|
خاطرات و مسایل اجتماعی روز |
خب اینم از باران رحمت الهی...
خیلی از رودخانه ها و دریاچه هامون پرآب شدن... انگار همین واسه دولت کافیه... دیگه نمی خواد بودجه صرفش کنه. حالا اگه چیزی هم موند ته صندوق توسعه ملی اونم شاید اگه دلش خواست حالا بعدا به سیلزده ها هم می رسه. حالا معلوم نیست ها...
این مدت جلسات فیزیوتراپی تموم شد خداروشکر. کار به طب سوزنی نرسید... خیلی بهتر شدم. ولی خب باید حتما رعایت کنم. پوزیشن پشت کامپیوتر و مدام نشستن و ..البته ورزش و نرمش هایی که داده رو تو خونه انجام میدم.
حالا از شانس من دو تا نیروی نشریه رفته و از من خواستن که علاوه برسایت دو صفحه هم اونجا پوشش بدم...
خودش کار سختیه . باید سر تایم آماده باشه... امیدوارم زودتر نیروی مناسب پیدا کنن.
از پسرم بی خبر نیستم. تقریبا هر روز اسکایپ می کنیم. کارش خوبه و البته دنبال خونه مستقل هست. که دیگه راحت تر باشن.
دخترم سخت مشغول دانشگاه و کار و ...
دوباره باشگاه رو شروع کردم و همه چی خوب پیش میره... همسری هم مشغوله و همش بهش می گیم برو بازنشستگی رو پیگیری کن که به کارای نشریه برسی .. می گه اقدام کردم ولی خب هنوز قبول نکردن.. یکی دیگه یه پیشنهاد کاری برای مسئولیت تو یه جای پرکار دیگه رو بهش داده. وقتی اینو گفت ما تو خونه ریختیم سرش که هرگز نباید قبول کنی. خنده ش گرفته بود... گفت نکردم بابا. نزنید حالا...
قبلا بارون می اومد خوشحال میشدم... الان نگران!