|
خاطرات و مسایل اجتماعی روز |
رفتم دکتر متخصص و بعد از عکس از زانوهام گفت آرتروز خفیف داری که تو زانوی راست شدیدتره... یه سری نرمش های خاص زانو داد که روزانه انجام بدم. از نشستن به حالت چمباتمه و چهارزانو منعم کرد. دیگه اینکه باید حتما از توالت فرنگی استفاده کنم ... برای نماز از میز استفاده کنم. همسری همیشه می گفت از توالت فرنگی استفاده کن.. ولی من سختم بود. حالا مجبورم. دیگه اینکه یه قرص مخصوص آرتروز داده که هر ورق 15 تایی 40 هزارتومان هست. وهمینطور قرص کلسیم. که قبلش هم مصرف می کردم... الان خداروشکر بهترم.
یعنی باید یکی بیاد منو موقع کار کردن پشت لپ تاپ ببینه. همسری می گه انگار می خوای بمب خنثی کنی. یه استند زیر لپ تاپم هست. کیبورد جدا .. بعدش یه زیرپایی هم بخاطر زانوهام اضافه شده. یکی نیست بگه بابا دیگه سن و سال شما مال بازنشستگی هست بزن تو پارک. ولی خب با چشم سفیدی دارم ادامه میدم. به نظرم وقتی بچه ها بزرگ شدن و رفتن دنبال کارای خودشون آدم بیشتر نیاز داره که به یه کاری سرگرم باشه. وگرنه وقتی کوچکتر هستن که انقدر واسه آدم کار می سازن که نمی فهمی کی روزت شب میشه...
بهرحال فرصت پیش اومد و چند روزی هم رفتیم شمال و یه سری اسباب اضافی پسرم که برای ویلا قابل استفاده بود رو با یه وانت کرایه ای بردیم. سر اون هم کلی اذیت شد همسری. نزدیک های آمل بودیم که راننده زنگ زد که آقای پلیس ماشین من رو توقیف کرده برده پارکینگ!! همسری گفت گوشی رو بده به افسر راهنمایی ببینم چه خبره... وقتی جریان رو پرسید افسر گفت که ایشون اولا گواهینامه همراهش نیست. در ثانی این ماشین با این شماره پلاک پرونده قضایی داره و ازش شکایت شده چون هنگام تصادف فرار کرده! دیگه اینکه یک و نیم میلیون تومن هم خلافی داره... همسری دیگه شوک شده بود نمی دونست چی بگه. فقط افسر راهنمایی ش کرد که باید بیای این پارکینگ و یه وانت دیگه کرایه کنی... خلاصه من و دخترم با ماشین خواهرشوهرم رفتیم ویلا و همسری دوباره یه ساعت راه رو برگشت به پارکینگ مربوطه .
ما که زودتر رسیدیم شام رو آماده کردم و یه سری وسایل رو جابجا کردیم تا همسری با وانت جدید رسید... غیر از این جابجایی و معطلی چند روز بعدش شمال خوش گذشت و از ساحل وهوای نابش استفاده کردیم و تا حدودی خستگی این مدت کار و تعمیرات ازمون دور شد.
از اون طرف هم پسرم همش تماس تصویری می گیره و می گه کاراتون رو ردیف کنین که برای تابستون بیاین پیش ما یه دیداری تازه کنیم. حالا دخترم افتاده دنبال کارا که بعد از تمدید پاسپورت هامون کارای درخواست ویزا رو دنبال کنیم. کاش این مسیر طولانی نبود... کاش دور نمی شد... اصلا دلم نمی خواد سه تا پرواز عوض کنم تا بتونم برم ببینمش... سخته . ولی انگار سرنوشت ما هم با این فاصله ها گره خورده.
بعدا نوشت: دوستان کامنت خصوصی می گذارید و سوال هم می کنین و ایضا توصیه! خو من چطور تعامل کنم که جوابتون بدم؟ حتی آدرس وب هم ندارین که...
کامنت خصوصی نذارین .. مرسی اه.