچه همش می گه شما هم باید بیاین پیش من اینجا تنها بمونید چیکار. می گم من اگه اهل زندگی اونور آب بودم که برنمی گشتم اصلا. حالا تو برو میایم سر می زنیم. گرچه اونم معلوم نیست. الان پسرم بعد سه سال تونسته بیاد. چون این کرونا همه چی رو ریخت بهم. همش هم استرس داره تا بیاد. همش می گه اگه تستم قبل سفر مثبت بود چی! می گم تو که دو دوز واکسن مدرنا زدی. علائم هم که نداری . چرا نگرانی!؟ میگه نه خوبم راست می گی...

از الان اتاقش رو تمیز و مرتب کردم. ملافه و روتختی و حوله ش رو شستم . وقتی تصویری حرف می زنیم قشنگ معلومه دیگه خیلی دلش تنگ شده و بی صبرانه داره لحظه شماری می کنه واسه اومدن...

دخترک هی میاد بغلم می کنه میگه درسته که دلت براش تنگ شده و واسه اومدنش در پوست خودت نمی گنجی اما یادت باشه بیشتر از من نباید دوسش داشته باشی هاJ

خلاصه خدا بخیر کنه که حسود خانوم راحتم بذاره تو مدتی که پسرم میاد.

همچنان پیاده روی رو میرم و ازش لذت میبرم. دیگه همسر پیشنهاد بازی بدمینتون نداده J

فعلا سرتون رو درد نمیارم و شمارو به خدا می سپارم.


برچسب‌ها:
مسافر, آیلتس, مهاجرت, کرونا
+ شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۰12 AM نیلو گلکار |